‏نمایش پست‌ها با برچسب متفرقه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب متفرقه. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه

خط فکر

سال ها پیش به آستان مبارک یکی از دوستان نکو کتابی تقدیم کردم از نیچه با عنوان تبار شناسی اخلاق ، ایشان بعد از سال ها عرض مطلب فرمودند که این آن بود که برایم خط فکری جدیدی آفرید .
از گونه ذهنی پرتمتراق فکرهای ژولیده و درهم امروزی ما که هر روز به عمق کنیه بیماری ذهنی ما می افزاید و فرار ما از مسائل هادی بخش زندگی برای بیان بیگناهی راه رفته و نرفته . عنوان اینکه اشتباه زاییده ی تخیل خواب آلوده و کوه زندگی ، دامنه پر نشیبی است که باید فرار کرد خط فکر جدید را اینگونه ترسیم می کنم : رهایی از بند .
 



سه‌شنبه

در زندگی زخمهایی است ...!

همواره این سخن در گوشم ونگ میزند که : در زندگی زخمهایی است ... .
از چند منظر میتوان به این زخم ها نگریست :
1 – زخم هست که هست ، بتادین بزن خوب میشه .
2- نگفتم یک نهلیست بدبخت بیچاره هستی ، به درک که داری زندگی را مردگی میکنی ، دردت همیشه بیشتر بشه بدبخت سیاه نمای کوته فکر .
3- باری زخم هاییست جانکاه ، عصیان زندگیست در برابر هستی نیستی ، ...غالب این زخم ها را نمی توان بیان کرد و مثل خوره روح را در انزوا میخورد . حقیقت جز این نیست و به همگان بسپار این سخن که هر آنچه زندگی در سیاهی بخشد در ظلمت زندگانی خواهد ستاند .
4- زخم مولود آفریده زخم است ، در تجربه ای که زندگی حادث شده آن فاعل را بیاب نه اینکه بر مفعولش خورده گیری .
5-من مرد تنهای شبم ...
6-زنده باد زندگی...
7-مردگی باید تو را ای زندگی ...
8-مرده شور صادق هدایت .

اما آن سو دورتر از تمام فصول زندگی واقعا " "در زندگی زخم هاییست که روح را مانند خوره ،آهسته درانزوا می خورد و می تراشد" .

یکی بود یکی نبود

این نوشته متعلق به فهیم ، برادر و دوست بزرگوارمه .
یکی بود یکی نبود. چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود . چوپان،‌ هر روز که گرسنه میشد، گوسفندی را میکشت. کباب میکرد و خود و بستگانش با آن سیر میشدند. سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ... مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است. مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها. چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است. یکی از مردم، به بقیه گفت: ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هایی از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقی است. بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگیرید... ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهی میکردند. برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند. از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، در داستانهای خود شرح میدادند که: عزیزان. دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست. دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش، چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید...