پنجشنبه

چه باید كرد؟

مهندس موسوی در بیاینه اخیر خود به شبكه‌ اجتماعي قدرتمندي اشاره می کند كه برای بیان اعتراض نسبت به وقايع حين و و پس از انتخابات در ميان بخش وسيعي از مردم ما شكل گرفته است. آیا این نخستین بار است كه شبكه‌های اجتماعی در سیاست و تاریخ ما نقش‌آفرینی می‌كنند؟ قطعا این طور نیست.


سيد عليرضا بهشتي شيرازي: اخيرا گفته شده بود كه متصديان در نظر دارند تعداد قابل توجهی از وزارت‌خانه‌ها را با هم ادغام كنند؛ مثلا وزارت‌خانه‌هاي صنايع و بازرگاني را با هم يكي كنند تا به هنگام واردات كالا منافع كارخانه‌های داخلي هم در نظر گرفته شود. بیست و چند سال پیش از این همين وزارت صنايع به سه بخش صنايع سنگين، صنايع سبك و معادن و فلزات تفكيك شد تا هر كدام از آنها در كابینه حضور مستقل داشته باشند و وزن آراي حامي صنعت در دولت افزايش يابد. مشابه اين وضعيت در مورد سازمان برنامه و بودجه و سازمان امور اداري و استخدامي نيز صادق بوده است. زماني دو معاون رئيس جمهور مسئول اين دو سازمان بودند. بعد به نظر رسيد كه به هنگام برنامه‌ريزي، منابع مالي و انساني بايد به صورت همزمان ديده شوند و لذا بهتر است اين دو سازمان را با يكديگر ادغام كنیم. چند سال بعد كل این سازمان جدید منحل شد. در ايام انتخابات در پاسخ به انتقاداتي كه نسبت به این اقدام مي‌شد يكي از وزرا گفته بود سازمان برنامه منحل نشده،‌ بلكه به دو معاونت رئیس‌جمهور تبديل شده است تا به نيروي انساني توجه ويژه شود. شايد در سي سال آينده اين ضرب و تقسيم‌ها چندين بار ديگر ادامه پيدا كند، زيرا عادتی در ما وجود دارد كه وقتی حل مشكل را در وسع خود نمی‌بینیم تغييرات شكلي را در دستور كار قرار می‌دهیم. نمي‌گويم تغييرات شكلي كلا بيهوده‌اند، اما قطعا جاي مديريت عقلاني و توانمند را پر نمي‌كنند. منظور از طرح اين مطالب انتقاد از ادغام يا تقسيم وزارت‌خانه‌ها نیست. این دولت مگر خواب ببیند كه این اندازه به او اهمیت می‌دهیم. منظوری مهمتر در بین است، منظوری درباره خودمان و این كه اكنون چه باید كرد. منظور اشاره به يك عادت است. ما وقتي كم مي‌آوريم دست به تغييرات شكلي مي‌‌زنيم. وقتي نمي‌دانيم دستگاه تحت اداره خود را چگونه بايد هدايت كنيم بلافاصله چارت سازماني آن را به هم مي‌ريزيم. اين مشكل مختص سطوح مديريتي نيست، بلكه در مورد زندگی‌های شخصی ما نیز صادق است، به صورتی كه بسیاری از ما احساس می‌كنیم سكونت در یك خانه جدید زندگی‌مان را متحول خواهد كرد و تا در خانه نو ساكن نشده باشیم و تا تبریك‌ها و تحسین‌ها پایان نیافته باشد متوجه نمی‌شویم كه تغییر ساختار تحولی در حقیقت زندگی ایجاد نمی‌كند. در سطح ملي هم اگر نگاه كنيم همین وضعیت را می‌بینیم. مي‌بينيم كه ساختارشكني معمولا حكایت از ياس می‌كند. در نامه‌ چند هفته قبل مهندس موسوی به حجت‌الاسلام و المسلمین كروبی عبارتی قابل تامل وجود داشت، آنجا كه گفته بود اصل نظام مردمند و حكومت تنها بخش كوچكي از نظام است. آنچه از آن به عنوان نظام یاد می‌شود در اصل كیفیتی از حیات سیاسی مردم است. البته این با تصوري كه عامه ما از نظام داريم تفاوت می‌كند، به صورتي كه اگر اين جمله از طرف يك سیاستمدار برجسته و یك استاد علوم سياسي مطرح نشده بود احتمالا صحت آن را انكار مي‌كرديم. از نظر بسیاری از ما نظام حتی عبارت از حكومت هم نیست، بلكه ترتیبات و سازمانی است كه امور حكومت بر اساس آن تنظیم شده است و در هر كشوری صورت خاص خود را دارد. اگر می‌خواهید منظور مهندس موسوی را درست متوجه شوید برای یك لحظه فرض كنید ترتیبات سیاسی حاكم بر كشوری دیگر - مثلا انگلستان - عینا در ایران به اجرا درآید. قطعا نتیجه‌ای كه از این امر حاصل می‌شود با آن چیزی كه امروز در انگلستان شاهد آن هستیم متفاوت خواهد بود. پس معلوم می‌شود نظام سیاسی چیزی بسیار بیشتر از ترتیبات اداره امور كشور است. آن بخش محذوف كه اصل نظام را شكل می‌دهد خود مردمند. معنای این جمله آن نیست كه مردم انگلستان بهتر از ما هستند، در عین حال حیات سیاسی آنان از كیفیتی برخوردار است كه می‌تواند از یك سازمان حكومتی شاهنشاهی كه حتی قانون اساسی مدون ندارد آزادی، استقلال، اعتماد ملی، حس وطن و بعضی ارزش‌های خواستنی دیگر استخراج كند. بر روی این كیفیت فعلا نامی نمی‌گذاریم تا كنجكاوی‌ها درباره حقیقت آن از بین نرود. اگر شرایطی را كه در آن قرار داریم مناسب نمی‌دانیم راه عزیمت از آن به وضعیتی كه لایق مردم ما باشد ایجاد تغییرات شكلی نیست، بلكه وقوع تحولی در خود ما مردم است. خیال كنیم كه نتایج انتخابات 22 خرداد باطل اعلام شده است و قرار است همان مجریان و همان ناظران از نو انتخابات جدیدی را با حضور همان نامزدها برگزار كنند. آیا وزارت كشور، شورای نگهبان، صدا و سیما و دیگر نهادهای قدرت بناست دوباره همان كارهایی را انجام دهند كه در انتخابات قبلی شاهد بودیم. اتفاقاتی كه در این هشتاد روز رخ داد، بخواهند یا نخواهند بر رفتار یكایك آنان اثر می‌گذارد و رفتارها بسیار پیچیده‌تر می‌شود. وزارت كشور تمامی مچ‌هایی كه از او گرفته شده است را مد نظر قرار می‌دهد و صدا و سیما از آنچه كه گذشت تجربه می‌آموزد. حتی ممكن است شورای نگهبان همان كارهای قبلی را، این بار با لحنی متواضعانه انجام دهد. نمی‌گویم كسی توبه می‌كند، بلكه این جریان امور است كه همه را به تجدید نظر در رفتارهایشان وا می‌دارد. آن چیزی كه تغییر كرده است و به تبع خود این تغییر در رفتار را اقتضا می‌كند، به ثبت رسیدن تفاوتی غیر قابل‌انكار در كیفیت حیات سیاسی مردم است. این كیفیت اگر همچنان به توسعه خویش ادامه دهد می‌تواند به حدی متحول شود كه امكان تقلب را هم از بین ببرد، می‌تواند آزادی بیان را هم تضمین كند، می‌تواند قوه قضائیه را هم در چارچوب تخطی ناپذیری كه از آن انتظار می‌رود قرار دهد، بلكه همه كشور را به نظم و نظام بیاورد، حتی اگر در كشوری زندگی كنیم كه قانون اساسی مدون نداشته باشد و ظاهر حكومت شاهنشاهی موروثی باشد. خوب كه دقت كنیم خواهیم دید آن دگرگونی تاریخ‌سازی كه بدان نیاز داریم دیگر تغییر متصدیان و تبدیل آنان به افراد راستگو و با امانت وعادل نیست. البته كه مردم باید دقت كنند و نگذارند دروغ‌گویان زمام امورشان را در دست بگیرند. با این همه ما به شرایطی می‌اندیشیم كه حتی اگر قانون گريزي كارگزار ملت شد نظام چنان او را به نظم درآورد كه شیطنتی از او سر نزند. الگویی از حكومت كه از متون دینی استخراج می‌شود چنین چیزی است. و الشیاطین كل بناء و غواص، و آخرین مقرنین فی‌ الاصفاد. هر شیطان بنا و غواص را مسخر سلیمان قرار دادیم، و دیگرانی را كه در غل و زنجیر كشیده شده بودند. مردم ما در این دو ماه دستاوردهای عظیمی داشته‌اند. حال امروز ما قطعا با 23 خرداد یكی نیست؛ ما نسبت به بهت و خشمی كه در آن روز جامعه را فراگرفته بود فرسنگ‌ها پیشرفت كرده‌ایم. اگر دقت كنیم حال ما حتی نسبت به روز قبل از انتخابات نیز پیشرفت کرده است، اگرچه شاید الزاما بهتر، یعنی شادتر نباشد. در این مدت تلخی‌ها بسیار بود و عدم تعادل موجود نگرانی‌هایی را ایجاد می‌كند كه آزاردهنده است. اما هیچكدام از ما شك نداریم كه نمی‌خواهیم به قبل از انتخابات بازگردیم. بلكه بزرگترین نگرانی و آزار آن است كه احساس كنیم شرایط دارد به همان چیزی كه پیشتر بود تنزل پیدا می‌كند. این پیشرفت دقیقا عبارت از چیست؟ این پیشرفت تحولی در حال مردم ماست و نه در شرایطی است كه از آن رنج برده‌اند. آیا ما توانسته‌ایم شورای نگهبان را از هاله عصمتی كه برای خود قائل می‌شود خلع كنیم و آن را واداریم تا به تخلف‌هایی كه روی داده است بی‌طرفانه رسیدگی كند. نه! آیا ما توانسته‌ایم از برگزاری دادگاه‌ها برای ایراد اتهامات به فرزندان انقلاب جلوگیری كنیم؟ نه! آیا ما توانسته‌ایم مانع از توقیف رسانه‌های مستقل و آزاد شویم و رسانه ملی را به ملت بازگردانیم؟ نه! پس این كدام پیشرفت است كه از آن سخن می‌گوییم، بدان مباهات می‌كنیم و با وسواسی مادرانه یكایك‌مان نگرانیم كه مبادا اظهار نظر این گوینده یا اقدام آن سیاستمدار بدان لطمه بزند؟ - پیشرفتی در احوال خود ما مردم. این جامعه ما و نه حكومت ماست كه طی چند ماه گذشته تحولاتی عظیم را پشت سر گذاشته است. گویی نظام از نو دارد شكل می‌گیرد، نظامی كه اصل آن مردمند. مهندس موسوی در بیاینه اخیر خود به شبكه‌ اجتماعي قدرتمندي اشاره می کند كه برای بیان اعتراض نسبت به وقايع حين و و پس از انتخابات در ميان بخش وسيعي از مردم ما شكل گرفته است. آیا این نخستین بار است كه شبكه‌های اجتماعی در سیاست و تاریخ ما نقش‌آفرینی می‌كنند؟ قطعا این طور نیست. بلكه هیچ حماسه مردمی ماندگاری در حافظه ما وجود ندارد كه در غیبت این شبكه‌ها روی داده باشد، زیرا - باز همان گونه که مهندس موسوی توضیح می دهد - وقتی كه ما از جامعه‌ای با عنوان زنده و پویا یاد می‌كنیم، جامعه‌ای كه به سرعت و دقت نسبت به حوادثی كه سرنوشت او را رقم می‌زند واكنش نشان می‌دهد، جامعه‌ای كه ظلم و دروغ و خودكامگی ... و فقر و عقب‌افتادگی و وابستگی ..... و تحجر و تظاهر و هزار آفت دیگر را بر نمی‌تابد، منظورمان جامعه‌ای تركیب‌یافته از چنین شبكه‌ توانمندی است. بدین ترتیب آیا ما داریم كار جدیدی انجام می‌دهیم؟ اگر قرار باشد قدرت گرفتن شبكه‌های اجتماعی را صرفا در خدمت ابطال نتایج یك انتخابات پر از تخلف و یا انجام چند تغییر كوچك و بزرگ قرار دهیم، نه! ما كار جدیدی انجام نداده‌ایم. این اتفاقی است كه بارها و بارها در سابقه ملت ما روی داده است. اما اگر اعتراض به نتيجه انتخابات و رفتارهای زشت‌ پس از آن و دادگاه‌ها و غلبه دروغ بر رسانه ملی و هر عهدشكنی و عمل ناروای دیگر را مقدمه‌ای برای شكوفایی بلندمدت شبكه‌های اجتماعی قرار دهیم، آری! كاری جدید انجام داده‌ایم. شبكه‌ اجتماعی كه این روزها درمیان ما قوت گرفته است وسیله‌ای برای نیل به اهداف كوتاه‌مدت نیست، بلكه خود یك هدف است. اكنون كه رسانه نداریم از توانائی‌های آن برای رساندن اخبار به یكدیگر استفاده می‌كنیم. اما این بدان معنا نیست كه وقتی رسانه پیدا كردیم آن را دور بیندازیم و آسوده بخوابیم. اكنون كه پای ملت ما به سنگ وقايع حين و پس از انتخابات خورده است آن را تكیه‌گاه خود قرار داده‌ایم. اما قرار نیست كه وقتی فردا حق مردم ستانده شد این نهال سبز خزان كند. این آن تحولی است كه اگر نهادینه شود نه فقط فضای سیاست بلكه تمامی جنبه‌های حیات ما مردم را دگرگون خواهدكرد. این آن تحولی است كه از ایران امروز یك جامعه پیشرفته می‌سازد. بسیاری از آنچه تا كنون به عنوان مظاهر توسعه و پیشرفت می‌دیدیم، بلكه می‌شنیدیم، میوه‌های پیشرفت بود كه با پول نفت می‌خریدیم و به شاخه‌های درختی خشك متصل می‌كردیم. پیشرفت آن است كه از درون خودمان بجوشد، و خواهد جوشید وقتی كه به این آرمان برسیم. بلکه صریح بگوییم؛ نخواهد جوشید اگر به این آرمان نرسیم. راه سبز امید این است. به این خاطر است كه گفته می‌شود در راه سبز امید تصمیم‌ها از پایین به بالاست. در این نهضت، در این موج، در این راه اگر هدف فتح یك قلعه یا یك تپه سوق‌الجیشی یا یك مقام و موقعیت سیاسی بود جا داشت كه به مانند هر عملیات دیگر تصمیم‌ها از بالا به پایین ساخته و پرداخته شود. اما هدف این نیست. هدف رشدی است كه جمهوریت نظام را تضمین كند. و حوادث اخیر نشان داد اگر جمهوریت نظام تضمین نشود از اسلامیت آن هم چیزی باقی نمی‌ماند. در چنین راهی اگر كسی خود را رهبر حركت مردم بنامد دچار اشتباه شده است. از همین روست كه مهندس موسوی بارها تكرار كرده است كه من رهبر این حركت نیستم، بلكه همراه آن هستم. شكسته نفسی و تعارف سیاسی را هم كه از آن كم كنیم چیزی بیشتر از سخنگویی برای چهره‌های شاخص این حركت باقی نمی‌ماند. این بدان خاطر نیست كه آنها شایستگی این مقام را ندارند، بلكه ماهیت حركت به صورتی است كه در آن تصمیم از بالا به پایین حركت نمی‌كند. برای چهره‌های شاخص این حركت سخت نیست كه بگویند در فلان روز و فلان ساعت اطوها به برق زده شود یا زده نشود. قطعا اگر آنان در چنین پروژه‌هایی دخالت كنند نتایج آن بهتر خواهد بود. اما در آن صورت نتایج این حركت برای رسیدن به آن نظامی كه اصلش مردمند بهتر نخواهد بود، لذا نباید دخالت كنند. باید شبكه‌های اجتماعی چنان كارآزموده شوند كه خود این بارها را بردارند یا اندیشه كنند و برندارند. بلكه از این هم بیشتر؛ در هر نهضتی اولین و بزرگترین نگرانی دست‌اندركاران این است كه هر چه زودتر خاكریزهای پیش‌رو فتح شوند، حال آن كه در اینجا هیچ بعید نیست كه كسی نگران باشد مبادا پیش از رسیدن میوۀ حركت خاكریزهایی كه انگیزه‌های امروز و فردا را تامین می‌كنند فتح شوند. باید خیلی عجله داشته باشیم، باید خیلی چابكی از خود نشان دهیم، باید هیچ فرصتی را از دست ندهیم، مبادا حادثه‌ها به پایان برسند در حالی كه دستاورد تاریخی كه لایق ملت ماست هنوز حاصل نشده است.

چه باید كرد؟ (بیانیه شماره 11 میرحسین موسوی )

برخلاف آنچه دستگاه‌های تبلیغاتی دولتی سعی در القای آن دارند، این ما هستیم که بازگشت اعتماد و آرامش به فضای جامعه را خواهانیم و این ما هستیم که از هر اقدام تندروانه و خشن امتناع می‌کنیم. ما خواسته‌هایی بسیار روشن و منطقی داریم. ما حفظ جمهوری اسلامی را می خواهیم، و تقویت وحدت ملی، و احیای هویت اخلاقی نظام و بازسازی اعتماد عمومی به عنوان اصلی‌ترین مولفه قدرت ساختار سیاسی کشور جز با پذیرش حق حاکمیت مردم و کسب رضایت نهایی آنان از نتایج اقدامات حکومت، و شفافیت در تمامی اقدامات از طریق اطلاع‌رسانی مستمر ممکن نیست. در نهضت سبزی که آغاز شده است ما امر غيرمتعارف و نابهنگامی نمی خواهیم. آنچه ما می‌خواهیم استیفای حقوق از دست رفته ملت است.
بسم الله الرحمن الرحیم
مردم شریف، آزاده و آگاه ایران!
نزدیک به سه ماه پیش از این زمانی که شما در انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری شرکت کردید، با این باور به پای صندوق‌های رأی رفتید که با تأکیدهای مکرر مسئولان و تلاش نهادهای مدنی، از آرای تان در برابر مقاصد قدرت‌طلبانه گروهی اندک پاسداری خواهد شد. اما تخلف‌ها و تقلب‌های سازمان‌یافته و حوادث تلخی که متعاقب آن صورت گرفت، از رویدادی که بنا بود سرمایه‌ای برای ملت ما فراهم آورد تاسفی بزرگ باقی گذاشت. مشکلی که می‌توانست در فرآیندی منصفانه و بی‌طرفانه مهار شود با بی‌تدبیری مسئولان امر، با یورش تبلیغاتی رسانه‌های دولتی و حمله نیروهای امنیتی رسمی و غیررسمی به تجمعات آرام و مسالمت‌آمیز مردم، به بروز انشقاق، ابهام و اختلاف عمیق و گسترده اجتماعی منجر شد، وضعیتی که پیامد بلافصل آن جز گسسته شدن رشته‌های اعتماد میان مردم و حکومت نیست.
جمع کثیری از دلسوزان حوزه‌های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی کشور و نیز مراجع عظام تقلید و نیروهای آگاه حوزه‌های علمیه نسبت به افسانه‌پردازی‌های رسانه‌های دولتی و حوادثی چون برگزاری دادگاه‌های نمایشی فاقد پشتوانه حقوقی و شرعی، برملا شدن فهرست بلند قربانیان، برخوردهای غیرانسانی با بازداشت‌شدگان و افشای وجود بازداشتگاه‌های غیرقانونی واکنش نشان داده و خواستار رسیدگی به آنها هستند، بلکه همه دلبستگان به نظام جمهوری اسلامی، این دستاورد مبارزات یک صد ساله مردم و تبلور مطالبات اساسی آنان برای دستیابی به آزادی، استقلال، عدالت و پیشرفت در سایه دینداری، اینک نگرانند.
حفظ تمامیت ارضی و استقلال ملی و صیانت از کیان کشور در مقابل مطامع بیگانگان و دفاع از اصل نظام جمهوری اسلامی در روند شتاب‌زده حوادثی که پی‌در پی رخ می‌دهند چاره‌چویی برای خروج از شرایط موجود را بیش از پیش ضروری ساخته است، هرچند همه به خوبی آگاهیم که در درون دستگاه‌های حكومتي و شبه‌حكومتي افرادی وجود دارند که تنها راه ادامه حضور خود در قدرت را التهاب‌آفرینی و بحران‌زایی‌های پیاپی و طفره رفتن از حل مشکلات و نابسامانی‌هایی می‌دانند که خود مسبب آنها بوده‌اند. آنها همچنان به دنبال پوشاندن و پنهان کردن بحران های موجود با بحران های بزرگ تر و توسعه رفتارهای نابخردانه خود به مرزهایی خطرناک‌ترند، تا جایی که پس از ایجاد این همه پیچیدگی در فضای کشور اینک بي‌توجه به عواقب سنگين رفتارهاي خود با بهانه جویی‌های واهی زمزمه هایی خطرناک از جمله زمزمه تسویه های وسیع از دانشگاهیان آزاده و متعهد را سر می‌دهند.
از این روست که اتخاذ رویکردی اجتماعی (و نه صرفاً حکومتی) برای حل مسئله به ضرورتی اجتناب‌ناپذیر تبدیل شده است، ضرورتی که لازمه آن، بهره‌گیری از ظرفیت‌های مردمی نظام جمهوری اسلامی است.
اساس چنین رویکرد متفاوتی، پذیرش واقعیت تعدد و تنوع باورها و نگرش‌های موجود در خانواده بزرگ، باستانی و خداجوی ایران زمین است. این راه و رسم پیامبران الهی و جانشینان آنان بوده و نشان از سنتی الهی دارد که مقام و کارکرد هدایت نشان دادن راه است و وظیفه داعيان دين به فراهم ساختن بستر مناسب برای رشد و شکوفایی توانمندی‌های انسان جهت تعالی و تکامل محدود می‌شود. تاریخ به روشنی نشان می‌دهد که هر گاه حکومت‌ها خواسته‌اند به سوی محو تعدد و تنوع موجود در جوامع بشری دست دراز کنند، چاره‌ای جز متوسل شدن به چهره‌های ظاهرا گوناگون اما در جوهر یکسان استبداد نداشته‌اند، راه حل‌هایی که نتیجه آن نه یکدست شدن افراد جامعه، بلکه بروز نفاق و دوچهرگی در زندگی مردم خواهد بود و بس. اتخاذ چنین رویه‌ای نه ممکن است و نه براساس آنچه آموزه‌های قرآنی به ما یاد می‌دهد مطلوب است.
پس از حوادثی که در این مدت کوتاه بر جامعه ما گذشت کیست که نداند وضعیتی که ایران امروز در آن قرار دارد حاصل استیلای چنین طرز تفکر اشتباهی بر تصمیم‌گیری‌های کلان كشور است. دستیابی به این وجدان عمومی دستاورد بزرگی است که گاهی قرن‌های متمادی از عمر ملت‌ها و تمدن‌ها صرف تحصیل آن می‌شود و چه هزینه‌های گزافی که در این راه نمی‌پردازند. اما مردم ما این موهبت بزرگ را با هزینه هایی بسیار اندک و ظرف مدتی کوتاه به دست آوردند. مردم ما اینک با پوست و گوشت و استخوان خود دریافته‌اند که تنها راه همزیستی مسالمت‌آمیز سلیقه ها و گرایش‌ها، و اقشار، اقوام، مذاهب و ادیان گوناگونی که در این سرزمین پهناور زندگی می‌کنند اذعان به وجود تنوع و تعدد شیوه‌های زندگی و اجتماع بر کانون آن هویت دیرینه‌ ای است که آنان را به یکدیگر پیوند می‌زند، اگرچه فهم‌های ضعیف و باژگونه از دین هضم نکنند که این اذعان نه بدان معناست که اسلام ناب دین حق و آئین خاتم و صراط مستقیم نیست، بلکه یعنی اجباری در دین وجود ندارد، به درستی که راه از بیراهه بیان شده است. لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی.
از اینروست که علیرغم تمامی حوادث تاسف بار و مرارت‌خیز این ایام، مردم ما اینک به نتایجی بسیار ارزشمندتر و ماندگارتر از انتخاب یک فرد دست یافته‌اند و این آن چیزی است که آنها را نسبت به اقدامشان برای شرکت در رویداد انتخابات و هزینه هایی که در قبل و بعد از آن متحمل شده اند دلگرم می کند.
در ماه هایی که گذشت نیرویی عظیم از ملت ما آزاد شد، نیرویی که باید به کارآمدترین شیوه برای سعادت بلندمدت او به خدمت گرفته شود. مردم ما از آنچه می‌خواهند آگاهند. آنان تصویر شکوهمند اراده خود را در آیینه آنچه که سپری شد مشاهده کرده‌اند و می‌دانند که سرمایه و توان تحقق بخشیدن به خواست‌های خود را دارند و در این میدان انبوه نخبگان و زبدگان دوشادوش آنان ایستاده‌اند. لذاست که اینک همه ما از یکدیگر می‌پرسیم چه باید کرد؟ این سوالی از سر ناامیدی و یا بلاتکلیفی نیست، بلکه می‌پرسیم با این سرمایه عظیم، با این امید تجدید حیات یافته و با این توانمندی‌های فراهم شده چه باید کرد؟
به راستی چه باید کرد؟ در پاسخ به اين پرسش نخستین قدم آن است که بدانیم چه باید بخواهیم تا بهترین و بیشترین را خواسته باشیم. اگر در یافتن پاسخ این سوال خطا کنیم قطعا همه یا بخشی از این سرمایه فراهم آمده را از دست داده ایم. بلکه حساسیت این انتخاب بسیار بیشتر از این است. نیروی عظیمی که ملت ما فراهم آورده توان آن را دارد که کشور را به سکویی بلند برای جهش به سوی پیشرفت‌های مادی و معنوی ارزشمند ارتقا دهد و یا در یک آنارشي درازمدت فرو برد. این که نتیجه حرکت ما چه خواهد بود تماما به انتخاب درست ما در این مرحله بستگی دارد.
برخلاف آنچه دستگاه‌های تبلیغاتی دولتی سعی در القای آن دارند، این ما هستیم که بازگشت اعتماد و آرامش به فضای جامعه را خواهانیم و این ما هستیم که از هر اقدام تندروانه و خشن امتناع می‌کنیم. ما خواسته‌هایی بسیار روشن و منطقی داریم. ما حفظ جمهوری اسلامی را می خواهیم، و تقویت وحدت ملی، و احیای هویت اخلاقی نظام و بازسازی اعتماد عمومی به عنوان اصلی‌ترین مولفه قدرت ساختار سیاسی کشور جز با پذیرش حق حاکمیت مردم و کسب رضایت نهایی آنان از نتایج اقدامات حکومت، و شفافیت در تمامی اقدامات از طریق اطلاع‌رسانی مستمر ممکن نیست. در نهضت سبزی که آغاز شده است ما امر غيرمتعارف و نابهنگامی نمی خواهیم. آنچه ما می‌خواهیم استیفای حقوق از دست رفته ملت است.
استیفای کدام حقوق؟ در درجه نخست حقوقی که قانون اساسی برای مردم در نظر گرفته است و مطالبه برای اجرای بی‌کم و کاست و بدون تنازل آن. آری! در قانون اساسی برای اداره برخی از شئون کشور راهکارهایی ارائه شده است که شاید زمانی پاسخگوی مقتضیات جامعه و جهان ما نباشد. اما در بخش‌هایی دیگر از همین قانون راه روشن اصلاح آنها پیش‌بینی شده است. در میثاق ملی ما مشروعیت همه ارکان حکومت متکی به رأی و اعتماد مردم است، تا جائی که اگر دقیق ملاحظه شود خواهیم دید حتی نهاد نظارت‌ناپذیری چون شورای نگهبان از هیمنه نگاه مردم به دور نیست. آری! در قانون اساسی وظایفی سنگین، از جمله وظیفه نظارت بر انتخابات بر عهده شورای نگهبان قرار گرفته است؛ انسان‌های غیرمعصومی که ممکن است در دام خطا و گناه بیفتند و دچار وسوسه قدرت شوند. اما در همین قانون به صراحت اعلام می‌شود که برگزاری اجتماعات از سوی مردم آزاد است. اگر تنها همین اصل از میثاق ملی ما به درستی اجرا شود حتم داشته باشید که هیچ یک از ارکان حکومت هرگز امکان سوء‌استفاده از موقعیت خود را پیدا نمی‌کند.
قانون اساسی ما پر از ظرفیت‌هایی است که هنوز به فعلیت نرسیده‌اند؛ مسئولان گاهی با این حقیقت به گونه‌ای برخورد می‌کنند که گویی به عنوان امری مستحب مخیرند همچنان استفاده‌های بیشتری از ذخائر قانون اساسی ببرند. نه! هرگز چنین نیست. آنها مکلفند که این ظرفیت‌ها، آن هم تمامی این ظرفیت‌ها را به فعلیت برسانند. قانون اساسی مجموعه‌ای یکپارچه است و نباید بر روی بخش‌هایی از آن که منافع اشخاص و یا گروه‌هایی خاص را تامین می‌کند به صورت اغراق‌آمیز تاکید شود و بخش‌هایی دیگر که حقوق مردم را دربر گرفته است معطل باقی بماند، یا ناقص به اجرا درآید. پس از سی سال ما هنوز با اصولی از این میثاق ملی روبرو هستیم که سخن گفتن از اجرایشان دست‌اندرکاران را به خشم می‌آورد، به صورتی که گویی گوینده با جمهوری اسلامی مخالفت کرده است. تأمین آزادی‌های سیاسی و اجتماعی، رفع تبعیض، امنیت قضایی و برابری در مقابل قانون، تفکیک‌ناپذیری آزادی، استقلال و تمامیت ارضی کشور از یکدیگر، مصونیت حیثیت، جان و مال اشخاص، ممنوعیت تفتیش عقاید، آزادی مطبوعات، ممنوعیت بازرسی نامه‌ها، استراق سمع و هر گونه تجسس، آزادی احزاب و جمعیت‌ها، آزادی برگزاری اجتماعات، تمرکز دریافت‌های دولتی در خزانه‌داری کل، تعریف جرم سیاسی و رسیدگی به آن با حضور هیئت منصفه، آزادی بیان و نشر افکار در صدا و سیما و بی‌طرفی آن و . . . هر یک اصولی روشن از قانون اساسی ما را به خود اختصاص داده‌اند؛ اصولی که به راحتی و صراحت نقض می‌شوند و یا به صورتی ناقص و براساس تفسیرهای مخالف با روح این میثاق ملی به اجرا درمی‌آیند، تا جایی که در اجرای اصل ساده و روشنی چون آزادی تدریس زبان‌های قومی و محلی به صرف سلیقه و پسند شخصی مانع ایجاد می‌شود.
مشابه همین برخورد گزینشی با آرمان‌های انقلاب اسلامی نیز صورت گرفته است. ما خواستار احیای آن بخش فراموش شده از اهدافی هستیم که این نهضت عظیم به امید تحقق آنها آغاز شد. چه شعارهای بزرگی از انقلاب که اینک دم زدن از آنها روی کسانی را ترش می‌کند، تا جائی که گویی اینها شعارهای ضدانقلاب بوده‌اند. نمونه‌ای از آنها آزادی است؛ آزادی عقیده، آزادی بیان، آزادی پس از بیان، آزادی انتخاب کردن و انتخاب شدن، آزادی به تمامی آن معنای جلیلی که مردم ما در بهمن 57 تأمین آن را یکی از مهمترین اهداف خود می‌دانستند، به صورتی که پیروزی انقلاب را بهار آزادی نامیدند. این آزادی به مفهوم آزادی سیاسی و حق انتقاد بی‌هراس از حاکمان بوده است.
و مظلوم‌تر از انقلاب اسلامی، جمهوری اسلامی و قانون اساسی، خود اسلام است؛ دینی که بسیار از آن نام می‌برند و اندک به آن عمل می‌شود. چه بسیار که دین را سرند می‌کنند، هر چه از آن که منافعشان ایجاب نکند به فراموشی می‌سپارند و سلیقه‌ها و مصلحت‌های خود را متن اسلام می‌نامند، تا جایی که دروغ به مشخصه‌ای غیرقابل تفکیک از صدا و سیما تبدیل شود و زشت‌ترین بداخلاقی‌ها نشانه تعهد به دین پیامبری تلقی گردد که برای تکمیل بزرگواری‌های اخلاقی مبعوث شده است؛ شکنجه زندانیان و کشتن آنان، و اعمالی که قلم از ذکرشان شرم می‌کند.
اگر برای حکمرانی مبتنی بر دین تنها یک رسالت وجود داشته باشد آن این است که زمینه را برای زندگی توأم با ایمان آماده‌تر کند. پس چرا فاصله جامعه ما با زندگی ایمانی روزبه‌روز بیشتر می‌شود؟ این فاصله میراث انقلاب نیست. در تابستان گرم 58، چه بسیار بودند کسانی که برای نخستین بار رمضان را روزه گرفتند و از این تجربه خود لذت بردند؛ میراث انقلاب ما این بود. میراث انقلاب ما معنویتی بود که در دوران دفاع مقدس جامعه را فرا گرفت. میراث انقلاب ما پرورش روح‌های بزرگ و اخلاص‌های مثال‌زدنی بود. انقلاب ما نشان داد می‌تواند نورانیتی را که جامعه تشنه آن است تأمین کند. آخر یک بار هم که شده میراثی را که از امام خود تحویل گرفتیم با ایران امروز مقایسه کنیم؛ جامعه‌ای سودازده که در آن تحجر دولت‌سازی می‌کند؛ جامعه‌ای تقلب‌زده، دروغ‌زده.
برخورد گزینشی با پیام دین و آن را مناسب سلیقه و منافع خود درآوردن، خرافه و تحجر را به دامن آن بستن، پول و زور را جایگزین حکمت و موعظه حسنه کردن و بخش‌هایی از روحانیت، این شجره هزار ساله را دولتی ساختن بیش از این هم نباید نتیجه بدهد. زمانی که امام ما از اسلام ناب محمدی(ص) نام می‌برد و آن را در مقابل اسلام تحجرگرا و اسلام آمریکایی قرار می‌داد چنین روزهایی را می‌دید. این پوستین وارونه اسمش اسلام هست، اما رسمش اسلام نیست. ما خواستار بازگشت به اسلام ناب محمدی(ص)، این دین غریب هستیم. و خداونده وعده داده است که ما را به راه‌های رسیدن به این تحفه آسمانی هدایت کند. والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا. و کسانی که در راه ما کوشش کنند به تحقیق آنان را به راه هایمان هدایت می‌کنیم.
آیا در این چند ماهه ندیدید که او چگونه به این وعده عمل کرد؟ پروردگار ما ایمان‌هایمان را ضایع نکرد و نخواهد کرد، زیرا او به خلاف مدعیان، نسبت به مردم دلسوز و مهربان است. و ما کان الله لیضیع ایمانکم ان الله بالناس لرئوف رحیم. کام ملت از آنچه که گذشت تلخ است، اما کیست که دستاوردهای حاصل شده در عين اين تلخكامي‌ها را ناچیز بشمارد؟ ما با پوست و خون خود عظمت آنچه در این ایام کوتاه حاصل شده است را درک می‌کنیم. ما چه کردیم که به این دستاوردها رسیدیم. حقیقت آن است که جز ایمان به وعده الهی عملی متناسب با این همه پیشرفت نداشته‌ایم. به حوادث این ایام بنگرید و در هر كدامشان راه های خدا را که یکی پس از دیگری پیش پای ما گشوده شدند ملاحظه کنید. آنها را هم که ببندند دادار از وفا به وعده‌ای که داده است عاجز نمی‌شود و راه‌هایی دیگر پیش پای کسانی که برای او می‌کوشند می‌گشاید؛ راه‌هایی امن، راه‌هایی هموار، راه‌هایی مستقیم که بدون تردید ما را به مقصد می رسانند. چرا به خداوند توکل نکنیم حال آن که راه‌هایمان را به ما نشان داده است؟ و ما لنا الا نتوکل علی الله و قد هدانا سبلنا. با دسترسی به چنین راه‌هایی ما نیاز به تخطی از قانون، پشیمانی از مسالمت، توسل به تخریب یا وارد شدن به هر کوره راه دیگری نداریم.
و در آن سو نگاه كنيم كه مخالفان مردم با قدم گذاشتن در بی‌راهه ‌ها چگونه رو به نشيب مي‌روند. فرزندان انقلاب را به زندان انداختند تا اوهام خويش را ارضا كنند. آنها چه نتيجه‌اي براي اين كار خود توقع داشتند؟ بدن رنجور قرباني ترور را به بند كشيدند و ضارب او را آزاد و متمتع قرار دادند. آنها انتظار داشتند از اين كار جز ريختن آبروي خود چه سودي ببرند؟ در سراشيبي كوره‌راهي كه درون آن افتاده بودند خردشان جا ماند و عنانشان در دست افراط‌گراني قرار گرفت كه نيمه‌هاي شب به خوابگاه دانشجويان غريب و مظلوم حمله مي‌كنند و رايج‌ترين كلمات در فرهنگ لغاتشان دشنام‌هاي ركيك است.
رهروان راه‌هاي خدا به اميدي كه از وعده او داشتند رسيدند؛ آيا مسافران بیراهه نيز به آن چيزي كه بايد انتظارش را مي‌كشيدند نرسيده‌اند؟ ملاحظه تقيه و تملق اين و آن و شنيدن بوي حرص و بخل و آز از دهان تمجيدگران، برخورداري از حمايت خطيبي كه از منبر مقدس نمازجمعه به خشونت تشويق و به اعتراف‌گيري مباهات مي‌كند؛ ترس، ترس از تنهايي، ترس از آينده،‌ ترس از عاقبت، ترسي كه با ترساندن ديگران پنهانش مي‌كنند.
مردم فداکار ایران! پیمانی است بر ذمه فرزندان انقلاب اسلامی که در بازگرداندن آن به اصل نخستین‌اش از بذل هیچ کوششی کوتاهی نکنند، و عهدی است بر عهده همراهان و یاران شما که در راه مبارزه با متقلبان و دروغگویان به سرمایه اجتماعی و اعتمادی که ایجاد شده است، خیانت ننمایند. در عین حال تکلیفی است بر همه ما که اگر مصلحت کشور و مردم را در امری دیدیم از ملامت نترسیم و از شجاعت دریغ نورزیم. بنا بر چنین تعهداتی اینجانب برای رسيدن به آرمان‌هایی که پیش روی خویش داریم به جز ادامه راه سبزی که در این چند ماهه دنبال کرده‌اید پیشنهاد نمی‌کنم؛ راه سبز امید. راهی که از پیش از انتخابات آغاز کردید و همچنان با عزم های استوار در آن گام می زنید. راهی که با دعا و ندا و تکبیر، با گردهمایی های بزرگ و کوچک، با کوشش ها و جوشش ها و گفتگوها و پرس و جوهای خود همچنان در آن قرار دارید.
ما برای اشاره به جنبشی که آغاز کرده ایم از عنوان «راه» استفاده می کنیم تا توفیق‌‎هایی که در هر مرحله به دست می‌آوریم پایان کار ندانیم و همواره نگاه به کمالی برتر بدوزیم. علاوه بر آن ما در این مسیر چشم به جاده‌هایی داریم که هدایت الهی پیش‌پایمان قرار می‌دهد. ما می‌اندیشیم و تدبیر می‌کنیم، اما ایمان داریم که در عمل، تنها راه‌هایی که او برایمان می‌گشاید از خود کارسازی نشان می‌دهند.
ما در راهی که خداوند پیش رویمان قرار داده است از نماد «سبز» استفاده کرده‌ایم تا پرچم دلبستگی نسبت به اسلامی باشد که اهل بیت پیامبر(ع) آموزگاران آن بوده‌اند؛ اهل بیت خرد، اهل بیت محبت، اهل بیت نورانیت.
و ما «امید» را سرمایه خود قرار داده‌ایم تا حاکی از هویت ایرانی‌مان باشد؛ امیدی که این ملت را از گردنه‌های سخت تاریخ عبور داده و حیات او را در تلخ‌ترین روزهای این سرزمین تداوم بخشیده است؛ راه سبز امید.
چندی پیش، زمانی که از این نام برای بیان ویژگی‌های حرکت شما استفاده کردم تصور برخی بر آن قرار گرفت که حزب یا جبهه‌ای جدید در حال تشکیل است، حال آن که این راه به هیچ وجه مشابهی و یا جایگزینی برای سامان‌هاي سیاسی رسمی نیست و نیاز به آنها را منتفی نمی کند، بلکه حرکتی اجتماعی و دامنه دار برای ترمیم و ایجاد برخی از بنیادین ترین زیرساخت‌های سیاسی است که همه شئونات کشور را تحت تاثیر قرار خواهد داد و از جمله تشکل‌ها و احزاب برای فعالیت ثمربخش بدانها احتیاج مبرم دارند. قطعا جامعه ما برای محقق کردن فضای باثبات سیاسی به احزاب صالح و قدرتمند نیازمند است و چه بسا زمانی که زمینه برای فعالیت موثر و مفید سامان های سیاسی فراهم شود اینجانب و برخی از همفکران شما نیز کوشش های خود را در چارچوب تشکلی متعارف از این نوع قرار دهیم. اما راه سبز امید تشکلی از این نوع نیست. تحزب اساسا به معنای آن است که گروهی از همفکران در سازمانی مشخص و دارای سلسله‌مراتب شناخته شده گردهم بیایند. همچنین در یک حزب تأکید بر بیشترین همفکری و وحدت حداکثری در عقاید است، حال آن که راه ما به عنوان مسیری که تجدید و تقويت هويت ملی را هدف گرفته، بر وحدت حول حداقل نکات مشترک تکیه می‌کند؛ مجموعه‌ای پیام‌محور و متشکل از تمامی سازوکارهای مدنی کوچک و بزرگ که در مسیر خود هدفی مشترک را انتخاب کرده‌اند.
صورت ظاهری اقداماتی که برای تداوم و تقویت حرکت کنونی مردم انتخاب می‌شود در حکم لباسی است که بر قامت آن می‌دوزیم، و فاخرترین لباس‌ها تنها در صورتی برازنده خواهد بود که به فراخور واقعیت برده شود. واقعیت موجود در کشور ما نسبت به آنچه که در گذشته بود تغییرات شگرفی کرده است. آنچه اینک در جامعه ما نقش‌آفرینی می‌کند شبکه اجتماعی خودجوش و توانمندی است که در میان بخش وسیعی از مردم شکل گرفته و نسبت به پایمال شدن حقوق خود معترض است. این شبکه دارای ویژگی‌های منحصر به فردی است که به هنگام تصمیم‌گیری در مورد راه‌حل‌ها و اقدامات آتی، باید به آنها توجه کرد. آنچه اينجانب در پاسخ به سوال چه بايد كرد پيشنهاد مي‌كنم تقويت و تحكيم اين شبكه اجتماعي است.
تجربه چندین دهه از تاریخ ایران که ما از نزدیک شاهد آن بوده‌ایم نشان می‌دهد حرکات جمعی مردم ما تنها در دوران باروری، حیات و سرزندگی این هسته‌ها به نتیجه می‌رسند. آن چیزی که از آن به عنوان جامعه‌ای زنده و فعال نام می‌بریم، جامعه‌ای که به صورت موثر، آگاهانه و خلاق نسبت به حوادث واکنش نشان می‌دهد و امكان استبداد و تخطي ساختارهاي قدرت از خواست‌ خود را از ميان مي‌برد ترکیبی تشکیل یافته از چنین شبكه‌ قدرتمندي است.
وظيفه‌اي كه امروز بر عهده همه ما قرار دارد و به صورتي فطري از جمع‌هاي كوچك و بزرگ و حتي احزاب و تشكل‌هاي سياسي ما سر مي‌زند آن است كه به صورت هسته‌هاي معين براي چنين شبكه‌اي عمل كنيم.
از مهمترین نقاط قوت این شبکه، شکل طبیعی اجزای آن است. این واحدها عبارت از گروه‌هایی کوچک اما بسیار متکثر از همفکرانی است که در قالب روابط سابقه‌دار دوستی یا خویشاوندی یا همکاری نسبت به هم آشنایی و اعتماد پیدا کرده‌اند، به صورتی که انحلال آنها امکانپذیر نیست، زیرا به معنای انحلال جامعه است. این واحدها همواره وجود دارند، اما به صرف وجود، شبکه اجتماعی موثری را شکل نمی‌دهند. با این همه اولین قدم در راه‌حل پیشنهادی اینجانب آن است که ما ایرانیان، در هر کجای جهان که هستیم، باید این هسته‎های اجتماعی را در میان خود تقویت کنیم. باید خانه‌هایمان را رو در روی یکدیگر بسازیم؛ به تعبیر قرآن خانه‌های خود را قبله قرار دهیم، یعنی به این هسته‌های اجتماعی که واحدهای بنیادین جامعه ما هستند بپردازیم، اهمیت آنها را بشناسیم و بیش از پیش به آنها رو کنیم تا قدرت‌های نهفته ای که دارند برای ما ظاهر شود. خانه های خود را قبله قرار دهیم؛ یعنی اگر تا پیش از این هر دو ماه یک بار همدیگر را ملاقات می‌کردیم اینک هفته ای دوبار گرد هم جمع شویم. قدرت شبکه های اجتماعی ما در این امر است.
گرد هم جمع شويم تا چه كنيم؟ اين نخستين سوالي است كه معمولا در چنين شرايطي از يكديگر مي‌پرسيم. ما معمولا تصور مي‌كنيم آنچه در اين گردهم‌آيي‌ها اهميت دارد كاري است كه در قالب آنها با كمك يكديگر به انجام مي‌رسانيم. البته این تصور درستی نیست، اما تصوری طبیعی است. از این روست که واحدهاي اجتماعي اگر محوری برای فعالیت‌های ثمربخش قرار نگیرند به‌مانند درختانی که میوه‌هایشان چیده نشود بازدهی خود را از دست می‌دهند، لذا باید آنها را موضوع تلاش‌های اثرگذار اعتقادی، اجتماعی، سیاسی، علمی، فرهنگی، هنری، ورزشی، عام‌المنفعه و دیگر فعالیت‌های مدنی مشابه قرار داد تا در درازمدت و پس از عبور امواج حادثه و عاطفه همچنان به ایفای نقش تاریخ‌سازی که از آنها انتظار داریم بپردازند.
جمع‌های خویشاندوندی، همسایگی، دوستی، جلسات قرآن، هیئات مذهبی، کانون‌های فرهنگی و ادبی، انجمن‌ها، احزاب، جمعیت‌ها، تشکل‌های صنفی، نهادهای حرفه‌ای، گروه‌هایی که با هم ورزش می‌کنند یا در رویدادهای هنری حاضر می‌شوند، حلقه همکلاسی‌ها، گروه فارغ‌التحصیلانی که هنوز دور هم جمع می شوند، همکارانی که با یکدیگر صمیمیت یافته‌اند، و . . . ؛ هر کدام از ما در چندین نمونه از این زیرمجموعه‎های کوچک عضویت داریم و این دست‌مایه اصلی گفتگو و ارتباط میان هسته‌های جامعه ماست. بلكه تجربیات اخیر نشان داد خرده‌رسانه‌هایی که از این روابط زاده می‌شوند می‌توانند سریعتر و موثرتر از هر رسانه عمومی دیگر عمل کنند، مشروط بر آن که ظرفیت‌های این شبکه از طریق توافق بر روی یک آرمان بزرگ به فعلیت برسد.
ما زمانی موفق به برقراری ارتباط موثر با یکدیگر خواهیم شد که در شعاری مشترک همصدا شویم؛ شعاری دقیق و عمیق که قادر به تأمین خواسته‌های ما باشد. بخش مهمی از توانمندی‌هایی که اینک در شبکه‌های اجتماعی ما ایجاد شده است مرهون آن است که شعار و آرمانی مشترک پیدا کرده ایم. تعادل طلايي ويژگي مهم اين شعار و آرمان است، به صورتي كه اگر بر آن بيفزاييم چه بسا كساني كه نتوانند يا نخواهند با آن همصدا شوند، و اگر از آن بكاهيم چه بسا قشرهايي كه اميدهاي خود را در آن نيابند. این بزرگترین سرمایه ماست که باید در پالایش و پاسداری از آن بیشترین دقت و همت را به کار بگیریم.
ما اگر صرفاً در یک انتخابات شرکت کرده بودیم برخورداری از حمایت اکثریت مردم برایمان کافی بود. اما در یک حرکت عظیم اجتماعی، اکثریت تنها زمانی به پیروزی می‌رسد که به اجماع نزدیک شود و آن گاه از مشروعیت غیرقابل‌مقاومت برخوردار خواهد شد که توجه خود را نسبت به دغدغه‌ها و حقوق کسانی که امروز یا فردا ممکن است متفاوت با او بیندیشند و در اقلیت قرار گیرند به اثبات برساند.
نمی‌توان از جامعه‌ای که بخش قابل توجهی از آن دچار جبر نان و از تأمین نیازها اولیه خود ناتوان است انتظار مشارکت گسترده در فرآیند توسعه سیاسی را داشت. البته عکس این رابطه نیز صادق است و جامعه‌ای که از آزادی‌ها و آگاهی‌های اساسی محروم شود در تأمین معیشتی که لیاقت آن را دارد نیز درمی‌ماند و حتی در عهد درآمدهای افسانه‌ای، به پیشرفتی بیشتر از صدقه‌پروری و واگذار کردن اختیار بازار و اقتصاد ملی خود به بیگانگان نائل نمی‌شود. ما بر این باوریم که آزادی زمانی دوام دارد که با عدالت توأم باشد. به همان اندازه که محدودیت‌های جاری برای آزادی بیان و امکان برگزاری اجتماعات نگران‌کننده است، وجود فقر، فساد و تبعیض در سطحی گسترده چشم‌انداز دسترسی به جامعه‌ای آرمانی مبتنی بر قانون اساسی را تیره می‌کند، به ویژه آن که در سیاست‌ سال‌های اخیر دورنمای روشنی برای خروج از ا ین وضعیت ملاحظه نمی‌شود، به صورتی که وارد آمدن صدمات اساسی به تولید ملی، تداوم فعالیت سودآور اقتصادی را به یک آرزو و یافتن شغل مناسب را به دغدغه اصلی جوانان و خانواده‌های آنان مبدل ساخته است.
راه‌های خدا متکثر است و برای دفع ظلم و استبداد و تحقق ایرانی پیشرفته، ما نباید به قدم گذاشتن در یکی از آنها یا همراهی با یکی از همفکران خود اکتفا کنیم. ما در پیوندهای خود به نظمی نیاز داریم تا اگر دست تطاول و ظلم فردی یا افرادی از همراهانمان را ربود و واحد یا واحدهایی از این شبکه اجتماعی گسترده را ویران کرد، لطمه‌ای به حیات و پویایی آن وارد نشود و با تکیه بر خرد جمعی، در هر مرحله‌ای از این مسیر بتوانیم اهداف پیشاروی خویش را شناسایی و با بلندترین گام‌ها به سوی آن حرکت کنیم.
همچنین اگر در جناحی که قدرت خود را در مخالفت با مردم و خواسته های به حق آنان توهم کرده است خواستی برای برون رفت از بحران وجود داشته باشد حداقل آنچه که در این مرحله می تواند به این هدف کمک کند اقدامات زیر است:
1. تشکیل گروه حقیقت‌یاب و حکمیت مورد قبول همه ذینفعان در مورد انتخابات دهم ریاست جمهوری و رسیدگی به تخلفات و تقلب های انجام گرفته و اعمال مجازات برای خاطیان
2. اصلاح قانون انتخابات به صورتی که شرایط برای برگزاری عادلانه و منصفانه انتخابات و اطمینان مردم از این امر فراهم شود.
3. شناسایی و مجازات عاملان و آمران فجایعی که در حوادث پس از انتخابات بر علیه مردم صورت گرفته است در تمامی نهادهای نظامی، انتظامی و رسانه‌ای
4. رسیدگی به آسیب‌دیدگان حوادث پس از انتخابات و خانواده‌های جان‌باختگان، آزادی همه دست‌اندرکاران، فعالان سیاسی و نیروهای مردمی دستگیر شده، مختومه کردن پرونده‌ها، اعاده حیثیت از آنان و خاتمه یافتن تهدیدها و آزارهایی که همچنان برای واداشتن آنان به عدم تظلم و پیگیری حقوق شان صورت می گیرد.
5. اعمال اصل 168 قانون اساسي در خصوص تعريف جرم سياسي و رسيدگي به جرايم سياسي با حضور هيئت منصفه
6. تضمين آزادي مطبوعات، تغيير رفتار جانبدارانه صدا و سيما، رفع محدوديتهاي اعمال شده براي برخورداري احزاب، گروههاي سياسي و نگرشهاي مختلف از ارائه ديدگاههاي خود در رسانه‌ها، به ويژه صدا و سيما و اصلاح قانون رسانه ملی به صورتی که رسانه ملی نسبت به اعمال خلاف قانون خود پاسخگو قرار گیرد.
7. به فعلیت درآمدن ظرفیت های ایجاد شده در قالب تفسیر اصل 44 قانون اساسی برای ایجاد رسانه های شنیداری و دیداری خصوصی
8. تضمين حق اساسي مردم در تشکيل اجتماعات و راهپيمايي‌ها با اعمال اصل 27 قانون اساسي
9. تصویب منع مداخله نظامیان در امور سیاسی و جلوگیری از دخالت نیروهای مسلح در فعالیت‌های اقتصادی
ما در راهی پر از نورانیت وارد شده‌ایم که از هم اینک سالخوردگان را جوان و جوانان را پخته کرده است. برای خود و شما در این مسیر از خداوند یاری می‌طلبم و امیدوارم با همکاری و همراهی همه دلسوزان نظام و انقلاب اهداف ملت در هر مرحله از این مسیر روشن و محقق شود.
میرحسین موسوی

قربانی کردن کارگران برای رشد اقتصادی

بهبود شرايط كسب و كار تنها با بهبود وضعيت اقتصادي امكان‌پذير است. در شرايط ايده‌آل و مطلوب اقتصادي اجراي قانون كار همان اندازه شدني است كه در وضعيت ركود اقتصادي اجراي اين قانون ناممكن است.


ایلنا: قانون کار سال 1369 به روزهای آخر حیات خود نزدیک شده است. احمدی‌نژاد در هفته کارگر امسال با اعلام اینکه عزت انسانی در قانون کار فعلی دیده نشده است، پروژه تغییر قانون کار را که مدت زمانی تعطیل شده بود، کلید زد و جهرمی در آخرین روزهای وزارت خود، با ارسال پیش‌نویس تغییر قانون کار به هیات دولت و اخذ تاییدیه کابینه، عملاً آخرین میخ تابوت قانون کار را زد.
جامعه کارگری این بار هم در مقابل تغییر قانون کار مقاومت خواهد کرد، ولی آنچه این موضوع را سوال‌برانگیز می‌کند، انتخاب شرایط فعلی برای تغییر قانون کار است. جهرمی روزهای آخر دوران حضور خود در ساختمان خیابان آزادی را تجربه می‌کند و تا چند روز دیگر، جای خود را به شیخ‌الاسلام، کارفرما و ساختمان‌ساز پیشین و رئیس دفتر کنونی ریاست جمهوری تحویل خواهد داد.
دیوار کارگر کوتاه‌ترین دیوارهاست
برخی تحلیل‌گران اعتقاد دارند جهرمی که هیچ‌گاه نتوانست محبوبیتی در بین کارگران برای خود دست و پا کند، سعی کرد با تصویب تغییرات قانون کار در روزهای پایانی دولت نهم، هم آنچه را که 4 سال بود در ذهن خود می‌پروراند، اجرایی کند و هم تبعات ناشی از رفتن لایحه به مجلس و مخالفت‌های آتی را که احتمالاً کم هم نخواهد بود، به گردن وزیر کار بعدی بیاندازد. امری که با توجه به علاقه وافر جهرمی در تغییر قانون کار چندان دور از ذهن نیست.
با این حال علاوه بر تمامی این موارد، برخی از کارشناسان هم معتقدند که وضع بحرانی صنعت و واحدهای تولیدی کشور، دولت را ناچار به اتخاذ تصمیماتی ساخته تا هزینه بحران واحدها را به گردن عوامل تولید بیاندازد و با توجه به اینکه دیوار کارگران، کوتاه‌ترین دیوارهاست، نخستین ترکش‌های چنین تصمیماتی لاجرم بر پیکر این قشر وارد می‌شود. با این حال به نظر می‌رسد که دولت نه فقط موفق به حل مشکلات واحدهای بحران‌زده نخواهد شد، بلکه بحران‌های عمیق اجتماعی ناشی از بیکاری و اخراج کارگران را نیز بر جامعه تحمیل خواهد کرد.
تغییر قانون در خفا
البته این بار دولتی‌ها سعی کردند تا با عدم انتشار پیش‌نویس این قانون، از آشکار شدن مفاد تغییرات جلوگیری کنند. تجربه تهیه 2پیش‌نویس ناکام پیشین قانون کار که به دلیل آنچه کارگران، یک‌سویه نگری و جانبداری آشکار از کارفرمایان خوانده می‌شد، مورد اعتراضات شدید جامعه کارگری قرار گرفت، سبب شد تا این بار دولت دست به عصا راه رود و با عدم افشای مواد تغییر قانون کار، اجازه انتقادات مستدل را از گروه‌های منتقد کارگری سلب کند.
حتی جهرمی در مراسم خداحافظی خود با خبرنگاران نیز، برخلاف مشی همیشگی خود که سعی می‌کرد با توضیح بیشتر در مورد خبر اعلام شده، به نوعی میزات تاثیرگذاری خود در دولت را به رخ بکشد، تنها به اعلام رضایت خود از تصویب کلیات لایحه تغییر قانون کار در هیات دولت بسنده کرد.
اثری از سه‌جانبه‌گرایی دیده نمی‌شود
همچنان که پیشتر ذکر شد، سابقه 2 بار ناکامی دولت نهم در بحث تغییر قانون کار، سبب شده بود که دولتی‌ها این بار موضوع تغییر قانون کار را در محافل خصوصی خود پی‌گیرند، به نحوی که حتی معدود یاران همنوای جهرمی در بین جامعه کارگری نیز از تغییر قانون کار و تصویب آن در کابینه نهم بی‌خبر بودند. در همین زمینه، رئيس مجمع عالي نمايندگان كارگري، تشکلی که با چراغ سبز وزارت کار دولت نهم تشکیل شد، مانند ساير فعالان كارگري از محتواي لايحه اصلاح قانون كار ابراز بي‌اطلاعي می‌كند. هوشنگ حاجتي می‌گوید: شايد كانون عالي شوراهاي اسلامي كار از جريان اين لايحه باخبر باشد. وي در ضمن وعده می‌دهد که بزودي جزئيات لايحه اصلاح قانون كار را پيگيري و منتشر خواهد كرد و در صورت مغايرت آن با منافع كارگران، با آن مخالفت خواهد كرد.
رئيس كانون هماهنگی شوراهاي اسلامي كار استان تهران، از دیگر تشکل‌های هم‌سو با وزارت کار نیز می‌گوید که اين تشكل هيچ اطلاعي از محتواي لايحه اصلاح قانون كار ندارد. ناصر برهاني می‌افزاید: از 2 سال پيش تاكنون كه موضوع اصلاح قانون كار براي آخرين بار به‌طور علني در دستور كار دولت و مجلس قرار گرفت، وزارت كار ديگر از شوراهاي اسلامي كار استان تهران براي اصلاح قانون كار نظرخواهي نكرده است. وي با تاكيد بر اين‌كه نمي‌توان قانون كار را پشت درهاي بسته اصلاح كرد، می‌گوید: پيداست كه در جلسات كارشناسي وزارت كار هيچ نماينده كارگري حضور نداشته است.
دبير كانون عالي شوراهاي اسلامي كار كشور، بزرگ‌ترین تشکل حامی وزارت کار نیز با بيان اين‌كه اطلاعي از اصلاح قانون‌كار در دولت ندارم، می‌گوید: اگر اصلاح واقعيت داشته باشد، يك‌طرفه است و فقط نظرات دولت در آن گنجانده شده است. ولي‌ا... صالحي با اعلام اینکه اصلاح قانون كار را از رسانه‌ها شنيده، معتقد است که اصلاح قانون كار بايد با نظر جامعه كارگري و كارفرمايي باشد. به گفته صالحي، 3 سال پيش جلسه‌اي با حضور نمايندگان دولت، كارگر و كارفرما برای اصلاح قانون كار تشكيل شد كه بدون نتيجه پايان يافت و پس از آن هم ديگر جلسه‌اي در اين زمینه تشكيل نشد. نايب رئيس كانون شوراهاي اسلامي كار استان تهران با تاكيد بر اين‌كه قانون كار نياز به اصلاح ندارد، خاطر نشان می‌كند: اين قانون جايي براي اصلاح ندارد؛ چون در حال حاضر بيشتر كارگران قراردادي هستند و اين كارگران از 80 درصد مفاد قانون كار بي‌بهره‌اند. او قانون كار را قانوني حمايتي عنوان كرده و اظهار می‌کند: اگر بخواهند جنبه‌هاي حمايتي اين قانون را كاهش دهند، قانوني ابتر خواهد شد. عضو شوراي عالي كار يادآور می‌شود که وزير كار پیشتر قول داده بود كه اصلاح قانون كار با نظر كارگران و كارفرمايان باشد.
نمایندگان کارگری هم مقصرند
در سوی دیگر یعنی جبهه منتقدان کارگری وزارت کار دولت نهم که تعداد به مراتب بیشتری از گروه‌های کارگری را شامل می‌شود، انتقادات شکل تندتری به خود گرفته و این جبهه حتی معتقد است که گروه‌های کارگری نزدیک به وزارت کار که 4 سال است در جایگاه نمایندگان جامعه کارگری جلوس کرده‌اند، نیز باید پاسخگوی این تغییرات یک‌طرفه از سوی دولت باشند.
عضو هیات رئیسه کانون شوراهای اسلامی کار محور جاده قدیم کرج در این مورد می‌گوید: این که اصلاح قانون کار بدون نظر کارگران به تصویب رسیده، نشانه‌ای بارز از کم‌کاری و اهمال نمایندگان کارگری کانون عالی شوراهای اسلامی کار کشور است. حسن کوه‌خواهی می‌افزاید: به‌طور مثال کانون شوراهای اسلامی کار استان تهران در 6 ماه گذشته فقط یک گردهمایی عمومی شوراها برگزار کرده است که این موضوع بیانگر کم‌توجهی هیئت مدیره کانون به ارتباط با بدنه جامعه کارگری است. رئیس شورای اسلامی کار شرکت کارتن ایران تصریح می‌کند: اصلاح قانون کار موضوع کم‌اهمیتی نیست و دولت موظف است که مفاد این اصلاحیه را در اسرع وقت به اطلاع جامعه کارگری برساند تا کارگران نظرات خود را بیان کنند. کوه‌خواهي با بیان این که هنوز وقت برای اعمال نظر کارگران در اصلاحيه قانون کار وجود دارد، می‌گوید: باید قبل از این که نمایندگان مجلس به بررسی این لایحه بپردازند، جامعه کارگری نظر صریح خود را اعلام و خواستار دخالت این نظرات در اصلاحیه شود.
چراغ سبزی برای اخراج کارگران
وضعیت بحرانی اقتصاد و به‌خصوص تولید و صنعت کشور موجب شده تا بخشی از منتقدان جامعه کارگری عقیده داشته باشند که دولت سعی دارد با تغییر قانون کار، راه را برای اخراج‌های کارگری آماده سازد؛ آن چنانکه سال گذشته و در قالب افزودن تبصره‌ای به ماده 21 قانون کار، اجازه اخراج دسته‌جمعی کارگران به کارفرما داده شد.
يك فعال كارگري در این باره می‌گوید: در بحران اقتصادي كنوني اصلاح قانون كار مي‌تواند حكم چراغ سبز اخراج كارگران را داشته باشد. رضا شهابي از اعضاي سنديكاي كارگران شركت واحد با انتقاد از تصويب بي‌‌سر و صداي كليات لايحه اصلاح قانون كار در هيئت دولت می‌گوید: پيداست كه حتي نهادهاي كارگري مورد قبول دولت نيز در جريان اين مسئله نبوده‌اند. به گفته شهابي، در اوضاع نابسامان اقتصادي حاضر اصلاح قانون كار مي‌تواند حكم چراغ سبز اخراج كارگران باشد. وي يادآور می‌شود: كارفرمايان بسياري از كارخانه‌هايي كه در حال حاضر به دليل مشكلات اقتصادي كار نمي‌كنند ممكن است براي نجات خود به تعديل نيروي انساني و اخراج كارگران متوسل شوند. شهابی می‌افزاید: وزير كار در حالي از تصويب لايحه اصلاح قانون كار خبر داد كه به عقيده فعالان اقتصادي،‌ بحران توليد و اشتغال فعلي ريشه در مسائل ديگري چون واردات بي‌رويه، قوانين غلط پولي و مالي و تزريق بي‌رويه نقدينگي دارد.
به اعتقاد یک استاد دانشگاه نیز شرایط کنونی به هیچ وجه برای اصلاح قانون کار مناسب نیست. حسن طائی می‌گوید: در اوضاع کنونی اگر قانون کار به تنهایی اصلاح شود می‌تواند پیامدهای ناگوار اقتصادی و اجتماعی داشته باشد. این استاد دانشگاه با یادآوری اینکه هم اکنون براساس قانون کار فعلی اخراج کارگران به‌راحتی ميسر و ممکن است، می‌افزاید: درصورتی‌که این قانون به تنهایی اصلاح شود باید شاهد افزایش اخراج کارگران باشیم. وی یادآور می‌شود که هرگونه اصلاح قوانین مربوط به بازار کار و سرمایه باید در قالب يك بسته و به‌صورت هماهنگ انجام شود و دولت از اصلاح موردی قوانین به‌ویژه قانون کار پرهیز کند. به گفته طائی، قانون کار برخلاف قوانین بازار پولی و مالی جنبه‌های اجتماعی دارد، از این رو اصلاح آن مقوله‌ای حساس و مهم است.
استقبال از اصلاح قانون به نفع کارگران
البته در بین جامعه کارگری هستند که از اصلاح و تغییر قانون کار به نفع جنبه‌های حمایتی از کارگران حمایت می‌کنند، هر چند آنها نیز اعتقاد دارند که مطابق تجربیات پیشین، هر تغییری در قانون کار به کم شدن جنبه‌های حمایتی از کارگران منجر شده است. جعفر عظيم‌زاده از اتحاديه آزاد كارگران ايران اعتقاد دارد که براي بهبود وضعيت كارگران، اصلاح قانون كار يكي از گام‌هاي اساسي و بنيادي است كه بايد انجام شود. وي با بيان اين‌كه تا به امروز اصلاحات و تغييراتي چون استخدام موقت كارگر در مشاغل دائم و افزودن بند «ز» به ماده 21 قانون كار مبني بر قانوني بودن فسخ قرارداد كار و اخراج كارگر در زمان بحران‌هاي اقتصادي، خروج كارگاه‌هاي كوچك از مشمول قانون كار و مسئله نهادهاي صنفي كارگري بدون حضور نمايندگان منتخب و واقعي كارگران در پشت درهاي بسته انجام شده است، گفت: تا به امروز در اين‌ تصميم‌گيري‌ها يا كارگران حضور نداشته‌اند و يا افرادي از سوي دولت وكارفرمايان به عنوان نمايندگان آنها حضور داشته‌اند و تا به امروز اين قبيل تغييرات دست كارفرمايان را تا حد زيادي در اخراج كارگران باز گذاشته است. به اعتقاد اين فعال كارگري، ‌شرايط اقتصادي كشور نيز به‌طور متقابل به وضعيت طبقه كارگر تاثيرگذار است، چنانچه در شرايط بد اقتصادي اجراي يك قانون مترقي همان قدر ناموفق است كه اجراي يك قانون دست و پاگير در شرايط ايده‌ال اقتصادي به زيان كارگران است.
سرنخ مشکلات از دست دولت خارج شده است
به اعتقاد يك حقوقدان تاكنون تمام پيش‌نويس‌هاي منتشر شده در رابطه با اصلاح قانون كار فاقد استدلال حقوقي دقيق هستند. مسعود نجم‌السادات می‌‌گوید: برخلاف تصور شايع كه گمان مي‌كنند اصلاح قانون كار مي‌تواند به بهبود وضعيت اقتصادي منجر شود، اين اصلاح وضع اقتصادي است كه باعث تغيير قانون كار مي‌شود. اين استاد دانشگاه تاكيد می‌كند: بهبود شرايط كسب و كار تنها با بهبود وضعيت اقتصادي امكان‌پذير است. وي می‌افزاید: در شرايط ايده‌آل و مطلوب اقتصادي اجراي قانون كار همان اندازه شدني است كه در وضعيت ركود اقتصادي اجراي اين قانون ناممكن است. به گفته نجم‌السادات، حتي اگر قانون كار به نفع كارفرمايان به‌طور يك‌سويه تغيير كند چون وضعيت اقتصادي اجازه فعاليت كارخانه‌ها را نمي‌دهد، باز هم مشكل كارفرمايان با كارگران باقي خواهد ماند.

هایکو


هایکو(به ژاپنی: 俳句) کوتاه ترین گونه شعری در جهان است که مبدع آن ژاپنی‌ها هستند.
هایکوها از ۱۷ هجا یعنی از سه واحد پنج‌تایی، هفت‌تایی، پنج‌تایی تشکیل شده‌اند.هایکوها علاوه بر ۱۷ هجا باید دارای کی‌گُ(kigo) یعنی نشانهٔ فصلی و کیره‌جی(kireji)(استقلال معنایی هر واحد) باشد.در هایکو یا مستقیماً به فصل اشاره می‌شود یا به نشانه فصلی. نشانه‌های فصلی شامل پنج گروه بهاری، تابستانی، پاییزی، زمستانی و نوروزی است. البته نشانه های نوروزی به دلیل قرار گرفتن سال نوی مسیحی در زمستان، جزو زمستان طبقه بندی می شوند.
چند مثال از نشانه‌های فصلی:
* بهارواژه: شکوفه گیلاس(Sakura)، کوکو یا فاخته، گل کاملیا(tsubaki)، قورباغه(Kaeru,kawazu)
* تابستان‌واژه: کرم شب‌تاب(Hotaru)، قورباغه باران(Amagaeru)
* پاییزواژه: خرمالو(Kaki)، سرمای شب(Yosamu)
* زمستان‌واژه: برف(Yuki)
* نوروزواژه: پایان سال


津田清子
猟夫と鴨同じ湖上に夜明け待つ
satsuo to kamo onaji kojou ni yoake matsu
Tsuda Kiyoko
گرد يک درياچه
سپيده دم را انتظار می کشند
هم شکارچی و هم مرغابی

تسودا کييوکو .

..........

中田尚子
銀漢や三つの国の銀貨持ち
ginkan ya mitsu no kuni no ginka mochi
Nakada Naoko
سکه های سيمين سه ديار
در سينه دارد کهکشان

ناکادا نااوکو .

..........

加藤楸邨
颱風の心支ふべき灯を点ず
taifuu no kokoro sasau beki hi o tenzu
Katou Shuson
هنگامه توفان
به قوی داری دل
چراغی برمی افروزیم

کاتو شوسن .
بر این مجموعه هایکو‌ها خواهم افزود ...

دوشنبه

اعترافات تلویزیونی در ایران معاصر



آغاز اعترافات تلویزیونی در ایران معاصر به دوره محمد رضا شاه پهلوی و اوایل دهه ۵۰ برمی گردد.

بین سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۴ عده ای از فعالان سیاسی، روشنفکران و نویسندگان مخالف رژیم سلطنتی به مقابل دوربین تلویزیون آمدند. این روش چندی بعد به علت اعتراض سازمانهای غیر دولتی نظیر عفو بین الملل، صلیب سرخ جهانی و کمیته سارتر در مورد ایران و انعکاس نسبتا وسیع آنها در جرایدی چون نیویورک تایمز، واشنگتن پست و تایمز و بعد از آن، فشار دولت جیمی کارتر، رئیس جمهور وقت آمریکا به کل متوقف شد.

اولین نمایش مطبوعاتی که در سال ۱۳۵۰ انجام شد به پرویز نیکخواه تعلق داشت. نیکخواه که در آن زمان ۶ سال از ۱۰ سال محکومیت خویش را به جرم هواداری از جنگ چریکی و ارتباط با بیگانه (کشور چین) می گذراند، به طرزی صریح و بی پرده از شاه و رژیمش دفاع کرد.

به نوشته یرواند آبراهامیان، محقق معاصر، در کتابی بنام "اعترافات شکنجه شدگان"، پس از نیکخواه دو شخصیت به نام و مطرح در میان روشنفکران و بویژه مخالفان سیاسی حکومت بر صفحه تلویزیون ظاهر شدند. این دو یکی رضا براهنی و دیگری غلامحسین ساعدی بود.

بر همین اساس، براهنی در مصاحبه ای که به سال ۱۳۵۲ پخش شد به نقد مارکسیسم، "پیروی کورکورانه از غرب" و مبارزه مسلحانه پرداخت. مصاحبه تلویزیونی ساعدی در برنامه ای به نام گفتگو در سال ۱۳۵۴ پخش شد که در آن هم از مخالفان شاه و هم از خودش انتقاد کرد و به ستایش "انقلاب شکوهمند شاه و ملت" پرداخت.

این نویسندگان هر دو پس از آزادی از زندان به طور مستقیم و یا غیر مستقیم به انتقاد از نبود آزادی بیان و رفتار و حتی وجود شکنجه در زندانها پرداختند: براهنی در مصاحبه های صریحی که چندی بعد از آزادی در خارج از ایران انجام داد و غلام حسین ساعدی با نوشتن نمایشنامه "ماه عسل". ساعدی آخرین روشنفکری بود که رژیم پهلوی او را برای ابراز ندامت تلویزیونی مورد بازجویی و شکنجه قرار داد.


اعترافات تلویزیونی دهه شصت

به نوشته آبراهامیان، شکنجه پس از پیروزی انقلاب به شکلی سیستماتیک و برنامه ریزی شده و برای گرفتن اعتراف و مصاحبه تلویزیونی، از ابتدای دهه ۶۰ آغاز شد.

بر این اساس، در ابتدا اعتراف متهم، برای بازجویانش بهترین مدرک گناهکاری شخص محسوب می شد و همزمان هم امکان محکومیت او را مهیا می ساخت و هم بر روحیه هم قطارانش تاثیری جدی می گذاشت.

به گفته آبراهامیان، اگر در چند سال اول بعد از سقوط رژیم شاه، در اکثر موارد، شکنجه یا ضرب و شتم زندانی با دادن اطلاعات مورد نیاز بازجویان، معمولا خاتمه پیدا می کرد، پس از خرداد ۱۳۶۰، شکنجه جسمانی و خصوصا روانی زندانی (شکنجه سفید)، حتی پس از کسب اطلاعات ضروری، همچنان ادامه یافت.

در چنین حالتی هدف اصلی از شکنجه، نه گرفتن اطلاعات بلکه دست یازی به هویت زندانی و تغییر ماهیت او و همینطور استفاده تبلیغاتی از آن بود. مسئولین امر در جمهوری اسلامی به این ترتیب دو شیوه متفاوت که هر کدام هدفی جداگانه را دنبال می کرد در پیش گرفتتند (هر چند در مواردی این دو هدف همزمان تعقیب می شد): اول، استفاده ابزاری از شکنجه برای تواب سازی؛

و دوم، اعمال شکنجه برای اجبار فرد به مصاحبه تلویزیونی.


سیاست تواب سازی

سیاست تواب سازی توسط بازجویان و مدیران زندان ها، بویژه در نیمه اول دهه ۶۰، رایج شد و هدفش در درجه اول تواب سازی اعضا و هواداران گروه هایی بود که طرفدار مبارزه مسلحانه بودند. بیشترین تعداد توابان این دوره از میان هواداران سازمان مجاهدین خلق بودند.

سیاست تواب سازی در واقع هدفی ایدئولوژیک را دنبال می کرد. بدین معنا که شکنجه تنها به قصد گرفتن اطلاعات و یا انجام مصاحبه جهت ابراز ندامت از کارهای گذشته، صورت نمی گرفت بلکه تغییر ایدئولوژی و اسلام آوری زندانی را دنبال می کرد.

همین که در این دوره مدیر وقت زندان اوین، سید اسدالله لاجوردی، زندانهای جمهوری اسلامی را "دانشگاه های انسان سازی" می نامید موید همین نکته است.

این بینش از یک سو بر نوعی ایدئولوژی ویژه استوار بود و از سوی دیگر برای رسیدن به هدفش از ابزاری چون شکنجه بهره می گرفت. با این وجود در اکثر موارد این سیاست در عمل به شکست انجامید چرا که حتی در موارد موفق، بیشتر از آنکه فردی را از نومسلمان کرده باشند، با انسانی نیمه دیوانه روبرو می شدند.

نگاه بازجویان و کارگزاران اصلی زندان ها در اوایل دهه ۶۰، در درجه اول نگاهی ایدئولوژیک بود. اکثر روسای زندان ها در این دوره، خود در رژیم شاهنشاهی زندانی سیاسی بودند. بر اساس تحقیقات یرواند آبراهامیان، بیشتر بازجویان از میان طلاب و روحانیون جوان که در حوزه ها تعلیم اسلامی دیده و یا هنوز می دیدند انتخاب می شدند.


"فرهنگ زدایی"

بر اساس تئوری های اسلام انقلابی، چه قبل و چه پس از انقلاب، تغییر هویت فردی به گونه ای که بتوان از شخص، انسانی به تمامی نو و متفاوت با گذشته ساخت، امکان پذیر می نمود. این تئوری ها پیش از انقلاب تحت عناوینی مانند "خودسازی انقلابی" در میان انقلابیون دیروز و بازجویان امروز شناخته شده بود.

آنها بر همین اساس می پنداشتند که اگر فرد به تنهایی و به اراده خود موفق به ایجاد تغییری بنیادی در ذات و هویتش شود، هیچ دلیلی وجود ندارد که نتوان همان تغییر را، ولی این بار از بیرون و حتی برخلاف میل خود فرد، در او ایجاد کرد.

مکانیسم اصلی و همزمان پنهانی که در تمامی این قبیل تئوری های "انسان سازی" به چشم می خورد مکانیسم "فرهنگ زدایی" است. چنین مکانیسمی پیش از انقلاب، ساخت ارادی هویتی جدید را بیش از همه در نوعی گسست دوجانبه جستجو می کرد: گسست همزمان و رادیکال با دو نوع فرهنگ که ترکیبش در نظر ایشان فرهنگ موجود پیش از انقلاب را می ساخت.

از این دو فرهنگ، یکی به گذشته مربوط می شد که تحت عنوان فرهنگ سنتی و ارتجاعی مورد نفی قرار می گرفت و دیگری به آن بخش از فرهنگ موجود شهری اشاره داشت که از این نگاه تحت تاثیر فرهنگ غرب شکل گرفته بود.

علی شریعتی، یکی از مهمترین تئوریسین های اسلام انقلابی متعلق به آن دوره، از یک سو فرهنگ تاریخی و سنتی کشورش را تحت عنوان "تشیع صفوی"، و از سوی دیگر آن بخش دیگر از فرهنگ جدید شهری را، بویژه با طرح تئوری هایی مانند "از خود بیگانگی"، نفی می کرد.

در این نوع تئوری های متعلق به جریان های فکری رادیکال، فرهنگ موجود در هر دو وجه آن (چه از نوع سنتی و چه از نوع "وارداتی") نقشی منفی در جامعه بازی می کرد. مبلغان اینگونه تئوری ها، مبارزه با تاثیرات چنین فرهنگی را در گسستی دوجانبه و جایگزینی آن توسط ایدئولوژی جستجو می کردند.

نتیجه منطقی چنین نگاهی این بود که برای ساخت انسان ایدئولوژیک مورد تصورشان می بایست در ابتدا تمامی پیوندهای او را با گذشته اش قطع کرد. میان تئوری های رادیکال "خودسازی انقلابی" در آن دوره (چه از نوع اسلامی و چه از نوع مارکسیستی) و هدف های ایدئولوژیک سیاست تواب سازی در دهه شصت، شباهت های بیشماری در نحوه نگاه کردن به مسئله هویت فردی و روش های تغییر آن وجود دارد. از سوی دیگر مکانیسم اصلی مورد استفاده در هر دو دوره نیز فرایند "فرهنگ زدایی" است.


شکنجه به مثابه ابزاری برای تغییر هویت فردی

اما چگونه می توان گذشته یک فرد را از درون هویت او بیرون کشید؟ چنین امری تنها با قطع پیوند میان فرد و گروه اجتماعی اش در زمان حال، میسر می شود. در نتیجه اولین و مهمترین تاکتیک برای تواب سازی قطع هرگونه پیوند با گروه هایی است که در گذشته فرد به آنها تعلق داشته است.

اگر هدف بازجویان تنها به شکستن روحیه زندانی و خراب کردن وجهه و اعتبار وی نزد همرزمانش خلاصه می شد، صرف همکاری اطلاعاتی و نهایتا اعترافات تلویزیونی کافی می بود، در حالیکه در قالب سیاست تواب سازی، بازجویان زندانیان را نه تنها مجبور به نفی گذشته شان می کردند، بلکه گاهی حتی از ایشان می خواستند تا علیه همرزمانشان به اقداماتی عملی دست زنند. آنطور که از خاطرات چاپ شده زندانیان سابق برمی آید، گاه حتی از توابین خواسته می شد در شکنجه و یا اعدام هم کیشان سابقشان شرکت کنند.

از سوی دیگر در امر پاکسازی گذشته فرد، نفی پیوند با گروه سیاسی گاه کافی نمی نمود و فرد می بایست پیوندهایی به مراتب عمیق و ابتدایی تر (مانند رابطه همسری یا خانوادگی وغیره) را نیز نفی می کرد، امری که در دوره های بعدی، هنگامی که سیاست تواب سازی اولیه تا حد بسیاری کنار گذاشته شد، به ندرت اتفاق افتاد.

با این حال و بر اساس یافته های علم روانشناسی، اگر در ادامه فرایند فرهنگ زدایی (که در زبان عموم به "شستشوی مغزی" معروف است) و پس از دوره قطع ارتباط با گروه های اجتماعی، فرد را جهت پیوستن به گروهی جدید آماده نسازند (امری که مثلا در دوره تعلیم به خود بازجویان و یا نیروهای ویژه ارتش همیشه رعایت می شود)، سلامت روحی او دچار اختلالات جدی خواهد شد. شکنجه در چنین حالتی به یکی از حساسترین و ضروریترین نیازهای انسانی، یعنی احساس تعلق فرد به نوع بشر، حمله می کند.

خاطرات مکتوب بسیاری از زندانیان این دوره حکایت از ناراحتی های روحی "توابین" دارد. در واقع سیاست تواب سازی، فرد را به اتمی معلق که ارتباطش با تمامی گروههای اجتماعی اش به طرز مهم و گاه غیر قابل بازگشت صدمه خورده، تبدیل می کرد.

اگر تواب شدن لااقل به نوعی با بازگشت مجدد به دامن "امت اسلامی" توام بود و یا اینکه خود جمع توابان ویژگی های یک گروه را می یافت که در آن اعضایش با یکدیگر احساس همبستگی می کردند، شاید زندانبانان می توانستند بروز اختلالات روحی را در ایشان کاهش دهند. در واقعیت اما توابان اتم های مجزایی بودند که از یکسو از گروه های اجتماعی شان بریده بودند و از سوی دیگر به هیچ گروه جدیدی نپیوسته بودند. انسان در چنین حالت تحمل ناپذیری، راهی جز گریز به دیوانگی ندارد. خود این امر ظاهرا یکی از مهمترین دلایلی بود که موجب شد چنین سیاستی در زندانها کنار گذاشته شود.



مصاحبه های تلویزیونی

اگر سیاست تواب سازی در درجه نخست در خدمت اندیشه ایدئولوژیک بود، هدف اصلی مصاحبه های تلویزیونی و پخش عمومی آنها را دلایل سیاسی شکل می داد.
به همین ترتیب، اگر در تواب سازی، این خود زندانی بود که در مرکز توجه قرار داشت، در مصاحبه های تلویزیونی، با بر صحنه آوردن فرد، این گروه اجتماعی - سیاسی اش بود که هدف قرار می گرفت. بدین ترتیب زندانی به مهمترین سلاحی تبدیل می شد که حکومت برای مبارزه علنی با مخالفینش در فضای عمومی در اختیار داشت.

نگاه حاکم و ایدئولوژیک در دهه ۶۰ موجب شده بود در این مصاحبه ها، جمهوری اسلامی در درجه نخست ایدئولوژی گروه های مخالف را مورد حمله قرار دهد. در اکثر این مصاحبه ها، مقدمه و نتیجه گیری بسیار به یکدیگر شبیه و سراسر مملو از قدردانی از رهبر جمهوری اسلامی و سپس روسا و بازجویان زندان و همینطور اظهار ندامت از اعمال پیشین فرد نادم بود. سخنان میان مقدمه و نتیجه گیری نیز در اساس به تبلیغات منفی بر علیه گروه شخص و گاه سایر گروه ها مربوط می شد.

در سیاست تواب سازی، زندانی در اثر تغییر ماهیت درونی خود در واقع به کشف حقیقتی نوین و تازه دست می یافت، در حالی که در مصاحبه های تلویزیونی (گاه همان شخص)، از رازهای درون خود و سازمان خود پرده برداری می کرد. در فرایند تواب سازی، زندانی، متحول می شد، و در مصاحبه تلویزیونی، اسرار را فاش می کرد.

تفاوت هایی که میان مصاحبه های تلویزیونی و مطبوعاتی در دو دوره رژیم شاهنشاهی و جمهوری اسلامی وجود دارد، به تفاوت های میان این دو نظام بر می گردد. معمولا میان شیوه ها و اهداف شکنجه از یک سو، با ساختار سیاسی و منطق حاکم بر ایدئولوژی چنین ساختاری از سوی دیگر، نوعی همخوانی وجود دارد.

مقایسه میان مصاحبه های تلویزیونی در دو نظام شاهنشاهی و جمهوری اسلامی از این زاویه قابل تامل است. در مصاحبه های مربوط به هر دو نظام، نگاه زندانی نسبت به خود، به گروه اجتماعی اش و همچنین به حکومت تغییر یافته است.


"انحراف ایدئولوژیک"

در حکومت شاهنشاهی، در اغلب موارد، زندانی خطای اصلی خود را در گذشته، عدم آشنایی کافی با واقعیت جامعه، ساده پنداری در تحلیل رویدادها و در مواردی فریب خوردگی و آلت دست بیگانگان قرار گرفتن (بدون متهم ساختن خویش به خیانت) بیان می کرد. با این حال در بسیاری از موارد فرد نادم نه تنها به نفی کامل ایدئولوژی خود نمی پرداخت بلکه گاهی حتی با استفاده از همان واژه ها و منابع فکری گذشته، این بار به توجیه نظام سلطنتی می پرداخت.

پرویز نیکخواه با استدلالی که هنوز بوی مارکسیسم می داد به تحسین انقلاب دهقانی شاه و ملت می پرداخت و رضا براهنی هر چند به تضاد میان تئوری های مارکسیستی و شرایط جامعه ایران اعتراف می کرد ولی همچنان و به کرات برای طرح و بسط نظرات خود به یکی از مطرح ترین انقلابیون جهان سوم، فرانتس فانون، ارجاع می داد.

چنین نکته ای در مصاحبه های دسته جمعی فعالان سیاسی این دوره (مانند اعترافات تنی چند از اعضای کنفدراسیون دانشجویی در سال ۱۳۵۰) نیز به چشم می خورد. رژیم شاه تضاد میان خود و مخالفینش را بیشتر در سطح مسائل سیاسی می دانست تا اعتقادی.

هدف اصلی چنین مصاحبه هایی در آن زمان تبدیل "قهرمان" به "ضد قهرمان" بود. هر چقدر از یک سو حامیان رادیکال انقلاب در کار ساخت و ساز "قهرمان" و "قهرمانی" بودند، رژیم از سوی دیگر هدف خود را "قهرمان شکنی" قرار داده بود. در این مصاحبه ها حرفی از انحرافات اخلاقی نبود و بازجویان چندان علاقه ای به زندگی خصوصی افراد نشان نمی دادند. متهمان به اشتباه در تحلیل های خود معترف بودند ولی خود را متهم به جاسوسی و داشتن انگیزه های وطن فروشانه نمی کردند.

در اعترافات تلویزیونی دهه ۶۰ اما، فهرست انحرافات بلند بود و موضوعات اعتقادی، اخلاقی (اعم از جنسی، اعتیاد، رشوه خواری و غیره)، وابستگی مستقیم به دولتهای خارجی و غیره را در بر می گرفت. با این وجود، اعتراف کنندگان همیشه تنها یک دلیل برای توجیه انحراف خود ارائه می کردند: انحراف ایدئولوژیک. انحرافی که برای متفکران و مبلغان پرشور تمامی ایدئولوژی ها، امری درونی و پایدار قلمداد شده و مستقیما به هویت فرد ارتباط پیدا می کند.

بدین ترتیب در نظام جمهوری اسلامی، برخلاف دوره شاه، تنها قبول و بیان اشتباهات گذشته کفایت نمی کرد و این فرد بود که می بایست از نو تربیت شود. برخلاف نظام شاهنشاهی که هدف اصلی اش از اعتراف گیری، بی اعتبار کردن گروه اجتماعی فرد بود، هدف تواب سازی، در درجه اول خود فرد و تغییر ماهیتش بود.


از "قهرمان" تا "قربانی"

از دهه ۷۰ به بعد شاهد پیدایش مولفه های دو تغییر مهم در نحوه نگاه به شکنجه در جامعه هستیم. از این دو تغییر یکی به نیروهای مخالف و بخش هایی از افراد جامعه و دیگری به سیاست های اعتراف گیری حکومت جمهوری اسلامی برمی گردد.

بازنمایی اجتماعی فرد شکنجه شده در اذهان عمومی (از پیدایش دو مفهوم زندانی سیاسی و شکنجه در جامعه ایران تا اعترافات تلویزیونی کنونی) در حال دگردیسی مهم و تعیین کننده ای است.

در دهه پنجاه در حکومت محمد رضا شاه و بعد از انقلاب خصوصا در دهه ۶۰ در نظام جمهوری اسلامی، یکی از مهمترین اهداف سیاسی اعترافات عمومی و مطبوعاتی که توسط بازجویان دنبال می شد، تبدیل "قهرمان" به "ضد قهرمان" بود.

اما برای آنکه شکنجه گر بتواند قهرمان را به ضدش یعنی به "خائن"، "بریده" و غیره مبدل سازد، می بایست که از پیش و در سطح نیروهای اجتماعی توافقی ضمنی و ذهنی میان گروه حاکم با مخالفینش وجود داشته باشد. این توافق بر سر معنایی بود که هر دو ایشان از ورای "مقاومت" فرد در برابر خشونت و شکنجه استنباط می کردند.

در این زمان و در نگاه گروه اجتماعی فرد زندانی، استقامت زندانی در زیر شکنجه از مهمترین دلایل درستی اندیشه شان و در نتیجه حقانیت مسیری بود که در آن پای گذاشته بودند. از سوی دیگر از دید مسئولین زندان به حرف آمدن و ابراز ندامت زندانی، ولو به قیمت فشار روانی و جسمانی بسیار، از دلایل انکار ناپذیر بطلان ایدئولوژی و نادرستی شیوه عمل ایشان بود.

بدین ترتیب در این مرحله، مقاومت زندانی در برابر شکنجه تنها جنبه عملی نداشت و فقط به حفظ اطلاعاتی که میتوانست جان و یا امکانات گروه اجتماعی فرد را به مخاطره اندازد محدود نمی شد. در حقیقت برخورد میان زندانی و بازجویش، به صحنه نبرد میان دو ایدئولوژی متخاصم تبدیل شده بود که در آن پیروزی یکی بر دیگری همزمان به مثابه پیروزی ایدئولوژی آن بر این بود.


"شهادت طلبی"

در آن دوره از یک سو با فرهنگ ستایش از زندانی همچون قهرمانی آرمانی روبرو بودیم که با ارجاع به ارزش هایی مانند "مرگ نهراسی" و "شهادت طلبی"، ارزش و اهمیت مقاومت را حتی از حفظ جان زندانی مهمتر می پنداشت و از سوی دیگر حاکمیتی وجود داشت که مشروعیت خویش را در سرکوب مخالفینش و اقرار و ابراز ندامت زندانی جستجو می کرد.

اما چگونه اعترافاتی که به قیمت شکنجه بدست آمده اند، بعدا میتوانند بعنوان عاملی جهت توجیه خود شکنجه به کارگرفته شوند؟ چنین امری از آن جایی ممکن می گردد که در هر دو نظام فکری (حکومت و مخالفینش)، شکنجه به تنهایی و به خودی خود، دلیلی کافی برای ابراز ندامت فرد قلمداد نمی شود و علت آن را در درجه نخست، در ضعف ایدئولوژیک و اعتقادی شخص جستجو می کند.

بدین ترتیب در این توافق دوجانبه، تحمل شکنجه به همان میزان اعمال آن، به عنوان میزان و افشا کننده حقیقت قلمداد می گردد و تحمل و استقامت زندانی بیش از آنکه نشان دهنده شخصیت و خصوصیات فردی وی باشد به نشانه ای مهم از اعتبار و حقانیت فکر جمعی تبدیل می شود.

از سوی دیگر ابراز ندامت ناشی ازشکنجه، نه به مثابه ناتوانی فردی، بلکه بیش از هر چیز، بعنوان "بریدگی" فرد از گروه و خیانت به آرمانهایش تلقی می گردد. حتی خود زندانیان سیاسی ای که چه پیش و چه پس از انقلاب (لااقل تا دهه ۷۰)، مجبور به ابراز ندامت علنی شده بودند کمتر از شکنجه بعنوان دلیل اصلی عمل خود سخن میگفتند چرا که آنرا نشانه تسلیم شدن و ضعف می دانستند. در این دوران بسیاری از روشنفکران مخالف حکومت نیز اینچنین می پنداشتند.

یرواند آبراهامیان در کتابش از قول رضا براهنی که خود یکی از قربانیان شکنجه و اعترافات تلویزیونی دوره شاه بود، نقل می کند که در همان زمان گفته بود، توبه یک نویسنده نه تنها "پایان زندگی سیاسی، ادبی، آکادمیک و اجتماعی شخص است، بلکه به زندگی او به عنوان یک انسان هم پایان می دهد".


برخورد نابرابر

با فروکش کردن روحیه انقلابیگری در جامعه و کمرنگ شدن نگاه ایدئولوژیک در هر دو اردوگاه حکومت و مخالفینش که میتوان آنرا با شروع دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی همزمان در نظر گرفت، نشانه هایی از تغییر در بازنمایی اجتماعی فرد زندانی و موضوع شکنجه در سطح جامعه پدیدار شد.
در گذشته زندانی آزار دیده در درجه اول انسانی مبارز بود که حتی مرگش نه نشانه فنا و یا قربانی شدنش، که مظهر نقطه اوج و کمال انسانی (که بویژه در مفهوم "شهادت" تبلور یافته بود) تلقی می شد.
در حقیقت نه خود عمل شکنجه بلکه نتیجه بدست آمده از آن بود که موقعیت اجتماعی و منزلت فرد را تعیین می کرد: اینکه توانسته در مقابل شکنجه مقاومت کند یا خیر.
در حالیکه در پارادایم "قربانی"، آنچه در مورد تعیین جایگاه اجتماعی فرد زندانی تعیین کننده است، خود رابطه میان شکنجه گر و شکنجه شونده است نه نتیجه چنین رابطه ای.
مفهوم "قربانی" به ویژگی های رابطه میان بازجو و زندانی نظر دارد و در درجه نخست کاربرد ابزاری خشونت در رابطه ای نابرابر را مرکز توجه قرار می دهد. در این پارادایم تعلقات فکری و گروه اجتماعی فرد نقشی بر نحوه تلقی جمع از آنچه بر او گذشته ندارد.


خاطرات زندانیان سابق
دو نکته در حال حاضر از نشانه های گذار جامعه از پارادایم اول به پارادایم دوم است. نکته اول کمرنگ شدن تدریجی نقش ایدئولوژی در فضای بحث های مربوط به این موضوع است. این کم رنگی به طور همزمان، هم در گفتمان حاکمان و هم در گفتمان مخالفین ایشان مشاهده می شود.
اصولا در پارادایم "قهرمان – ضد قهرمان" تا پایان دهه شصت، گفتمان هر دو طرف منازعه با یکدیگر پیوندی ارگانیک داشتند و در نتیجه خواهی نخواهی بر یکدیگر تاثیر می گذاشتند. از یک سو جمهوری اسلامی نه تنها به مرور سیاست تواب سازی را به کناری گذاشت بلکه حتی در واژگان خود نیز از لغاتی مانند "محارب با خدا"، "مفسد فی الارض" و غیره کمتر استفاده می کرد (در مصاحبه های مطبوعاتی زندانیان از دهه ۷۰ به بعد). از سوی دیگر در میان مخالفین حکومت نیز، هم به دلایل مربوط به جامعه ایران و هم تغییراتی که در شرایط بین المللی رخ نموده بود، گفتمان ایدئولوژیک به مرور شدت و اهمیت درجه اولش را از دست داد.
نکته مهم دیگری که در همین دوران اتفاق افتاد و تاثیر مستقیم و بسزایی بر این امر گذاشت چاپ خاطرات زندانیان سابق در خارج از کشور بود. آنچه در اکثر این خاطرات وجود دارد، از یک سو فاصله گیری از مباحث ایدئولوژیک و از سوی دیگر طرح و بسط اتفاقات و سرگذشت هایی بود که زندانی خود بطور مستقیم یا غیر مستقیم شاهد آن بوده است.
در این خاطرات که به قلم افراد گوناگون نوشته و به تعداد زیاد و در سطحی نسبتا وسیع چاپ و پخش شدند، توجه خوانندگان بیش از هر چیز به سرگذشت افراد و آنچه بر آنها گذشته بود جلب می شد. این خود نشانه دوم تغییر پارادایم "قهرمان – ضد قهرمان" است.
برای آنکه نگاه جامعه از ایدئولوژی برتابد و بر سرنوشت افراد و آنچه بر آنان رفته متمرکز گردد، می بایست که جمع و گروه اجتماعی، اهمیتش را به مرور به فرد و زندگی خصوصی اش بسپارد. پارادایم "قربانی" هنگامی شکل می گیرد که خشونت سازمان یافته بیش از آنکه خشونت بر علیه آرمان ها و گروه اجتماعی تلقی گردد، به عنوان اعمال خشونت بر علیه فرد در نظر گرفته شود. ظهور پارادایم "قربانی" به ظهور فردیت و اهمیتش در گفتمان جمعی بستگی دارد. در این راستا آثار مکتوب مربوط به خاطرات زندان نقش مهمی در پرداخت گفتمانی جدید و متفاوت در فضای عمومی جامعه ما بازی کرده است.

آزادی دشمن امنیت
دومین تغییر مهم در جامعه، تغییری است که در شیوه عمل جمهوری اسلامی در اعتراف گیری به چشم می خورد. از اواخر دهه ۶۰ اعترافات تلویزیونی به مرور کاهش یافت و در دهه ۷۰ به ندرت دیده شد.
هرچند با روی کار آمدن محمود احمدی نژاد، اعترافات علنی دوباره رونق گرفته، اما در این سری جدید، تفاوت های چشمگیری با گذشته دیده می شود.
اگر مبنای مقایسه را اعترافات علنی هاله اسفندیاری، یحیی کیان تاجبخش و رامین جهانبگلو که به تازگی از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد، قرار دهیم دیگر اثری از سیاست تواب سازی در آن پیدا نمی کنیم. به نظر می رسد به این ترتیب پروژه "انسان سازی" دهه ۶۰ به کل کنار گذاشته شده است.
این افراد نه از اعتقادات گذشته خود سخنی به میان می آورند و نه تلاشی می کنند تا روی آوری به اعتقادی جدید (اسلام رسمی) را دلیل اصلی سخنان امروزشان نشان دهند.
در این برنامه، نه در گفتار اعتراف کنندگان، نه پرسشگران و نه حتی در تفسیرهایی که در میان مصاحبه ها جا داده شده اند، کمتر می توان اثری از گفتمان ایدئولوژی رسمی در باره امت مسلمان و دشمنانش یافت.
تهیه کنندگان این برنامه تا آنجایی که توانسته اند سعی کرده اند تا از گفتمان ایدئولوژیک دهه های قبلی فاصله بگیرند. نکته جالب دیگر در همین راستا این است که اعتراف کنندگان دیگر بر ندامت خود اصرار نمی ورزند.
در حالی که در دهه ۶۰، برنامه پردازان اعترافات بر این نکته اصرار داشتند که صحنه پردازی این گونه اعترافات، حکایتگر محیط حبس باشد، فضای مصاحبه های تازه آن چنان آراسته شده که گویی ایشان در محیط آزاد پیش از زندان این مصاحبه ها را انجام داده اند.

تداعی زندگی خصوصی
در گذشته، صحنه ها در اتاق هایی که در آن فقط یک میز و صندلی وجود داشت فیلمبرداری می شدند. دیوارها خالی بودند و فقط گاهی بر آنها شعارهای ایدئولوژیک به چشم می خورد. مصاحبه کنندگان اغلب بازجویان، روسای زندان ها و یا حاکمان شرع بودند و کوچکترین تلاشی نیز برای پنهان کردن این امر از خود نشان نمی دادند. حتی اهمیت چندانی به سر و وضع زندانی به هنگام فیلمبرداری داده نمی شد. در این دوره که پارادایم "قهرمان – ضد قهرمان" بر نگاه ها حاکم بود، زندان و تاثیرش بر تغییر موضع زندانی به طور رسمی نقشی مهم در نمایش های تلویزیونی بر عهده داشت.
در مقابل، در مصاحبه های سال های اخیر، فضا با دقتی که تا به امروز سابقه نداشته، انتخاب شده است. مهمترین نکته در این مورد تلاشی است که برای ایجاد فضایی آشنا شده است. اگر در دوره قبل فضا حکایت از شرایط سخت زندگی اعتراف کنندگان داشت، در این دوره اعترافات در فضایی خصوصی که شبیه به محل سکونت است، انجام شده اند. بدین ترتیب هدف، دیگر نمایش "شکستن و بریدن" فرد نیست بلکه درست برعکس، کوششی در جهت این است که هر چه کمتر به زندانی به عنوان قربانی نگاه شود.
در مقابل فضای قبلی که به دلیل بی نام و نشانی و در نتیجه "بی معنایی"، در بینندگان حس وحشت را چند برابر می کرد، فضای جدید معناداری جایگزین شده که چون به محل زندگی بسیار شبیه است، حس امنیت را در بینندگانش افزایش می دهد. به منظور تشدید این حس امنیت و تداعی زندگی خصوصی، پرسش های بازجومآبانه، مصاحبه دسته جمعی، اشاره به زندان، جرم و اتهام، ابراز ندامت و بیانات ایدئولوژیک رسمی، همگی حذف شده اند.
چرا سیاست تولید وحشت در گذشته جای خود را به سیاست افزایش احساس امنیت داده است؟ این خود یکی دیگر از نشانه های خروج از پارادایم "قهرمان – ضد قهرمان" است. از این پس، ایجاد فضای وحشت از آنجایی که ایده قربانی بودن زندانی را تقویت می کند دیگر با خواست اصلی ترتیب دهندگان اینگونه برنامه ها سازگاری ندارد.
با این حال درک این نکته بدون فهم کلی سیاستهای دولت جدید به تمامی میسر نمی شود. به نظر می رسد دستگاه های تبلیغاتی دولت جدید با ایجاد تنش و تضاد میان دو مفهوم آزادی و امنیت سعی دارند تا از یک طرف به انتقادات مخالفانشان پاسخ گویند و از طرف دیگر همزمان شیوه حکومتی خود را توجیه کنند.

ایجاد امنیت
در این پارادایم تبلیغاتی دولت جدید، ایجاد امنیت وظیفه اصلی دولت در قبال شهروندانش است. تمام راهکارهای مورد انتخاب دولت برای حل آنچه ایشان جزء معضلات مهم مملکتی می دانند، به نوعی با مسئله امنیت پیوند یافته است: مسئله بحران هسته ای که ظاهرا ربط مستقیمی به امنیت ندارد، با شیوه خاصی که ایران برای حل آن در پیش گرفته، از یک سو در داخل با مسئله امنیت ملی گره خورده و از سوی دیگر برای دول غربی نیز با امنیت جهانی پیوند پیدا کرده است.
بر همین سیاق، در این دوره همزمان شاهد شروع موج جدیدی از سختگیری های شدید دولت در امر پوشش و نحوه حضور افراد در فضای عمومی هستیم. نکته جالب اما در این است که این بار به جای سخن گفتن از مبارزه با آنچه در گذشته همیشه "بد حجابی" (که مستقیما ماهیت ایدئولوژیک نظام را علنی می ساخت) نامیده می شد، از "طرح امنیت اجتماعی" سخن به میان می آید.
به نظر می رسد در اعترافات علنی جدید نیز مسئله اصلی، طرح این نکته باشد که چگونه کشورهای غربی و در راس آنها آمریکا با کمک به مخالفان و "به اسم دمکراسی" (نام برنامه تلویزیونی اعترافات هاله اسفندیاری و دیگران)، در واقعیت می کوشند تا اوضاع را در کشورهای مخالف با خود متزلزل کرده و حتی آنها را سرنگون کنند.
بدین ترتیب هدف اصلی دولت پیرامون موضوع هسته ای، وضع پوشش و کنترل و نظارت شدید بر فعالیت های فرهنگی و سیاسی، در درجه نخست ایجاد امنیت برای شهروندانش عنوان می شود. آنچه بصورت غیر مستقیم در تبلیغات دولتی عنوان می شود این است که راه ایجاد این امنیت، کاهش و کنترل آزادی هاست. گویی شهروندان ایران می بایست بین آزادی و حس امنیت یکی را انتخاب کنند.
در همین راستا، مهمترین ابزار برقراری چنین امنیتی را نیز اعمال خشونت معرفی می کنند. خشونتی که خود را به شکل های گوناگون در روابط دیپلماتیک، مبارزه با ناهنجاری های اجتماعی (اعدام علنی "اراذل و اوباش")، ایجاد "امنیت اجتماعی" و برخورد با روشنفکران به نمایش می گذارد.
در این دوره نیز مانند گذشته، هدف اصلی، به نمایش گذاشتن قدرت حکومت است. با این تفاوت که در گذشته غالبا حکومت، قدرت خود را در توانایی شکستن افراد و نابودی گروه های مخالف به نمایش می گذاشت در حالی که امروز، قدرت خود را در برقراری امنیت نشان می دهد.
حضور زندانی نیز بر صفحه تلویزیون بیش از آنکه هدفش دادن درس عبرت به دیگران باشد، قدرت حکومت را در مقابله با دشمنان داخلی و خارجی و ایجاد امنیت به تماشا می گذارد.

توابان "ضد قهرمان"
روند گذار از پارادایم "قهرمان – ضد قهرمان" به پارادایم "قربانی" هنوز به اتمام نرسیده است. چنین امری را می توان از همان خاطرات زندان و یا سایر گفتمان های جمعی استنباط کرد. در کمتر جایی در فضای عمومی از تاثیرات روحی و جسمانی شکنجه پس از خروج از زندان صحبت شده است. گویی طرح خاطرات زندان هر چقدر هم که به شکلی ملموس، عاری از شور آرمان گرایانه و گفتمان های ایدئولوژیک و به شیوه ای فردنگارانه تدوین شده باشند، تنها به قصد بیان آنچه بر "ما" رفته است تحریر شده اند و نه آنچه بر "من" گذشته است.
گویی آنچه پس از خروج از زندان می گذرد دیگر تنها به فضای خصوصی فرد تعلق دارد و چون بطور مستقیم به نشان دادن فضای زندان و وقایع مربوط به آن نمی پردازد، نمیتواند جایی در فضای عمومی برای خود بیابد. همه جا سخن از مصیبت های زندان بسیار است اما در کمتر جایی درباره عوارض پس از زندان و ناراحتی های روحی زندانیان سابق سخنی گفته می شود. مشکلات پس از زندان فرد، دیگر به جمع ارتباطی ندارد.
پارادایم "قربانی"، قهرمان و ضد قهرمان، هر دو را به قربانی تبدیل می نماید. با این حال در شرایط فعلی، هر چند تصویر ذهنی و بازنمایی اجتماعی قهرمان به قربانی نزدیک شده اما از "توابان" همچنان تحت عنوان ضد قهرمان و خائن یاد می شود.
در روند دگردیسی مفهوم قهرمان به قربانی، مهمترین نکته، اهمیتی است که رفته رفته به فرد در برابر جمع داده می شود. تمام اهمیت "قهرمان" به آن است که تبلور آرمانهای جمعی و نمونه ایده آل گروه است. قهرمان مایه افتخار گروهش و همزمان نشانه ای از افتخار به گروه است. ارزش قهرمان در نهایت به خاطر ارزش گروه است. در حالی که در پارادایم "قربانی"، اهمیت در درجه اول با فرد است. این خود فرد و مصائبش است که در درجه نخست برای گروه از ارزش برخوردار است. از این زاویه، هر چند جامعه ما در چنین مسیری قدم گذاشته ولی هنوز آنرا به اتمام نرسانده است.

منابع:

- اعترافات شکنجه شدگان (۲۰۰۳)، یرواند آبراهامیان، نشر باران، سوئد

- L'Espèce humaine (1957), R. Anteleme, Gallimard, Paris