پنجشنبه

هایکو


هایکو(به ژاپنی: 俳句) کوتاه ترین گونه شعری در جهان است که مبدع آن ژاپنی‌ها هستند.
هایکوها از ۱۷ هجا یعنی از سه واحد پنج‌تایی، هفت‌تایی، پنج‌تایی تشکیل شده‌اند.هایکوها علاوه بر ۱۷ هجا باید دارای کی‌گُ(kigo) یعنی نشانهٔ فصلی و کیره‌جی(kireji)(استقلال معنایی هر واحد) باشد.در هایکو یا مستقیماً به فصل اشاره می‌شود یا به نشانه فصلی. نشانه‌های فصلی شامل پنج گروه بهاری، تابستانی، پاییزی، زمستانی و نوروزی است. البته نشانه های نوروزی به دلیل قرار گرفتن سال نوی مسیحی در زمستان، جزو زمستان طبقه بندی می شوند.
چند مثال از نشانه‌های فصلی:
* بهارواژه: شکوفه گیلاس(Sakura)، کوکو یا فاخته، گل کاملیا(tsubaki)، قورباغه(Kaeru,kawazu)
* تابستان‌واژه: کرم شب‌تاب(Hotaru)، قورباغه باران(Amagaeru)
* پاییزواژه: خرمالو(Kaki)، سرمای شب(Yosamu)
* زمستان‌واژه: برف(Yuki)
* نوروزواژه: پایان سال


津田清子
猟夫と鴨同じ湖上に夜明け待つ
satsuo to kamo onaji kojou ni yoake matsu
Tsuda Kiyoko
گرد يک درياچه
سپيده دم را انتظار می کشند
هم شکارچی و هم مرغابی

تسودا کييوکو .

..........

中田尚子
銀漢や三つの国の銀貨持ち
ginkan ya mitsu no kuni no ginka mochi
Nakada Naoko
سکه های سيمين سه ديار
در سينه دارد کهکشان

ناکادا نااوکو .

..........

加藤楸邨
颱風の心支ふべき灯を点ず
taifuu no kokoro sasau beki hi o tenzu
Katou Shuson
هنگامه توفان
به قوی داری دل
چراغی برمی افروزیم

کاتو شوسن .
بر این مجموعه هایکو‌ها خواهم افزود ...

دوشنبه

اعترافات تلویزیونی در ایران معاصر



آغاز اعترافات تلویزیونی در ایران معاصر به دوره محمد رضا شاه پهلوی و اوایل دهه ۵۰ برمی گردد.

بین سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۴ عده ای از فعالان سیاسی، روشنفکران و نویسندگان مخالف رژیم سلطنتی به مقابل دوربین تلویزیون آمدند. این روش چندی بعد به علت اعتراض سازمانهای غیر دولتی نظیر عفو بین الملل، صلیب سرخ جهانی و کمیته سارتر در مورد ایران و انعکاس نسبتا وسیع آنها در جرایدی چون نیویورک تایمز، واشنگتن پست و تایمز و بعد از آن، فشار دولت جیمی کارتر، رئیس جمهور وقت آمریکا به کل متوقف شد.

اولین نمایش مطبوعاتی که در سال ۱۳۵۰ انجام شد به پرویز نیکخواه تعلق داشت. نیکخواه که در آن زمان ۶ سال از ۱۰ سال محکومیت خویش را به جرم هواداری از جنگ چریکی و ارتباط با بیگانه (کشور چین) می گذراند، به طرزی صریح و بی پرده از شاه و رژیمش دفاع کرد.

به نوشته یرواند آبراهامیان، محقق معاصر، در کتابی بنام "اعترافات شکنجه شدگان"، پس از نیکخواه دو شخصیت به نام و مطرح در میان روشنفکران و بویژه مخالفان سیاسی حکومت بر صفحه تلویزیون ظاهر شدند. این دو یکی رضا براهنی و دیگری غلامحسین ساعدی بود.

بر همین اساس، براهنی در مصاحبه ای که به سال ۱۳۵۲ پخش شد به نقد مارکسیسم، "پیروی کورکورانه از غرب" و مبارزه مسلحانه پرداخت. مصاحبه تلویزیونی ساعدی در برنامه ای به نام گفتگو در سال ۱۳۵۴ پخش شد که در آن هم از مخالفان شاه و هم از خودش انتقاد کرد و به ستایش "انقلاب شکوهمند شاه و ملت" پرداخت.

این نویسندگان هر دو پس از آزادی از زندان به طور مستقیم و یا غیر مستقیم به انتقاد از نبود آزادی بیان و رفتار و حتی وجود شکنجه در زندانها پرداختند: براهنی در مصاحبه های صریحی که چندی بعد از آزادی در خارج از ایران انجام داد و غلام حسین ساعدی با نوشتن نمایشنامه "ماه عسل". ساعدی آخرین روشنفکری بود که رژیم پهلوی او را برای ابراز ندامت تلویزیونی مورد بازجویی و شکنجه قرار داد.


اعترافات تلویزیونی دهه شصت

به نوشته آبراهامیان، شکنجه پس از پیروزی انقلاب به شکلی سیستماتیک و برنامه ریزی شده و برای گرفتن اعتراف و مصاحبه تلویزیونی، از ابتدای دهه ۶۰ آغاز شد.

بر این اساس، در ابتدا اعتراف متهم، برای بازجویانش بهترین مدرک گناهکاری شخص محسوب می شد و همزمان هم امکان محکومیت او را مهیا می ساخت و هم بر روحیه هم قطارانش تاثیری جدی می گذاشت.

به گفته آبراهامیان، اگر در چند سال اول بعد از سقوط رژیم شاه، در اکثر موارد، شکنجه یا ضرب و شتم زندانی با دادن اطلاعات مورد نیاز بازجویان، معمولا خاتمه پیدا می کرد، پس از خرداد ۱۳۶۰، شکنجه جسمانی و خصوصا روانی زندانی (شکنجه سفید)، حتی پس از کسب اطلاعات ضروری، همچنان ادامه یافت.

در چنین حالتی هدف اصلی از شکنجه، نه گرفتن اطلاعات بلکه دست یازی به هویت زندانی و تغییر ماهیت او و همینطور استفاده تبلیغاتی از آن بود. مسئولین امر در جمهوری اسلامی به این ترتیب دو شیوه متفاوت که هر کدام هدفی جداگانه را دنبال می کرد در پیش گرفتتند (هر چند در مواردی این دو هدف همزمان تعقیب می شد): اول، استفاده ابزاری از شکنجه برای تواب سازی؛

و دوم، اعمال شکنجه برای اجبار فرد به مصاحبه تلویزیونی.


سیاست تواب سازی

سیاست تواب سازی توسط بازجویان و مدیران زندان ها، بویژه در نیمه اول دهه ۶۰، رایج شد و هدفش در درجه اول تواب سازی اعضا و هواداران گروه هایی بود که طرفدار مبارزه مسلحانه بودند. بیشترین تعداد توابان این دوره از میان هواداران سازمان مجاهدین خلق بودند.

سیاست تواب سازی در واقع هدفی ایدئولوژیک را دنبال می کرد. بدین معنا که شکنجه تنها به قصد گرفتن اطلاعات و یا انجام مصاحبه جهت ابراز ندامت از کارهای گذشته، صورت نمی گرفت بلکه تغییر ایدئولوژی و اسلام آوری زندانی را دنبال می کرد.

همین که در این دوره مدیر وقت زندان اوین، سید اسدالله لاجوردی، زندانهای جمهوری اسلامی را "دانشگاه های انسان سازی" می نامید موید همین نکته است.

این بینش از یک سو بر نوعی ایدئولوژی ویژه استوار بود و از سوی دیگر برای رسیدن به هدفش از ابزاری چون شکنجه بهره می گرفت. با این وجود در اکثر موارد این سیاست در عمل به شکست انجامید چرا که حتی در موارد موفق، بیشتر از آنکه فردی را از نومسلمان کرده باشند، با انسانی نیمه دیوانه روبرو می شدند.

نگاه بازجویان و کارگزاران اصلی زندان ها در اوایل دهه ۶۰، در درجه اول نگاهی ایدئولوژیک بود. اکثر روسای زندان ها در این دوره، خود در رژیم شاهنشاهی زندانی سیاسی بودند. بر اساس تحقیقات یرواند آبراهامیان، بیشتر بازجویان از میان طلاب و روحانیون جوان که در حوزه ها تعلیم اسلامی دیده و یا هنوز می دیدند انتخاب می شدند.


"فرهنگ زدایی"

بر اساس تئوری های اسلام انقلابی، چه قبل و چه پس از انقلاب، تغییر هویت فردی به گونه ای که بتوان از شخص، انسانی به تمامی نو و متفاوت با گذشته ساخت، امکان پذیر می نمود. این تئوری ها پیش از انقلاب تحت عناوینی مانند "خودسازی انقلابی" در میان انقلابیون دیروز و بازجویان امروز شناخته شده بود.

آنها بر همین اساس می پنداشتند که اگر فرد به تنهایی و به اراده خود موفق به ایجاد تغییری بنیادی در ذات و هویتش شود، هیچ دلیلی وجود ندارد که نتوان همان تغییر را، ولی این بار از بیرون و حتی برخلاف میل خود فرد، در او ایجاد کرد.

مکانیسم اصلی و همزمان پنهانی که در تمامی این قبیل تئوری های "انسان سازی" به چشم می خورد مکانیسم "فرهنگ زدایی" است. چنین مکانیسمی پیش از انقلاب، ساخت ارادی هویتی جدید را بیش از همه در نوعی گسست دوجانبه جستجو می کرد: گسست همزمان و رادیکال با دو نوع فرهنگ که ترکیبش در نظر ایشان فرهنگ موجود پیش از انقلاب را می ساخت.

از این دو فرهنگ، یکی به گذشته مربوط می شد که تحت عنوان فرهنگ سنتی و ارتجاعی مورد نفی قرار می گرفت و دیگری به آن بخش از فرهنگ موجود شهری اشاره داشت که از این نگاه تحت تاثیر فرهنگ غرب شکل گرفته بود.

علی شریعتی، یکی از مهمترین تئوریسین های اسلام انقلابی متعلق به آن دوره، از یک سو فرهنگ تاریخی و سنتی کشورش را تحت عنوان "تشیع صفوی"، و از سوی دیگر آن بخش دیگر از فرهنگ جدید شهری را، بویژه با طرح تئوری هایی مانند "از خود بیگانگی"، نفی می کرد.

در این نوع تئوری های متعلق به جریان های فکری رادیکال، فرهنگ موجود در هر دو وجه آن (چه از نوع سنتی و چه از نوع "وارداتی") نقشی منفی در جامعه بازی می کرد. مبلغان اینگونه تئوری ها، مبارزه با تاثیرات چنین فرهنگی را در گسستی دوجانبه و جایگزینی آن توسط ایدئولوژی جستجو می کردند.

نتیجه منطقی چنین نگاهی این بود که برای ساخت انسان ایدئولوژیک مورد تصورشان می بایست در ابتدا تمامی پیوندهای او را با گذشته اش قطع کرد. میان تئوری های رادیکال "خودسازی انقلابی" در آن دوره (چه از نوع اسلامی و چه از نوع مارکسیستی) و هدف های ایدئولوژیک سیاست تواب سازی در دهه شصت، شباهت های بیشماری در نحوه نگاه کردن به مسئله هویت فردی و روش های تغییر آن وجود دارد. از سوی دیگر مکانیسم اصلی مورد استفاده در هر دو دوره نیز فرایند "فرهنگ زدایی" است.


شکنجه به مثابه ابزاری برای تغییر هویت فردی

اما چگونه می توان گذشته یک فرد را از درون هویت او بیرون کشید؟ چنین امری تنها با قطع پیوند میان فرد و گروه اجتماعی اش در زمان حال، میسر می شود. در نتیجه اولین و مهمترین تاکتیک برای تواب سازی قطع هرگونه پیوند با گروه هایی است که در گذشته فرد به آنها تعلق داشته است.

اگر هدف بازجویان تنها به شکستن روحیه زندانی و خراب کردن وجهه و اعتبار وی نزد همرزمانش خلاصه می شد، صرف همکاری اطلاعاتی و نهایتا اعترافات تلویزیونی کافی می بود، در حالیکه در قالب سیاست تواب سازی، بازجویان زندانیان را نه تنها مجبور به نفی گذشته شان می کردند، بلکه گاهی حتی از ایشان می خواستند تا علیه همرزمانشان به اقداماتی عملی دست زنند. آنطور که از خاطرات چاپ شده زندانیان سابق برمی آید، گاه حتی از توابین خواسته می شد در شکنجه و یا اعدام هم کیشان سابقشان شرکت کنند.

از سوی دیگر در امر پاکسازی گذشته فرد، نفی پیوند با گروه سیاسی گاه کافی نمی نمود و فرد می بایست پیوندهایی به مراتب عمیق و ابتدایی تر (مانند رابطه همسری یا خانوادگی وغیره) را نیز نفی می کرد، امری که در دوره های بعدی، هنگامی که سیاست تواب سازی اولیه تا حد بسیاری کنار گذاشته شد، به ندرت اتفاق افتاد.

با این حال و بر اساس یافته های علم روانشناسی، اگر در ادامه فرایند فرهنگ زدایی (که در زبان عموم به "شستشوی مغزی" معروف است) و پس از دوره قطع ارتباط با گروه های اجتماعی، فرد را جهت پیوستن به گروهی جدید آماده نسازند (امری که مثلا در دوره تعلیم به خود بازجویان و یا نیروهای ویژه ارتش همیشه رعایت می شود)، سلامت روحی او دچار اختلالات جدی خواهد شد. شکنجه در چنین حالتی به یکی از حساسترین و ضروریترین نیازهای انسانی، یعنی احساس تعلق فرد به نوع بشر، حمله می کند.

خاطرات مکتوب بسیاری از زندانیان این دوره حکایت از ناراحتی های روحی "توابین" دارد. در واقع سیاست تواب سازی، فرد را به اتمی معلق که ارتباطش با تمامی گروههای اجتماعی اش به طرز مهم و گاه غیر قابل بازگشت صدمه خورده، تبدیل می کرد.

اگر تواب شدن لااقل به نوعی با بازگشت مجدد به دامن "امت اسلامی" توام بود و یا اینکه خود جمع توابان ویژگی های یک گروه را می یافت که در آن اعضایش با یکدیگر احساس همبستگی می کردند، شاید زندانبانان می توانستند بروز اختلالات روحی را در ایشان کاهش دهند. در واقعیت اما توابان اتم های مجزایی بودند که از یکسو از گروه های اجتماعی شان بریده بودند و از سوی دیگر به هیچ گروه جدیدی نپیوسته بودند. انسان در چنین حالت تحمل ناپذیری، راهی جز گریز به دیوانگی ندارد. خود این امر ظاهرا یکی از مهمترین دلایلی بود که موجب شد چنین سیاستی در زندانها کنار گذاشته شود.



مصاحبه های تلویزیونی

اگر سیاست تواب سازی در درجه نخست در خدمت اندیشه ایدئولوژیک بود، هدف اصلی مصاحبه های تلویزیونی و پخش عمومی آنها را دلایل سیاسی شکل می داد.
به همین ترتیب، اگر در تواب سازی، این خود زندانی بود که در مرکز توجه قرار داشت، در مصاحبه های تلویزیونی، با بر صحنه آوردن فرد، این گروه اجتماعی - سیاسی اش بود که هدف قرار می گرفت. بدین ترتیب زندانی به مهمترین سلاحی تبدیل می شد که حکومت برای مبارزه علنی با مخالفینش در فضای عمومی در اختیار داشت.

نگاه حاکم و ایدئولوژیک در دهه ۶۰ موجب شده بود در این مصاحبه ها، جمهوری اسلامی در درجه نخست ایدئولوژی گروه های مخالف را مورد حمله قرار دهد. در اکثر این مصاحبه ها، مقدمه و نتیجه گیری بسیار به یکدیگر شبیه و سراسر مملو از قدردانی از رهبر جمهوری اسلامی و سپس روسا و بازجویان زندان و همینطور اظهار ندامت از اعمال پیشین فرد نادم بود. سخنان میان مقدمه و نتیجه گیری نیز در اساس به تبلیغات منفی بر علیه گروه شخص و گاه سایر گروه ها مربوط می شد.

در سیاست تواب سازی، زندانی در اثر تغییر ماهیت درونی خود در واقع به کشف حقیقتی نوین و تازه دست می یافت، در حالی که در مصاحبه های تلویزیونی (گاه همان شخص)، از رازهای درون خود و سازمان خود پرده برداری می کرد. در فرایند تواب سازی، زندانی، متحول می شد، و در مصاحبه تلویزیونی، اسرار را فاش می کرد.

تفاوت هایی که میان مصاحبه های تلویزیونی و مطبوعاتی در دو دوره رژیم شاهنشاهی و جمهوری اسلامی وجود دارد، به تفاوت های میان این دو نظام بر می گردد. معمولا میان شیوه ها و اهداف شکنجه از یک سو، با ساختار سیاسی و منطق حاکم بر ایدئولوژی چنین ساختاری از سوی دیگر، نوعی همخوانی وجود دارد.

مقایسه میان مصاحبه های تلویزیونی در دو نظام شاهنشاهی و جمهوری اسلامی از این زاویه قابل تامل است. در مصاحبه های مربوط به هر دو نظام، نگاه زندانی نسبت به خود، به گروه اجتماعی اش و همچنین به حکومت تغییر یافته است.


"انحراف ایدئولوژیک"

در حکومت شاهنشاهی، در اغلب موارد، زندانی خطای اصلی خود را در گذشته، عدم آشنایی کافی با واقعیت جامعه، ساده پنداری در تحلیل رویدادها و در مواردی فریب خوردگی و آلت دست بیگانگان قرار گرفتن (بدون متهم ساختن خویش به خیانت) بیان می کرد. با این حال در بسیاری از موارد فرد نادم نه تنها به نفی کامل ایدئولوژی خود نمی پرداخت بلکه گاهی حتی با استفاده از همان واژه ها و منابع فکری گذشته، این بار به توجیه نظام سلطنتی می پرداخت.

پرویز نیکخواه با استدلالی که هنوز بوی مارکسیسم می داد به تحسین انقلاب دهقانی شاه و ملت می پرداخت و رضا براهنی هر چند به تضاد میان تئوری های مارکسیستی و شرایط جامعه ایران اعتراف می کرد ولی همچنان و به کرات برای طرح و بسط نظرات خود به یکی از مطرح ترین انقلابیون جهان سوم، فرانتس فانون، ارجاع می داد.

چنین نکته ای در مصاحبه های دسته جمعی فعالان سیاسی این دوره (مانند اعترافات تنی چند از اعضای کنفدراسیون دانشجویی در سال ۱۳۵۰) نیز به چشم می خورد. رژیم شاه تضاد میان خود و مخالفینش را بیشتر در سطح مسائل سیاسی می دانست تا اعتقادی.

هدف اصلی چنین مصاحبه هایی در آن زمان تبدیل "قهرمان" به "ضد قهرمان" بود. هر چقدر از یک سو حامیان رادیکال انقلاب در کار ساخت و ساز "قهرمان" و "قهرمانی" بودند، رژیم از سوی دیگر هدف خود را "قهرمان شکنی" قرار داده بود. در این مصاحبه ها حرفی از انحرافات اخلاقی نبود و بازجویان چندان علاقه ای به زندگی خصوصی افراد نشان نمی دادند. متهمان به اشتباه در تحلیل های خود معترف بودند ولی خود را متهم به جاسوسی و داشتن انگیزه های وطن فروشانه نمی کردند.

در اعترافات تلویزیونی دهه ۶۰ اما، فهرست انحرافات بلند بود و موضوعات اعتقادی، اخلاقی (اعم از جنسی، اعتیاد، رشوه خواری و غیره)، وابستگی مستقیم به دولتهای خارجی و غیره را در بر می گرفت. با این وجود، اعتراف کنندگان همیشه تنها یک دلیل برای توجیه انحراف خود ارائه می کردند: انحراف ایدئولوژیک. انحرافی که برای متفکران و مبلغان پرشور تمامی ایدئولوژی ها، امری درونی و پایدار قلمداد شده و مستقیما به هویت فرد ارتباط پیدا می کند.

بدین ترتیب در نظام جمهوری اسلامی، برخلاف دوره شاه، تنها قبول و بیان اشتباهات گذشته کفایت نمی کرد و این فرد بود که می بایست از نو تربیت شود. برخلاف نظام شاهنشاهی که هدف اصلی اش از اعتراف گیری، بی اعتبار کردن گروه اجتماعی فرد بود، هدف تواب سازی، در درجه اول خود فرد و تغییر ماهیتش بود.


از "قهرمان" تا "قربانی"

از دهه ۷۰ به بعد شاهد پیدایش مولفه های دو تغییر مهم در نحوه نگاه به شکنجه در جامعه هستیم. از این دو تغییر یکی به نیروهای مخالف و بخش هایی از افراد جامعه و دیگری به سیاست های اعتراف گیری حکومت جمهوری اسلامی برمی گردد.

بازنمایی اجتماعی فرد شکنجه شده در اذهان عمومی (از پیدایش دو مفهوم زندانی سیاسی و شکنجه در جامعه ایران تا اعترافات تلویزیونی کنونی) در حال دگردیسی مهم و تعیین کننده ای است.

در دهه پنجاه در حکومت محمد رضا شاه و بعد از انقلاب خصوصا در دهه ۶۰ در نظام جمهوری اسلامی، یکی از مهمترین اهداف سیاسی اعترافات عمومی و مطبوعاتی که توسط بازجویان دنبال می شد، تبدیل "قهرمان" به "ضد قهرمان" بود.

اما برای آنکه شکنجه گر بتواند قهرمان را به ضدش یعنی به "خائن"، "بریده" و غیره مبدل سازد، می بایست که از پیش و در سطح نیروهای اجتماعی توافقی ضمنی و ذهنی میان گروه حاکم با مخالفینش وجود داشته باشد. این توافق بر سر معنایی بود که هر دو ایشان از ورای "مقاومت" فرد در برابر خشونت و شکنجه استنباط می کردند.

در این زمان و در نگاه گروه اجتماعی فرد زندانی، استقامت زندانی در زیر شکنجه از مهمترین دلایل درستی اندیشه شان و در نتیجه حقانیت مسیری بود که در آن پای گذاشته بودند. از سوی دیگر از دید مسئولین زندان به حرف آمدن و ابراز ندامت زندانی، ولو به قیمت فشار روانی و جسمانی بسیار، از دلایل انکار ناپذیر بطلان ایدئولوژی و نادرستی شیوه عمل ایشان بود.

بدین ترتیب در این مرحله، مقاومت زندانی در برابر شکنجه تنها جنبه عملی نداشت و فقط به حفظ اطلاعاتی که میتوانست جان و یا امکانات گروه اجتماعی فرد را به مخاطره اندازد محدود نمی شد. در حقیقت برخورد میان زندانی و بازجویش، به صحنه نبرد میان دو ایدئولوژی متخاصم تبدیل شده بود که در آن پیروزی یکی بر دیگری همزمان به مثابه پیروزی ایدئولوژی آن بر این بود.


"شهادت طلبی"

در آن دوره از یک سو با فرهنگ ستایش از زندانی همچون قهرمانی آرمانی روبرو بودیم که با ارجاع به ارزش هایی مانند "مرگ نهراسی" و "شهادت طلبی"، ارزش و اهمیت مقاومت را حتی از حفظ جان زندانی مهمتر می پنداشت و از سوی دیگر حاکمیتی وجود داشت که مشروعیت خویش را در سرکوب مخالفینش و اقرار و ابراز ندامت زندانی جستجو می کرد.

اما چگونه اعترافاتی که به قیمت شکنجه بدست آمده اند، بعدا میتوانند بعنوان عاملی جهت توجیه خود شکنجه به کارگرفته شوند؟ چنین امری از آن جایی ممکن می گردد که در هر دو نظام فکری (حکومت و مخالفینش)، شکنجه به تنهایی و به خودی خود، دلیلی کافی برای ابراز ندامت فرد قلمداد نمی شود و علت آن را در درجه نخست، در ضعف ایدئولوژیک و اعتقادی شخص جستجو می کند.

بدین ترتیب در این توافق دوجانبه، تحمل شکنجه به همان میزان اعمال آن، به عنوان میزان و افشا کننده حقیقت قلمداد می گردد و تحمل و استقامت زندانی بیش از آنکه نشان دهنده شخصیت و خصوصیات فردی وی باشد به نشانه ای مهم از اعتبار و حقانیت فکر جمعی تبدیل می شود.

از سوی دیگر ابراز ندامت ناشی ازشکنجه، نه به مثابه ناتوانی فردی، بلکه بیش از هر چیز، بعنوان "بریدگی" فرد از گروه و خیانت به آرمانهایش تلقی می گردد. حتی خود زندانیان سیاسی ای که چه پیش و چه پس از انقلاب (لااقل تا دهه ۷۰)، مجبور به ابراز ندامت علنی شده بودند کمتر از شکنجه بعنوان دلیل اصلی عمل خود سخن میگفتند چرا که آنرا نشانه تسلیم شدن و ضعف می دانستند. در این دوران بسیاری از روشنفکران مخالف حکومت نیز اینچنین می پنداشتند.

یرواند آبراهامیان در کتابش از قول رضا براهنی که خود یکی از قربانیان شکنجه و اعترافات تلویزیونی دوره شاه بود، نقل می کند که در همان زمان گفته بود، توبه یک نویسنده نه تنها "پایان زندگی سیاسی، ادبی، آکادمیک و اجتماعی شخص است، بلکه به زندگی او به عنوان یک انسان هم پایان می دهد".


برخورد نابرابر

با فروکش کردن روحیه انقلابیگری در جامعه و کمرنگ شدن نگاه ایدئولوژیک در هر دو اردوگاه حکومت و مخالفینش که میتوان آنرا با شروع دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی همزمان در نظر گرفت، نشانه هایی از تغییر در بازنمایی اجتماعی فرد زندانی و موضوع شکنجه در سطح جامعه پدیدار شد.
در گذشته زندانی آزار دیده در درجه اول انسانی مبارز بود که حتی مرگش نه نشانه فنا و یا قربانی شدنش، که مظهر نقطه اوج و کمال انسانی (که بویژه در مفهوم "شهادت" تبلور یافته بود) تلقی می شد.
در حقیقت نه خود عمل شکنجه بلکه نتیجه بدست آمده از آن بود که موقعیت اجتماعی و منزلت فرد را تعیین می کرد: اینکه توانسته در مقابل شکنجه مقاومت کند یا خیر.
در حالیکه در پارادایم "قربانی"، آنچه در مورد تعیین جایگاه اجتماعی فرد زندانی تعیین کننده است، خود رابطه میان شکنجه گر و شکنجه شونده است نه نتیجه چنین رابطه ای.
مفهوم "قربانی" به ویژگی های رابطه میان بازجو و زندانی نظر دارد و در درجه نخست کاربرد ابزاری خشونت در رابطه ای نابرابر را مرکز توجه قرار می دهد. در این پارادایم تعلقات فکری و گروه اجتماعی فرد نقشی بر نحوه تلقی جمع از آنچه بر او گذشته ندارد.


خاطرات زندانیان سابق
دو نکته در حال حاضر از نشانه های گذار جامعه از پارادایم اول به پارادایم دوم است. نکته اول کمرنگ شدن تدریجی نقش ایدئولوژی در فضای بحث های مربوط به این موضوع است. این کم رنگی به طور همزمان، هم در گفتمان حاکمان و هم در گفتمان مخالفین ایشان مشاهده می شود.
اصولا در پارادایم "قهرمان – ضد قهرمان" تا پایان دهه شصت، گفتمان هر دو طرف منازعه با یکدیگر پیوندی ارگانیک داشتند و در نتیجه خواهی نخواهی بر یکدیگر تاثیر می گذاشتند. از یک سو جمهوری اسلامی نه تنها به مرور سیاست تواب سازی را به کناری گذاشت بلکه حتی در واژگان خود نیز از لغاتی مانند "محارب با خدا"، "مفسد فی الارض" و غیره کمتر استفاده می کرد (در مصاحبه های مطبوعاتی زندانیان از دهه ۷۰ به بعد). از سوی دیگر در میان مخالفین حکومت نیز، هم به دلایل مربوط به جامعه ایران و هم تغییراتی که در شرایط بین المللی رخ نموده بود، گفتمان ایدئولوژیک به مرور شدت و اهمیت درجه اولش را از دست داد.
نکته مهم دیگری که در همین دوران اتفاق افتاد و تاثیر مستقیم و بسزایی بر این امر گذاشت چاپ خاطرات زندانیان سابق در خارج از کشور بود. آنچه در اکثر این خاطرات وجود دارد، از یک سو فاصله گیری از مباحث ایدئولوژیک و از سوی دیگر طرح و بسط اتفاقات و سرگذشت هایی بود که زندانی خود بطور مستقیم یا غیر مستقیم شاهد آن بوده است.
در این خاطرات که به قلم افراد گوناگون نوشته و به تعداد زیاد و در سطحی نسبتا وسیع چاپ و پخش شدند، توجه خوانندگان بیش از هر چیز به سرگذشت افراد و آنچه بر آنها گذشته بود جلب می شد. این خود نشانه دوم تغییر پارادایم "قهرمان – ضد قهرمان" است.
برای آنکه نگاه جامعه از ایدئولوژی برتابد و بر سرنوشت افراد و آنچه بر آنان رفته متمرکز گردد، می بایست که جمع و گروه اجتماعی، اهمیتش را به مرور به فرد و زندگی خصوصی اش بسپارد. پارادایم "قربانی" هنگامی شکل می گیرد که خشونت سازمان یافته بیش از آنکه خشونت بر علیه آرمان ها و گروه اجتماعی تلقی گردد، به عنوان اعمال خشونت بر علیه فرد در نظر گرفته شود. ظهور پارادایم "قربانی" به ظهور فردیت و اهمیتش در گفتمان جمعی بستگی دارد. در این راستا آثار مکتوب مربوط به خاطرات زندان نقش مهمی در پرداخت گفتمانی جدید و متفاوت در فضای عمومی جامعه ما بازی کرده است.

آزادی دشمن امنیت
دومین تغییر مهم در جامعه، تغییری است که در شیوه عمل جمهوری اسلامی در اعتراف گیری به چشم می خورد. از اواخر دهه ۶۰ اعترافات تلویزیونی به مرور کاهش یافت و در دهه ۷۰ به ندرت دیده شد.
هرچند با روی کار آمدن محمود احمدی نژاد، اعترافات علنی دوباره رونق گرفته، اما در این سری جدید، تفاوت های چشمگیری با گذشته دیده می شود.
اگر مبنای مقایسه را اعترافات علنی هاله اسفندیاری، یحیی کیان تاجبخش و رامین جهانبگلو که به تازگی از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد، قرار دهیم دیگر اثری از سیاست تواب سازی در آن پیدا نمی کنیم. به نظر می رسد به این ترتیب پروژه "انسان سازی" دهه ۶۰ به کل کنار گذاشته شده است.
این افراد نه از اعتقادات گذشته خود سخنی به میان می آورند و نه تلاشی می کنند تا روی آوری به اعتقادی جدید (اسلام رسمی) را دلیل اصلی سخنان امروزشان نشان دهند.
در این برنامه، نه در گفتار اعتراف کنندگان، نه پرسشگران و نه حتی در تفسیرهایی که در میان مصاحبه ها جا داده شده اند، کمتر می توان اثری از گفتمان ایدئولوژی رسمی در باره امت مسلمان و دشمنانش یافت.
تهیه کنندگان این برنامه تا آنجایی که توانسته اند سعی کرده اند تا از گفتمان ایدئولوژیک دهه های قبلی فاصله بگیرند. نکته جالب دیگر در همین راستا این است که اعتراف کنندگان دیگر بر ندامت خود اصرار نمی ورزند.
در حالی که در دهه ۶۰، برنامه پردازان اعترافات بر این نکته اصرار داشتند که صحنه پردازی این گونه اعترافات، حکایتگر محیط حبس باشد، فضای مصاحبه های تازه آن چنان آراسته شده که گویی ایشان در محیط آزاد پیش از زندان این مصاحبه ها را انجام داده اند.

تداعی زندگی خصوصی
در گذشته، صحنه ها در اتاق هایی که در آن فقط یک میز و صندلی وجود داشت فیلمبرداری می شدند. دیوارها خالی بودند و فقط گاهی بر آنها شعارهای ایدئولوژیک به چشم می خورد. مصاحبه کنندگان اغلب بازجویان، روسای زندان ها و یا حاکمان شرع بودند و کوچکترین تلاشی نیز برای پنهان کردن این امر از خود نشان نمی دادند. حتی اهمیت چندانی به سر و وضع زندانی به هنگام فیلمبرداری داده نمی شد. در این دوره که پارادایم "قهرمان – ضد قهرمان" بر نگاه ها حاکم بود، زندان و تاثیرش بر تغییر موضع زندانی به طور رسمی نقشی مهم در نمایش های تلویزیونی بر عهده داشت.
در مقابل، در مصاحبه های سال های اخیر، فضا با دقتی که تا به امروز سابقه نداشته، انتخاب شده است. مهمترین نکته در این مورد تلاشی است که برای ایجاد فضایی آشنا شده است. اگر در دوره قبل فضا حکایت از شرایط سخت زندگی اعتراف کنندگان داشت، در این دوره اعترافات در فضایی خصوصی که شبیه به محل سکونت است، انجام شده اند. بدین ترتیب هدف، دیگر نمایش "شکستن و بریدن" فرد نیست بلکه درست برعکس، کوششی در جهت این است که هر چه کمتر به زندانی به عنوان قربانی نگاه شود.
در مقابل فضای قبلی که به دلیل بی نام و نشانی و در نتیجه "بی معنایی"، در بینندگان حس وحشت را چند برابر می کرد، فضای جدید معناداری جایگزین شده که چون به محل زندگی بسیار شبیه است، حس امنیت را در بینندگانش افزایش می دهد. به منظور تشدید این حس امنیت و تداعی زندگی خصوصی، پرسش های بازجومآبانه، مصاحبه دسته جمعی، اشاره به زندان، جرم و اتهام، ابراز ندامت و بیانات ایدئولوژیک رسمی، همگی حذف شده اند.
چرا سیاست تولید وحشت در گذشته جای خود را به سیاست افزایش احساس امنیت داده است؟ این خود یکی دیگر از نشانه های خروج از پارادایم "قهرمان – ضد قهرمان" است. از این پس، ایجاد فضای وحشت از آنجایی که ایده قربانی بودن زندانی را تقویت می کند دیگر با خواست اصلی ترتیب دهندگان اینگونه برنامه ها سازگاری ندارد.
با این حال درک این نکته بدون فهم کلی سیاستهای دولت جدید به تمامی میسر نمی شود. به نظر می رسد دستگاه های تبلیغاتی دولت جدید با ایجاد تنش و تضاد میان دو مفهوم آزادی و امنیت سعی دارند تا از یک طرف به انتقادات مخالفانشان پاسخ گویند و از طرف دیگر همزمان شیوه حکومتی خود را توجیه کنند.

ایجاد امنیت
در این پارادایم تبلیغاتی دولت جدید، ایجاد امنیت وظیفه اصلی دولت در قبال شهروندانش است. تمام راهکارهای مورد انتخاب دولت برای حل آنچه ایشان جزء معضلات مهم مملکتی می دانند، به نوعی با مسئله امنیت پیوند یافته است: مسئله بحران هسته ای که ظاهرا ربط مستقیمی به امنیت ندارد، با شیوه خاصی که ایران برای حل آن در پیش گرفته، از یک سو در داخل با مسئله امنیت ملی گره خورده و از سوی دیگر برای دول غربی نیز با امنیت جهانی پیوند پیدا کرده است.
بر همین سیاق، در این دوره همزمان شاهد شروع موج جدیدی از سختگیری های شدید دولت در امر پوشش و نحوه حضور افراد در فضای عمومی هستیم. نکته جالب اما در این است که این بار به جای سخن گفتن از مبارزه با آنچه در گذشته همیشه "بد حجابی" (که مستقیما ماهیت ایدئولوژیک نظام را علنی می ساخت) نامیده می شد، از "طرح امنیت اجتماعی" سخن به میان می آید.
به نظر می رسد در اعترافات علنی جدید نیز مسئله اصلی، طرح این نکته باشد که چگونه کشورهای غربی و در راس آنها آمریکا با کمک به مخالفان و "به اسم دمکراسی" (نام برنامه تلویزیونی اعترافات هاله اسفندیاری و دیگران)، در واقعیت می کوشند تا اوضاع را در کشورهای مخالف با خود متزلزل کرده و حتی آنها را سرنگون کنند.
بدین ترتیب هدف اصلی دولت پیرامون موضوع هسته ای، وضع پوشش و کنترل و نظارت شدید بر فعالیت های فرهنگی و سیاسی، در درجه نخست ایجاد امنیت برای شهروندانش عنوان می شود. آنچه بصورت غیر مستقیم در تبلیغات دولتی عنوان می شود این است که راه ایجاد این امنیت، کاهش و کنترل آزادی هاست. گویی شهروندان ایران می بایست بین آزادی و حس امنیت یکی را انتخاب کنند.
در همین راستا، مهمترین ابزار برقراری چنین امنیتی را نیز اعمال خشونت معرفی می کنند. خشونتی که خود را به شکل های گوناگون در روابط دیپلماتیک، مبارزه با ناهنجاری های اجتماعی (اعدام علنی "اراذل و اوباش")، ایجاد "امنیت اجتماعی" و برخورد با روشنفکران به نمایش می گذارد.
در این دوره نیز مانند گذشته، هدف اصلی، به نمایش گذاشتن قدرت حکومت است. با این تفاوت که در گذشته غالبا حکومت، قدرت خود را در توانایی شکستن افراد و نابودی گروه های مخالف به نمایش می گذاشت در حالی که امروز، قدرت خود را در برقراری امنیت نشان می دهد.
حضور زندانی نیز بر صفحه تلویزیون بیش از آنکه هدفش دادن درس عبرت به دیگران باشد، قدرت حکومت را در مقابله با دشمنان داخلی و خارجی و ایجاد امنیت به تماشا می گذارد.

توابان "ضد قهرمان"
روند گذار از پارادایم "قهرمان – ضد قهرمان" به پارادایم "قربانی" هنوز به اتمام نرسیده است. چنین امری را می توان از همان خاطرات زندان و یا سایر گفتمان های جمعی استنباط کرد. در کمتر جایی در فضای عمومی از تاثیرات روحی و جسمانی شکنجه پس از خروج از زندان صحبت شده است. گویی طرح خاطرات زندان هر چقدر هم که به شکلی ملموس، عاری از شور آرمان گرایانه و گفتمان های ایدئولوژیک و به شیوه ای فردنگارانه تدوین شده باشند، تنها به قصد بیان آنچه بر "ما" رفته است تحریر شده اند و نه آنچه بر "من" گذشته است.
گویی آنچه پس از خروج از زندان می گذرد دیگر تنها به فضای خصوصی فرد تعلق دارد و چون بطور مستقیم به نشان دادن فضای زندان و وقایع مربوط به آن نمی پردازد، نمیتواند جایی در فضای عمومی برای خود بیابد. همه جا سخن از مصیبت های زندان بسیار است اما در کمتر جایی درباره عوارض پس از زندان و ناراحتی های روحی زندانیان سابق سخنی گفته می شود. مشکلات پس از زندان فرد، دیگر به جمع ارتباطی ندارد.
پارادایم "قربانی"، قهرمان و ضد قهرمان، هر دو را به قربانی تبدیل می نماید. با این حال در شرایط فعلی، هر چند تصویر ذهنی و بازنمایی اجتماعی قهرمان به قربانی نزدیک شده اما از "توابان" همچنان تحت عنوان ضد قهرمان و خائن یاد می شود.
در روند دگردیسی مفهوم قهرمان به قربانی، مهمترین نکته، اهمیتی است که رفته رفته به فرد در برابر جمع داده می شود. تمام اهمیت "قهرمان" به آن است که تبلور آرمانهای جمعی و نمونه ایده آل گروه است. قهرمان مایه افتخار گروهش و همزمان نشانه ای از افتخار به گروه است. ارزش قهرمان در نهایت به خاطر ارزش گروه است. در حالی که در پارادایم "قربانی"، اهمیت در درجه اول با فرد است. این خود فرد و مصائبش است که در درجه نخست برای گروه از ارزش برخوردار است. از این زاویه، هر چند جامعه ما در چنین مسیری قدم گذاشته ولی هنوز آنرا به اتمام نرسانده است.

منابع:

- اعترافات شکنجه شدگان (۲۰۰۳)، یرواند آبراهامیان، نشر باران، سوئد

- L'Espèce humaine (1957), R. Anteleme, Gallimard, Paris

چهارشنبه

تقدم «سياست رهايي بخش» بر «زيست دموکراتيک»




يکي از مشکلات دامنگير جامعه سياسي ايران، نداشتن نگاه تاريخي و دوراني به امور يا وجود ابهام و اختلاف نظر ميان فعالان سياسي در امر تبيين خصوصيات دوران حاضر و ويژگي هاي مرحله کنوني تحول جامعه است؛ ابهامي که خود علت بسياري از ناکامي هاي راهبردي و سرگشتگي نيروهاي سياسي و اجتماعي است. بيشتر فعالان سياسي اساساً فاقد نگاه دوراني و تاريخي به امور جامعه و تحولات آن هستند. حوادث را در ظرف شرايط تاريخي و با عطف به پيشينه تاريخي شان و جهت گيري آنها به سوي آينده بررسي و تبيين نمي کنند. جدا از اينکه بعضاً با رويکرد تکاملي به تاريخ مخالف اند و جامعه را همانند يک برش ميکروسکوپي در يک مقطع زماني و بريده از ديگر حلقه هاي تحول آن، شناسايي مي کنند. اين کار به معناي جزء نگري در روش شناخت جامعه و تحولات آن است. آنچه پديده هاي گوناگون حيات اجتماعي را به هم متصل مي کند و معناي واحدي به آنها مي دهد، کليتي انضمامي است که از همبستگي و ارتباط معنادار ميان مراحل پي در پي تحول واقعيت هاي جامعه به دست مي آيد و به تاريخ يک قوم و جامعه، نوعي وحدت، انسجام، پيوستگي و تداوم مي بخشد. کليت تاريخي را نبايد با نوع کل گرايي خام انتزاعي و غيرانضمامي هم معنا گرفت. البته مرحله بندي تحولات جامعه بدون باور به اصل تکامل اجتماعي و تاريخي نيز امري ممکن و معمول هم هست. در اين نوع مرحله بندي نيز امکان پيروي از روش «جزء در پرتو کل» هرچند در محدوده همان مرحله خاص، براي پژوهشگر وجود دارد، اما از برقراري پيوند و ارتباطي معنادار ميان جامعه کنوني و گذشته تاريخي آن عاجز است. اضافه بر آنکه روزنه يي براي نگاه به آينده به روي آدميان نمي گشايد. به همين خاطر اين نوع نظريه هاي اجتماعي و تاريخي، از پروراندن بذر زندگي جديدي که انسان ها مي توانند و بايد به ياري انديشه و دست هاي خود در خاک عصر حاضر کشت کنند، عقيم و از روشن کردن شعله اميد به فرداي بهتر در دل هاي آزرده از بي عدالتي و آرزومند رهايي و آزادي ناتوان اند.
حبيب الله پيمان
ايران در عصر مدرن يا پيشامدرن
عموماً عصر مشروطيت را مقطع تجديد دوران در جامعه ايران توصيف مي کنند. اما نه در تعريف ماهيت و خصوصيات دوران پيشامشروطه اتفاق نظر وجود دارد و نه در تعيين ماهيت دوراني که بعد از انقلاب مشروطه در ايران آغاز شد. اکثر صاحب نظران معتقدند انقلاب مشروطيت، مقطع گذار از دوران پيشامدرن (عصر سنت) به دوره مدرن است. اما در اينکه با انقلاب مزبور، جامعه ايران به عصر مدرن قدم نهاد يا در حال عبور به دوران مدرن است يا همچنان در مرحله پيشامدرن متوقف مانده است، ميان اهل نظر توافق نيست. ضمن آنکه مي دانيم مفاهيم «مدرن» و «پيشامدرن» از طريق ادبيات سياسي و فلسفي و جامعه شناختي غرب به کشور ما وارد شده است و بعضاً مفاهيم مزبور را بدون دخل و تصرف و تطبيق و بازسازي براي تبيين تحولات و تعيين و صورتبندي هاي جامعه ايران به کار مي برند و بخشي به همين خاطر است که بر پايه اين نوع تبيين ها، نتوانسته اند هدف هايي تحقق پذير و راهبردهايي موفق تدوين کنند و يک مرحله از تحول جامعه را با موفقيت تا آخر به پيش ببرند.
تفاوت معناي سياست ورزي در عصر انقياد و آزادي
در توضيح علل اين عدم موفقيت ها توجه به نکات زير حائز اهميت است. با فرض اينکه براي جامعه ايران هم بتوان وجود دو دوران متمايز مدرن و پيشامدرن را مسلم گرفت، اولاً خصوصيات و ماهيت هر يک از اين دو دوره در ايران با مشابه آنها در جوامع غربي متفاوت است. جوامع در تحول تکاملي خود مسير واحدي را طي نمي کنند و از مراحل عيناً مشابهي عبور نمي کنند. به عبارت ديگر سير تحول جوامع بشري تک خطي و مستقيم نيست، لذا هر نوع شبيه سازي ميان جامعه ايران و جوامع غربي، گمراه کننده است. ثانياً اختلاف زماني ميان تحولات دوراني جامعه ايران و جامعه هاي اروپايي را بايد لحاظ کرد. يعني حتي اگر بپذيريم گذار از دوران پيشامدرن به عصر جديد، فرآيندي عام و جهانشمول است و همه جوامع ناگزير آن را تجربه مي کنند، اين امر ثابت نمي کند که چون غرب در عصر مدرن زندگي مي کند و بسياري از ارزش ها و نهادهاي جديد متعلق به خود را جهاني کرده، پس جامعه ما نيز در وضعيت مدرن قرار گرفته است. برعکس اثبات تفاوت «دوراني» ميان ايران و جوامع غربي چندان دشوار نيست. براي اين منظور بايد مهم ترين خصوصياتي را که در جريان گذار از دوران پيشامدرن به عصر جديد در غرب دستخوش تغيير شدند، از نظر بگذرانيم.
براي پرهيز از تفصيل، خصلت اصلي جوامع پيش از رنسانس و عصر جديد را مي توان در گرفتاري و اسارت مردم آن ديار در سه نوع انقياد خلاصه کرد؛ انقياد و وابستگي فکري- فرهنگي که مشخصه اصلي آن، وابستگي شعور و خرد انسان پيشامدرن به مراجع بيروني و مستقل از خويشتن خويش است. از عوارض مهم اين نوع وابستگي، فقدان آزادي تفکر، توليد و پردازش معرفت، فقدان قدرت تشخيص حقيقت و استقلال وجدان در داوري است. اکثريت مردم جوامع مزبور، در اين گونه امور به منابع و آگاهي هايي تکيه مي کردند و دل مي سپردند که از مرجعي فوق بشري به آنها ابلاغ مي شد و خود در توليد يا دستيابي به آنها دخالتي نداشتند. از آنجا که عامل اصلي اين انقياد بخشي از اعتقادات دروني مردم بود، خصلت اجباري و تحميلي و نقش منقاد سازي آن احساس نمي شد. آنها آزاد نبودند که خود مستقلاً درباره امور بينديشند و بر پايه نيروي فکر خود کسب معرفت کنند و با حقايق جهان آشنا شوند. به گفته کانت، آزادي، جرات فهميدن و کسب دانايي را نداشتند. انقياد دوم، وابستگي و اسارت در سلطه مناسبات قدرت هاي سياسي متمرکز، سلطنت مطلقه و رهبران خودکامه و انقياد سوم، وابستگي زندگي اجتماعي و اقتصادي آنان به اراده و قدرت اربابان و طبقات استثمارگر يعني فئودال ها و زمينداران بزرگ بود. به عبارت ديگر، شريان هاي حيات مادي، سياسي و اجتماعي و فرهنگي شان به اراده و تصميمات آن قدرت ها وابسته بود که بدون دخالت و رضايت مردم، سرنوشت آنان را رقم مي زدند. اکثريت مردم رعاياي وابسته به اربابان، روسا، پادشاهان و فئودال ها و رمه هاي چشم و گوش بسته کليسا بودند. بردگي و تابعيت اجتماعي و سياسي با تابعيت و بردگي فکري و فرهنگي همراه بود و هر يک ديگري را تقويت و بازتوليد مي کرد. کارگزار اصلي يکي از اين سه انقياد، کليسا و ديگري فئوداليسم و سومي سلطنت بود. آنها جسم، فکر و روح مردم را به بند کشيده و مانع از تحقق آزادي و خودمختاري و بروز استعدادهاي انساني شان مي شدند.
انسان غربي زماني قدم به دوران جديد گذاشت که خويشتن را از اسارت در هر سه انقياد رها ساخته و صاحب آزادي فکر، اراده و وجدان شد. به قابليت هاي نيروي خرد براي دستيابي به حقايق امور پي برد و همان را مرجع اصلي و انحصاري کسب هر نوع آگاهي و تنها معيار حقيقت و ميزان داوري قرار داد. هر آنچه ذهن را به منابع و مراجعي بيرون از خرد و عالم انساني وابسته مي ساخت، دور ريخت و به خويشتن جرات دانستن بخشيد. پيش از اين هرآنچه از سنت گذشتگان و البته با واسطه متوليان به او مي رسيد، دربست مي پذيرفت و پيروي مي کرد. آنها حقايق مطلق و ثابت و جاودانه يي تصور مي شدند که ذهن بشر معمولي امکان دسترسي به آنها را ندارد اما اکنون خود را صاحب خرد خودبنياد و نقادي مي ديد که مي توانست در وجود همه چيز شک کند و همه چيز را مانند شيء در برابر خود قرار دهد و از بيرون و مسلط بر آن، آن گونه که اقتضاي سازوکار ذهن اوست، مورد شناسايي قرار دهد و به ياري شناختي که از اين طريق به دست مي آيد به هر نحو که خواست در موضوع (شيء) دخل و تصرف کرده، به کار گيرد. اکنون انسان آزاد بود درباره همه چيز ترديد کند و از همه باورها و عقايد خود و اموري که پيش از آن قطعي مي نمود، فاصله گيرد و مورد بازبيني قرار دهد، اصالت شان را انکار کند يا بپذيرد يا به نحو ديگري آنها را وصف کند. مي توانست هر ايده يي را که به ذهن اش مي رسيد آزادانه بيان کند و مستقلاً درباره هر چيزي به داوري بنشيند. آزادي فکر و استقلال و وجدان و راي وي به رسميت شناخته شده و به وسيله نظام حقوقي و سياسي جديد حمايت مي شد. هيچ عاملي جز حريم حقوق و آزادي ديگران و ميثاق هايي که خود پذيرفته و گردن نهاده بود، آزادي و اختيار وي را محدود نمي کرد. در عصر جديد، کسي به خاطر نحوه تفکر و نوع اعتقادات و بيان آزادانه آراي خود مورد پرسش قرار نمي گرفت و مجازات نمي شد. به عکس، هم مردم جامعه و هم نظامات قانوني و حقوقي به اين آزادي احترام مي گذاشتند و از آن پشتيباني مي کردند. با ورود به عصر جديد همزمان زنجيرهاي اشکال مختلف انقياد سياسي، اجتماعي و اقتصادي نيز پاره شدند و حاکميت هر فرد بر کار، زندگي، روابط و مناسبات اجتماعي اش محقق شد. حقوق الهي پادشاهان و اشراف و ارباب کليسا ملغي شدند و قوانين و قراردادهايي که با رضايت مردم و بر اساس نظر و راي آزاد آنان منعقد مي شد مبناي اداره امور، تفويض مسووليت ها و حل و فصل اختلافات قرار گرفتند. دموکراسي به عنوان راه و رسم کشورداري و بالاتر از آن شيوه زندگي و اساس مناسبات اجتماعي و سياسي ميان مردم رسميت يافت. همه انواع اقتداري که مشروعيت شان از عقل يا از راي و رضايت مردم (خرد جمعي و بين الاذهاني) و به طريقي آزاد بيان و محقق نشده بود، بي اعتبار و بلا اثر اعلام شدند. دوران انقياد فکري- فرهنگي (ذهني و معنوي)- سياسي- اجتماعي و اقتصادي (عيني و مادي) سپري شده و عصر آزادي فکر و خودبنيادي خرد و دموکراسي فرا رسيده بود. اکنون مردم اين جوامع مي توانستند در عالم نظر و تا حدود زيادي عالم حقوق و قانون و بسيار محدودتر از آن در عرصه عمل درباره همه چيز بينديشند، انتقاد و اعلام نظر کنند. مي توانستند آزادانه با هم روابطي ويژه بر اساس علايق مشترک و نظريات و راهکارهاي توافق شده برقرار و وارد اشکال مختلفي از همبستگي و همکاري شوند و در چارچوب نهادها، سازمان ها و انجمن هايي که خود تاسيس يا انتخاب مي کردند، متشکل شوند. مي توانستند از همه ابزارهاي رسانه يي براي بيان ديدگاه ها و آگاه ساختن ديگران از نظريات خود استفاده کنند. با يکديگر در مورد امور عمومي گفت وگو و تبادل نظر کنند و براي به اجرا درآوردن شان به جلب نظر و آراي مردم پرداخته و در مجامع قانونگذاري به تصويب برسانند. اگر سازوکار جديد دموکراسي به خوبي عمل مي کرد و مشکلات و موانع ديگري در برابر نبود، براي همگان اين امکان وجود داشت که نظريات و مطالبات خود را پس از جلب موافقت مردم و با حمايت آنان از راه هاي دموکراتيک قانوني تضمين شده محقق گردانند.
به همين خاطر هدف ها و انگيزه هاي سياست و سياست ورزي در عصر جديد و در نظامات نوين دموکراتيک با مبارزه و سياست در دوران انقياد (پيشامدرن) به کلي فرق کرده است. در جامعه هايي که در شرايط «انقياد» به سر مي برند، معضل اساسي که موضوع اصلي سياست ورزي است، امر رهايي از قيودي است که آزادي فکر و وجدان و اراده انسان ها را به بند کشيده و آنان را از حاکميت بر جسم، کار، روابط اجتماعي زندگي و سرنوشت خود محروم نگه داشته اند. به عبارت ديگر، دغدغه اصلي آنها «رهايي» از سه نوع انقياد اساسي(فکري، سياسي و اجتماعي- اقتصادي) است. حال آنکه در جوامع جديد و دموکراتيک معضل اساسي هر فرد يا گروهي اين است که چگونه موافقت و همدلي بقيه مردم را براي قرار دادن مطالبات خود در دستور کار مراکز تصميم گيري و قانونگذاري، تصويب و اجراي آنها، جلب کند. اکنون اين «حق» و «امکان» را يافته اند تا زيستي دموکراتيک پيش گيرند و مشکلات خود را از طريق مباحثه و گفت وگوي مستدل با يکديگر و رسيدن به توافق و اجماع بر سر موضوع و راه حل ها فيصله بخشند. بنابراين هم و غم آنان، به يافتن يا ابداع موثرترين راه هاي طرح و حل مسائل، رسيدن به فهم بين الاذهاني و توافق نظري و سپس همکاري عملي و اقدام مشترک براي به اجرا گذاشتن آنها مصروف مي شود. آنها مجازند براي پيشبرد مطالبات خود دست به تشکيل حزب يا اتحاديه و سنديکا بزنند. مي توانند انواعي از انجمن ها و نهادهاي مدني پديد آورند. روزنامه و نشريات گوناگون منتشر سازند. براي انجام هيچ يک از اينها مشکل اخذ مجوز ندارند و موانع قانوني و ساختاري يا اجتماعي آنان را از ايجاد انواع تشکل ها، انتشار هر نوع کتاب و نشريه يا گفت وگو و تجمع و ديگر نمايش هاي اعتراضي باز نمي دارند، تنها به شرطي که مخل آزادي و امنيت ديگران نشود و با خشونت همراه نباشد. مشکلات آنها از نوع تهيه منابع مالي، جلب همکاري و توافق ديگران در طريق گفت وگو و مباحثه و ابداع روش هاي راهبردي موثرتر و کارآمد و سرانجام کسب موفقيت در رقابت هاي سياسي و انتخاباتي است.
در مقابل، مسائل و مشکلات اصلي در برابر مردم جامعه هاي تحت انقياد به کلي از نوع ديگري است. آنها حق انديشيدن و بيان آرا و عقايد خود را ندارند و مجاز به انتقاد و اعتراض به عقايد رسمي و سياست هاي حکومت ها و قوانين و سنت هاي حاکم نيستند. اجازه ندارند آزادانه حزب تشکيل دهند و روزنامه، نشريه و کتاب منتشر کنند. در تدوين قوانين و چگونگي اداره کشور، راي و نظر آنان به حساب نمي آيد. راه هاي ورود به عرصه هاي تصميم گيري و سياستگذاري يا حوزه حکومت به روي آنان مسدود است. حقوق انساني شان پذيرفته نشده و حق بيان انديشه از آنان سلب شده است. مساله آنها قبل از هر چيز رهايي از انقياد، اجبار و وابستگي است. تحت چنان شرايطي براي طرح مطالبات و رفع نيازهاي خود راهي جز درخواست از مراجع قدرتي که به آنها مقيد و دلبسته اند، پيش رو ندارند. آنها فقط مي توانند درخواست خود را طرح و طلب کمک و حمايت يا بخشش کنند. همه چيز به اراده آن مراجع وابسته است. اگر نخواهند يا مصلحت ندانند، نمي دهند و اگر بر سر خشم آيند، مجازات مي کنند و بر محروميت ها مي افزايند. پس مردم در اين جوامع مجبورند براي حق آزادي، فکر کردن، دانستن، بيان عقيده، ترديد کردن و انتقاد و ايراد گرفتن، آزادي انتخاب شيوه زندگي و نوع همکاري و همبستگي هاي اجتماعي، حق تعيين و اداره سرنوشت خويش و رهايي از سلطه اربابان و مناسبات بردگي، ارباب و رعيتي مبارزه کنند؛ خواسته هايي که تحقق آنها مساوي سلب اقتدار از مراجع مزبور و از بين رفتن مشروعيت و اعتبار آنان است و به همين خاطر براي هر دو طرف، تضاد و کشمکش مساله مرگ و زندگي است. اهداف آنان محدود به افزايش حقوق و مزايا، کاهش يا افزايش ماليات ها، هزينه هاي خدمات و تامين اجتماعي، افزايش سطح اشتغال و کاهش بيکاري، سياست هاي آموزشي و بهداشتي، توسعه بخش خصوصي يا عمومي، محوريت صنعتي يا کشاورزي و ده ها مساله از اين نوع نيست که در جامعه هاي دموکراتيک توسط احزاب، گروه ها، سازمان هاي صنفي و ديگر نهادهاي مدني به نمايندگي از طرف قشرها و طبقات مختلف، در عرصه عمومي به بحث و گفت وگو گذاشته و در مطبوعات و رسانه ها منعکس مي شود و همگان از دلايل طرف هاي بحث مطلع مي شوند و در مقام داوري قرار مي گيرند. از درون اين مباحثات و گفت وگوها افکار عمومي و خرد جمعي شکل مي گيرد و صف بندي ها پيرامون موضوع در رقابت انتخاباتي انعکاس مي يابد. برنده و بازنده هر دو در صحنه باقي مي مانند و رقابت و مبارزه ادامه پيدا مي کند و چه بسا در دور ديگر بازنده ها برنده شوند. بازيگران تغيير مي کنند، اما آنچه بر جاي مي ماند آزادي رقابت و حق انتخاب و تعيين سرنوشت براي همه اعضاي جامعه است. منظور اين نيست که در جامعه هاي دموکراتيک همه چيز طبق قواعد رسمي و پذيرفته شده و عادلانه جريان دارد. سلطه سرمايه داري بر جوامع مزبور و قرار گرفتن ابتکار عمل و رهبري عرصه سياست در دست نخبگان و نمايندگان اين طبقه اشکال جديدي از انقياد اجتماعي و اقتصادي و به شکل ناآشکاري انقياد فرهنگي و سياسي را پديد آورده است. اما اينها ربط مستقيمي با قواعد دموکراسي و اصول آزادي و برابري ندارد، بلکه معلول انباشت ثروت، مالکيت در دست هاي يک قشر ممتاز سرمايه دار (و تغيير شکل زنجيرهاي انقياد اقتصادي) است که به آنها امکان مي دهد بخش اعظم ابزار، امکانات و فرصت هاي زيست و رقابت دموکراتيک را در کنترل خويش بگيرند و بازي را به سود خود هدايت کنند. با اين حال راه براي تغيير قواعد بازي به روي نيروهاي اجتماعي تساوي طلب و ضدانقياد دست کم در مقام نظر، به کلي مسدود نيست يعني اگر روزي معلوم شود زنجيرهاي انقياد نوين در برابر فشارها و اقدامات دموکراتيک نيروهاي ضدسلطه مقاومت مي کنند و معلوم شود آنها راهي در جهت مخالف آنچه تا آن روز در مسير توسعه آزادي ها و حقوق برابر پيموده شده است، پيش گرفته اند، چه بسا سياست رهايي بخش دوباره اهميت و محوريت پيدا کند و بر سياست و زيست دموکراتيک اولويت يابد.
بروز شکاف ميان وضعيت ذهني و «وجودي»
از اين موضوع که نيازمند بررسي دقيق و مستقل است بگذريم، بحث فعلي درباره تفاوت ويژگي سياست ورزي در دو گروه جوامع نوين و پيشانوين است. آنچه فهم تفاوت موقعيت دوراني را براي بسياري فعالان سياسي و حتي اهل نظر و قلم در جامعه هاي پيشامدرن دشوار کرده، پديده جهاني شدن و نفوذ و گسترش مظاهر فرهنگ و تمدن نوين مغرب زمين در جامعه هاي تحت انقياد است. اغلب جامعه هاي غيراروپايي در زمان تماس و رويارويي با تمدن و فرهنگ مدرن در دوره يي از رکود فکري به سر مي بردند. وقتي زير تاثير آثار متضاد هم روشنگرانه و هم مخرب و نابود کننده اين رويارويي، درصدد دفاع از موجوديت خود برآمدند، براي رهايي از ضعف و مغلوبيت و سلطه يي که بر آنها تحميل شده بود، تنها يک راه در برابر خود يافتند و آن اقتباس پي در پي نظريه هاي، مدل ها و برنامه هايي بود که فکر مي کردند عامل نو شدن، توسعه و قدرتمند شدن کشورهاي غربي بوده اند. همراه با توسعه ارتباطات و مراوده ميان اين جوامع و کشورهاي غربي، سيل کالاهاي مادي، فکري و فرهنگي آنها به سوي جامعه هايي خارج قاره يي جاري شد. بسياري اين کالاها را مصرف کردند و در اثر آن هم ظاهر زندگي شان نو شد و هم ذهن شان از ايده ها و نظريه هاي جديد انباشته شد، بي آنکه منش و شخصيت اخلاقي و به تعبير ديگر «هستي» آنها از اين تغييرات معرفت شناختي پيروي کند. شکاف ميان «ذهنيتي» که زير تاثير شبکه ارتباطات رسانه يي و جريان مدام اطلاعات هر لحظه نو مي شود و با آخرين تحولات معرفت شناختي در غرب هماهنگ مي شود و منش و رفتار و شخصيت اخلاقي که از سرمشق ها و فرهنگ متفاوتي متاثر است و رنگ مي پذيرد، آثار متعددي در شئون مختلف حيات جامعه و افراد بر جاي گذاشته است. مهم ترين آنها، دوپارگي وجودي ناشي از تداخل عناصر فکري، فرهنگي و ارزش ها و شيوه هاي زيست جديد غربي با ارزش ها و شيوه زيست بومي است که در اثر آن يکپارچگي و انسجام دروني پيشين و وحدت شخصيت و هستي اجتماعي مردم از بين رفت. تا زماني که مردم به صفت فردي يا جمعي تنها در درون ظرف فرهنگ ملي (سنت) مي انديشيدند و احساس و عمل مي کردند، انسجام دروني، يگانگي و يکپارچگي شخصيت فردي و اجتماعي شان محفوظ بود. اما با تداخلي که صورت گرفت، در درجه اول «ذهنيت» نخبگان و سپس توده مردم تغيير کرد. آنها آگاهي هاي روزافزوني از انديشه ها، ارزش ها و شيوه هاي زندگي مدرن به دست آوردند. از خصوصيات «انسان مدرن» مطلع شدند. بسياري از آن ايده ها و ارزش ها را باز هم به طور ذهني پذيرفتند و با اين پذيرش، به غلط خود را انساني مدرن يافتند. پس سعي کردند با الگو قرار دادن ايده ها و سرمشق هاي جديد، ساختارها و قوانين جامعه هاي خود را بازسازي (يعني نو) کنند. در حالي که آشنايي آنها با مدرنيته در سطح ذهنيت (سوبژکتيويته) متوقف مانده بود. ارزش ها و اصول نوين، در يک رشته تجربه هاي وجودي به طور مستقيم (و شهودي) درک نشدند. در نتيجه محرک هاي وجودي رفتار آنان، همچنان از تجربيات بي واسطه يي که با اصول و ارزش هاي فرهنگ ملي و تاريخ قومي خود داشتند، تاثير مي گرفت. آنان از سرمشق هاي موجود در حافظه تاريخي و ضمير ناخودآگاه جمعي خود پيروي مي کردند. به عبارت ديگر، ريشه محرک هاي وجودي شان از فرهنگ و تاريخ اين سرزمين تغذيه مي شد. اما ذهنيت آنها از آبشخورهاي فرهنگ و تمدن مدرن سيراب مي شد. با اين تفاوت که آنها مي توانستند از ذهنيت خود که ارزشي بيش از يک «داشته» ندارد، فاصله بگيرند و آنها را در پرانتز بگذارند و فراموش شان کنند يا همانند «کالا» براي مبادله در بازار سياست و جامعه در معرض تماشا بگذارند يا آنها را وسيله تفاخر و برتري جويي قرار دهند.
مي توانستند آنها را به ديگران آموزش دهند و تبليغ کنند و بر سر دفاع از حقانيت و درستي شان با يکديگر به جدال، بحث و منازعه بپردازند. اما اين جدايي از شخصيت و منش اخلاقي و خصلت هاي وجودي شان ممکن نبود، آنها سکانداران حقيقي رفتار و کنش هاي اجتماعي افراد به ويژه در موقعيت هاي بحراني و تهديد آميزند، ولي درباره آموخته هاي جديد توسط ذهن همين قدر مي توان گفت که به رغم پذيرش ذهني و اذعان (از ديد معرفت شناختي) به صحت، وقتي زمان عمل فرا مي رسد و مي خواهند در موقعيت هاي مختلف زندگي اجتماعي و در آزمون هاي دشوار به واکنش بپردازند، آن «داشته ها» فراموش مي شوند و کنشگران از منش اخلاقي و خصلت ها و ارزش هاي وجودي شده و سرمشق هاي موجود در شعور ناخودآگاه خويش پيروي مي کنند. در واقع آنان به لحاظ «ذهني» از قيود و وابستگي هاي پيشين رهايي يافته اند، اما «وجوداً» هنوز در انقياد و وابستگي به آموزه ها و الگوهاي دروني شده جوامع بيرون از خويش به سر مي برند. تاثيرپذيري ذهني از ايده ها و آگاهي هاي مدرن، موجب بروز احساس نوعي «اينهماني» ميان خود و «انسان مدرن» مي شود يعني شخص ذهناً خود را با آنان «همانند» تصور مي کند و ايستاده در يک دوران، يعني در عصر جديد و زيست دموکراتيک مي پندارد، در حالي که وجود حقيقي فردي و اجتماعي شان هنوز در دوره انقياد است و از ارزش ها و سنت هايي متعلق به آن دوران متاثر مي شود. اين پديده نشانه نوعي ازخودبيگانگي است که به دليل همانند سازي ذهني با مدرنيته يي که فاقد هر نوع نسبت با هستي فرد و جامعه است، عارض مي شود.
آثار «عوضي» ديدن زمان تاريخي
از ديگر آثار سوء اين پديده، نگاه کردن از منظر دوران نوين و زيست دموکراتيک به مسائل و حوادث جامعه يي است که هنوز از دوران انقياد عبور نکرده است. اين شبيه سازي ذهني که تناظري با واقعيت ندارد، منشاء بسياري ناکامي ها و سرخوردگي هايي است که از طرح و پيگيري هدف ها و راهبردهاي نامناسب با دوره انقياد و نديدن تضادهاي اصلي اين دوره حاصل مي شود. در حالي که تا مردم يک جامعه از هر سه شکل انقياد فرهنگي، سياسي و اجتماعي رهايي نيابند و زمام اراده و اختيار خود را به دست نگيرند، شعارها و مطالبات معطوف به زيست دموکراتيک امکان تحقق ندارند زيرا اسباب، لوازم و شرايط ضروري براي پيشبرد اين نوع مطالبات در جامعه تحت انقياد فراهم نيست. از اين رو به درستي بايد ميان سياست و سياست ورزي در اين دو دوره تاريخي فرق نهاد. تا زماني که عصر انقياد سپري نشده، سياست بايد معطوف به امر رهايي از همه اشکال انقياد به ويژه شکل فکري و فرهنگي آن باشد و سياست ورزي در همين چارچوب انجام گيرد. زماني که آزادي فکر و بيان تامين مي شود و اصول و ارزش هاي دموکراسي نه تنها به لحاظ نظري (ذهني و معرفت شناختي) پذيرش عمومي پيدا کرده و توسط قوانين و نظام حقوقي و سياسي حمايت و تضمين شود، بلکه در شخصيت اخلاقي و در منش و هستي آنان نيز جايگزين شود، در آن صورت جامعه وارد دوره «زيست دموکراتيک» مي شود و «سياست» ماهيتي دموکراتيک پيدا مي کند. در اين دوره، يعني در شرايط زيست دموکراتيک است که هدف ها و برنامه هاي معطوف به روش ها و مدل هاي مختلف دموکراسي و نظام هاي عدالت اجتماعي و الگوهاي توسعه پايدار اقتصادي و انساني، قابل بحث و گفت وگو و پيگيري و تحقق خواهند بود.1
غفلت از رويکرد دوراني به هدف ها و راهبردهاي توسعه سياسي موجب مي شود تلاش هاي سخت و دوران سازي که پيشروان فکري و فرهنگي و فعالان و نيروهاي اجتماعي براي آماده سازي خود و جامعه و فرهنگ جهت آغاز زيست دموکراتيک و صلح آميز انجام دادند و تجربيات پرهزينه و دگرگون سازي که براي اين منظور از سر گذراندند، مورد توجه جدي قرار نگيرد. هيچ يک از آن جوامع بي مقدمه وارد عصر جديد نشدند. آنها نيز دوره يي بس طولاني را در انقياد سه گانه به سر برده اند. دستگاه کليسا و نظام هاي فئودالي و پادشاهي مطلقه، قرن ها مردم را در زنجيرهاي انقياد فکري- فرهنگي، سياسي و اجتماعي- اقتصادي نگه داشته بودند. از زماني که نخستين کوشش هاي فکري و عملي و خيزش هاي اجتماعي براي رهايي از اين اسارتکده ها آغاز شد، تا روزي که انسان مدرن و سپس جامعه مدرن متولد شد و اروپا قدم به عصر جديد و زيست دموکراتيک نهاد، نزديک به چهار قرن طول کشيد. اين راه دراز و دشوار به سهولت پيموده نشد بلکه با رنج ها و مصائب و محروميت ها و نشيب و فرازهاي بسيار همراه بود. پيشروان ابتدا اندک و انگشت شمار بودند و به تدريج بر تعداد آنها افزوده شد. آنان به رها ساختن خود از زندان آگاهي ها و آموزه هاي تحميل شده از سوي مرجع رسمي بسنده نکردند، بلکه با درگير شدن در تجربه عمل رهايي، رفتار و خلقيات خويش را نيز از وابستگي به نيروهاي مسلط نجات دادند و وجود خود را با ارزش هاي نوين درآميختند. با ايجاد روابط و همبستگي هاي خودمختار و آزاد در عرصه هاي مختلف زيست (معيشت و اقتصاد و فرهنگ) انديشيدن، همکاري و زيست جمعي را در شرايط آزاد و خودمختار بر پايه خرد جمعي و ميثاق هاي اجتماعي شخصاً تجربه کردند. در نتيجه اصول و ارزش هاي مدرن نه صرفاً به صورت ذهني (مقولات معرفت شناختي) در يک تجربه شهودي (هستي شناختي) درک شدند. در بستر اين نوع تجربيات و عمل هاي هدفمند بود که هستي منش و اخلاق اجتماعي آنها تغيير کرد و فهم و تفسير تازه يي از جهان خويشتن به دست آوردند و اين تفسير و فهم تازه را شروع کردند که متقابلاً آنان را به سوي تجربيات تازه برانگيخت، که مآلاً به ايجاد نهادها و بسترهاي عملي و مدل هاي جديد زيست اجتماعي انجاميد. همزمان بخش بيشتري از مردم وارد مناسبات نوين مي شدند و به طور تجربي و شهودي با اصول و ارزش هاي نوين آشنا مي شدند به طوري که پيش از آنکه نظام سياسي ساختار حقوقي جامعه به طور کامل دموکراتيک شود، هستي جديد اجتماعي انسان غربي عينيت يافته بود.
نديدن اين بخش مهم از تاريخ تحول جوامع غربي به نوبه خود زمينه را براي بروز پديده هاي شتاب زدگي، چپ روي، مرحله سوزي، تندروي، انقلابي نمايي و راديکاليسم کاذب و در يک کلمه «عوضي ديدن» امور، قضايا، موقعيت ها، مسووليت ها، هدف ها و تضادهاي دوران مساعد کرد. به تجربه مشروطه بازگرديم؛
1- نظر عده يي از اهل تحقيق بر اين است که انقلاب مشروطيت نقطه عطف تازه ترين چرخش دوراني تحولات جامعه ايران است که با آن مردم ايران دوران زندگي در انقياد سه گانه (فکري- فرهنگي، سياسي و اجتماعي) را ترک کردند و به عصر آزادي، برابري و حاکميت عقل و عدل گام نهادند.
2- به همين خاطر اصلي ترين مطالبات و شعارهاي مطرح شده از آغاز بيداري تا پيروزي انقلاب و تدوين و تصويب قانون اساسي در ذيل امر رهايي از انقياد هاي سه گانه قابل طرح اند. ادبيات سياسي و انقلابي و آثار فکري پديدآمده در اين دوره مشحون از خواست آزادي فکر و بيان، استقلال اراده و وجدان فردي و اجتماعي، حاکميت اراده مردم در حق تعيين سرنوشت، اداره کشور بر مبناي راي و رضايت مردم، در چارچوب مدلي از دموکراسي به نام مشروطه، تامين استقلال از طريق کوتاه کردن دست قدرت هاي خارجي از مداخله در امور داخلي ميهن و نجات دهقانان و مردم محروم از سلطه و ستم اربابان از طريق الغاي ارباب و رعيتي بود. با تصويب قانون اساسي و تاسيس مجلس شوراي ملي و دولت منتخب ملي و تضمين آزادي احزاب و مطبوعات و انتخابات و مشارکت سياسي مردم- صرف نظر از همه کاستي ها و نارسايي ها- نخستين گام بلند به سوي آزادي و برابري و پي ريزي جامعه نوين دموکراتيک البته با همان سبک و شيوه خاص خود، به جلو برداشته شد.
3- اکنون اين پرسش مطرح است که آيا در آن مقطع تاريخي، دوران انقياد به پايان رسيد و مردم ايران به طور واقعي وارد عصر مدرن و زيست دموکراتيک شدند؟ پاسخ مي تواند مثبت يا منفي باشد. هر دو طرف مي توانند يک نگاه کلي و گذرا به ساختارها و مناسبات موجود و حوادث يک صد سال اخير، در تاييد نظر خود ارائه دهند. از يکسو مي توان به بسياري مظاهر مدرن در زندگي مردم و در ساختارهاي سياسي و اجتماعي و اقتصادي کشور نظير نظام هاي مدرن آموزش، بهداشت و درمان، صنايع جديد و کابرد وسيع ابزار و سازوکارهاي مدرن مديريت استناد کرد تا آنجا که براي مخاطب جاي ترديد نماند که جامعه از هر نظر نوسازي شده و هم رديف با کشورهاي اروپايي در يک عصر زندگي مي کنند.
از طرف ديگر نيز مي توان از ميان نهادها و واقعيت هاي اجتماعي- سياسي و فرهنگي و رفتار و کنش هاي جمعي مردم و قشرهاي تحصيلکرده و لايه هاي روشنفکري و به ويژه جامعه سياسي، شواهد روشني که دلالت بر استمرار برخي از مهم ترين مناسبات، ارزش ها و الگوهاي رفتاري دوران انقياد دارند، بيرون کشيد.
از جمله مي توان به گستردگي وابستگي و انقياد فکري بخش قابل توجهي از جمعيت و محروميت آنها از آزادي تفکر و انتخاب و استقلال وجدان در تشخيص و داوري و اتکا به راي خرد خويش اشاره کرد و مشابه آن را در عادت رايج و تمايل مسلط به اقتباس و تقليد و دنباله روي بخش قابل توجهي از فعالان فرهنگ و سياست از توليدات فکري و فرهنگي و از نظريه ها و مدل هاي نظامات سياسي و اجتماعي و اقتصادي و حالت تسليم و وادادگي برخي به هر پديده يي که برچسب «مدرن» دارد، از رفتار و روش هاي زندگي تا انديشه و اعتقاد مشاهده کرد و نتيجه گرفت وقتي خودآگاهي و آزادي دروني (مثبت) تحقق نيافته و خرد انتقادي که شاخصه اصلي انسان عصر جديد است، شکل نگرفته است، چگونه مي توان از خاتمه دوران انقياد سخن گفت؟
وجود انبوهي از مظاهر و ساختارهاي مدرن و برخي نهادهاي دموکراتيک و بيشتر شبه دموکراتيک را در اين گونه جوامع نمي توان انکار کرد. اما با کمي دقت متوجه مي شويم اين «نوشدن»ها بيشتر در «ذهنيت» افراد و گروه ها رخ داده و از ظواهر امور فراتر نرفته است. به ويژه در رفتار و شخصيت افراد در کنش هاي اجتماعي و تعامل اقتصادي و معيشتي روزمره زيست جهان و عرصه هاي عمومي، در مناسبات ميان اعضاي حکومت و مردم و ميان گروه هاي مختلف، در حوزه قدرت يا جامعه سياسي، نشان اندکي از شاخصه هاي دوران بلوغ عقلي، يعني عقل گرايي، فردانيت، برابري، آزادي، اومانيسم، دموکراسي و حقوق بشر را مي توان يافت. آزادي عقيده و بيان، قلم، مطبوعات، احزاب، اجتماعات و آزادي راي و انتخاب کردن و انتخاب شدن و مشارکت سياسي که از لوازم و مباني دموکراسي است، بسيار محدود و نادر کالمعدوم است. نشانه هاي عيني و ذهني هر دو نوع انقياد به وضوح و در مقياس نسبتاً وسيعي ملاحظه مي شود. با توجه به اين شواهد آيا نبايد نتيجه گرفت در جامعه ايران مشابهت ها با شاخص هاي عصر جديد بيشتر صوري و به خاطر وجود برخي موانع مهم تاريخي، ساختاري و فرهنگي در ميانه راه به دوران جديد، زمين گير شده است؟ هر چند در اين واقعيت ترديد نيست که از شروع نهضت بيداري و مشروطه خواهي تا امروز، آگاهي از ايده هاي مدرن به خصوص مقوله هايي چون آزادي، دموکراسي و حق تعيين سرنوشت همه جا پراکنده و به عنصر مسلط در ادبيات سياسي، اجتماعي و فلسفي اين دوره تبديل شده است، ضمن آنکه برخي نهادهاي دموکراتيک مثل مطبوعات، احزاب و انتخابات و پارلمان با همه سستي و کم عمقي مانده اند.
تغيير خويشتن اجتماعي شرط لازم تغيير ساختار هاي اجتماعي
اما اين مقدار براي شکل گيري و تثبيت زيست اجتماعي دموکراتيک کافي نبوده و نيست. در آغاز قرن به درستي جنبش سياسي براي آزادي و دموکراسي بر دوش يک نهضت فرهنگي اصلاح ديني همراه بود. نزد بنيانگذاران اوليه و در صدر آنها سيدجمال الدين و اقبال لاهوري در ايران و پاکستان و محمد عبده در مصر، تغيير بينش مذهبي و رفتار و سلوک اجتماعي و اخلاق مردم نسبت به تغييرات در ساختارهاي سياسي در اولويت قرار داشت و به بيان دقيق تر اين دو را لازم و ملزوم هم مي دانستند. اما همان گونه که براي تحقق و تثبيت اهداف توسعه سياسي و اجتماعي (آزادي، دموکراسي، عدالت و توسعه) بستر سازي اجتماعي مناسب ايجاد و تغيير و نوسازي فرهنگي و ديني نيز با کاستي هاي مشابهي همراه شد و در نتيجه اولاً آگاه هاي نوين (آموزه هاي نوانديشي ديني) از محدوده روشنفکران فراتر نرفت و در ميان توده هاي مردم پراکنده نشد، ثانياً در اين مورد هم ميان ذهنيت افرادي که با برداشت هاي جديد از دين آشنا شدند و منش و شخصيت اخلاقي و هستي اجتماعي مردم که همچنان تحت تاثير الگوهاي فرهنگي ديرين بود، شکافي پديد آمد که به خاطر فقدان بسترهاي مناسب اجتماعي براي تجربه و عمل جمعي هدفمند (پراکسيس) بر محور اصول و ارزش هاي نوين، تاکنون پر نشده و به صورت مانعي جدي راه برون رفت از مرحله کنوني را سد کرده است.
اين واقعيت توجه دوباره يي را به آموزه ها و اصل اساسي که پيشاهنگان جنبش بيداري و تجديد حيات ديني و اجتماعي سرلوحه کار خود قرار دادند، ضروري مي سازد. «خدا سرنوشت قومي را تغيير نمي دهد پيش از آنکه خود «خويشتن» را متحول سازند.»
اين آموزه هاي قرآني بيانگر يک سنت يا قانونمندي مهم اجتماعي است که مطابق آن ايجاد تغييرات تکاملي و مثبت در ساختارهاي (سياسي، اجتماعي و اقتصادي) يک جامعه و همه اموري که به حيات جمعي و ملي يا قومي مرتبط مي شود، نه مطلقاً خود به خودي است و نه صد درصد اراده گرايانه و دلبخواه، بلکه موکول به فراهم شدن لوازم و پيش زمينه هايي است که مهم ترين آنها تغيير شخصيت اخلاقي و فرهنگ و رفتار اجتماعي مردم است؛ کاري که در مسووليت فرد فرد اعضاي جامعه است.
پي نوشت
1- بر همين پايه مي توان تناسب دوراني هدف ها و برنامه هاي پيشنهادي از سوي بسياري گروه هاي اصلاح طلب، راديکال و دموکراسي خواه را در يک دهه اخير مورد نقد و ارزشيابي قرار داد.

سه‌شنبه

تـرميدور( حركت دوري انقلاب‌ها)

ترمیدور یکی‌ از کابوس‌های نظام حاکمه ایران است . اگر چه بسیاری از موخرین و اهل اندیشه این نظریه را از همه سان قابل شمول برای کلیت انقلابات می‌دانند ولی‌ در مقاله یی که در زیر آورده میشود این حرکت و یا توالی انقلابات از سوی طرفدارن نظام حاکمه به تردید نگریسته میشود ، این مقاله به عناوین مختلف توسط افراطیون حاکم منتشر و توصیه شده ، مقاله را در زیر میخوانید .
تـرميدور (حركت دوري انقلاب‌ها)
پديدآورندگان
مؤلف: مهدي ابوطالبي (مدرس دانشگاه تهران (پردیس قم))
ترميدور1 يا حركت دوري انقلاب‌ها، يكي از واژه‌هاي رايج در مباحث انقلاب است كه نخستين بار توسط كرين برينتون ـ يكي از نظريه‌پردازان انقلاب ـ در كتاب معروفش با عنوان كالبدشكافي چهار انقلاب به كار برده شد. واژه "ترميدور" در حقيقت برگرفته از نام يكي از ماه‌ها در تقويم انقلاب فرانسه است كه به دليل حادثه‌اي مهم در اين ماه، نقطه عطفي در انقلاب فرانسه محسوب مي‌شود. ترميدور يازدهمين ماه تقويم انقلاب فرانسه (1789 م) است كه در نهمين روز اين ماه كه مصادف بود با 27 ژوئيه‌ 1794 روبسپير2 و يارانش‌ از گروه‌ راديكال‌ها (ژاكوبن‌ها)3 با كودتاي‌ ناپلئون‌ سرنگون ‌شدند. درحقيقت اين واقعه حاكي از مرحله ارتجاعي و ضد انقلابي در انقلاب فرانسه است كه كودتاگران با دستاوردهاي انقلاب كبير فرانسه دشمني ورزيدند و اين مقطع در فرانسه دوره استقرار ديكتاتوري پس از انقلاب است.4
اين واقعه نقطه شروعي براي نظريه ترميدوري كرين برينتون شد. وي در كتاب كالبدشكافي‌ چهار انقلاب پس‌ از بررسي‌ و مقايسه‌ تحو‌لات‌ مهم انقلاب‌هاي فرانسه، روسيه،‌ امريكا و انگلستان، اين نظريه را تبيين مي‌نمايد. بر اساس اين نظريه انقلابها در سير تحولات خود سه مرحله را پشت سر خواهند گذاشت: در مرحله اول پس از سرنگوني رژيم حاكم، نيروهاي ميانه‌رو بر مسند قدرت تكيه‌زده و حاكميت را در دست مي‌گيرند. در مرحله دوم پس از گذشت مدت كوتاهي از حكومت ميانه‌روها به دليل برآورده نكردن توقعات انقلابي مردم اين نيروها از مسند قدرت كنار زده شده و جاي خود را به نيروهاي راديكال مي‌دهند. مرحله سوم كه مرحله ترميدور يا دوران نقاهت پس از انقلاب ناميده مي‌شود دوران بازگشت به ارزشهاي رژيم پيشين و حذف راديكال‌ها از عرصه قدرت است و به تعبيري دوراني است كه انقلاب فرزندان خود را مي‌خورد.
وي معتقد است اين مراحل در هر چهار انقلاب فوق رخ داده است. ترميدور در انقلاب فرانسه به اين نحو بود كه زندان‌ باستيل ‌در ژوئيه‌ 1789‏، سقوط‌ كرد و سلطنت‌‌طلبان‌ شكست‌ خوردند. در ماه‌ اكتبر همان‌سال‌‏، شاه‌ و ملكه‌ توسط‌ ميانه‌روها (ژيروندن‌ها)5 بازگردانده‌ شدند‏، و تندروها (ژاكوبن‌ها) به‌ رهبري‌ دانتون‌ و روبسپير در سال‌ 1792‏، در جريان‌ جنگ ‌فرانسه‌‏، روسيه‌ و اتريش‌‏‏، سلطنت‌ را برانداختند. روبسپير‏‏، دانتون‌ را اعدام‌ كرد‏ و پس‌ از چندي‌‏، يعني در 27 ژوئيه‌ 1794 (نهم‌ ماه‌ ترميدور) با كودتاي ناپلئون، سرخود وي‌‏ توسط‌ مخالفانش‌ به‌ تيغ‌ گيوتين‌ سپرده‌ شد. وي ترميدور در انقلاب‌ انگلستان را اين گونه توضيح مي‌دهد كه سلطنت‌‌طلبان‌ و طرفداران‌ كليساي‌ رسمي‌‏‏، حاميان‌ دولت‌ پيشين‌ و هواداران‌ پارلمان‌ و كليساي‌دولتي‌‏‏، ميانه‌روها را تشكيل‌ مي‌دادند‏ و در سال‌ 1646‏، شاه‌ دستگير و اخراج‌ شد‏ و با اخراج‌ يازده‌ نفر از دولت‌‏‏، ثروت‌ محافظه‌‌كاران‌ توسط‌ ميانه‌روها مصادره ‌گشت‌. دو سال‌ بعد‏‏، اسكاتلندي‌ها از كرامول‌6 شكست‌ خوردند و حكومت‌ مشترك‌المنافع‌ را تشكيل‌ دادند‏. به‌ اين‌ وسيله‌‏، ميانه‌روها به‌ پايان‌ عمر خود رسيدند. در 20 آوريل‌ 1653‏، كرامول‌ با انحلال‌ پارلمان‌‏‏، قدرت‌ شاهانه‌ يافت‌ و سلطنت‌ استوارت‌ها7 را در سال‌ 1660‏ احيا كرد.8 از نظر برينتون در روسيه نيز ترميدور از همان زمان زندگي لنين با پديداري سياست اقتصادي نوين در سال 1921 آغاز گشته بود.9 در ايالات متحده آمريكا نيز كه بحراني را كه كشورهاي انقلابي ديگر پشت سر گذارده‌اند، كاملاً به خود نديد و يك عصر وحشت و پاكدامني واقعي را نداشت، در دهه 1780 برخي از نشانه‌هاي ترميدور را به گونه اي نه چندان كامل نشان مي‌دهد؟ برينتون معتقد است همة انقلاب‌هاي ما ترميدورهايشان را داشته‌اند، هرچند جزييات اين روند در انقلابهاي مختلف متفاوت است.10
اين نكته قابل ذكر است كه تعابير مورخان‌ و تحليل‌گران‌ از معناي‌ ترميدور در انقلاب‌‏ متفاوت‌ است‌. گروهي‌ آن‌را واكنشي‌ عليه‌ انقلاب‌ مي‌دانند‏، كه‌ در آن‌ طبقات‌ قديمي‌ به‌ نحوي‌ به‌ قدرت‌ بازمي‌گردند. برخي‌ ديگر آن‌ را، عبارت‌ از فروكش‌ كردن‌ هيجان‌ و تب‌ انقلاب‌ مي‌دانند كه‌ در زمان‌ راديكال‌ها آغاز مي‌گردد و پايان‌ مي‌پذيرد‏. بنابراين‌‏، خصوصيات‌ ترميدور مي‌تواند، عبارت‌ باشد از: كاهش‌ سخت‌گيري‌هاي‌ دوره‌ انقلاب‌‏‏، رهايي‌ حوزه‌ خصوصي‌ زندگي‌ مردم‌ و اقتصاد از قيد نظارت‌ حكومت‌‏‏، جايگزيني‌ واقع‌گرايي‌ به‌ جاي‌ آرمان‌گريي‌ انقلابي‌ و غيرسياسي‌‌شدن‌ مردم‌. به‌ تعبير برينتون‌‏، ترميدور عبارت‌ است‌ از: نقاهت‌ پس‌ از فرونشستن‌ تب‌ انقلاب‌. در تبيين‌ علل‌ ايجاد حركت ‌دوري‌‏، مي‌توان‌ به‌ تمايل‌ رهبران‌ و مردم‌ در حركتي‌ از آرمان‌گرايي‌ به‌ واقع‌گرايي‌‏، احساس‌ نرسيدن‌ به‌ اهداف‌ بلندمدت‌ اعلام‌شده‌‏، انحراف‌ از آرمان‌گرايي‌ به‌ واقع‌‌گرايي‌‏‏ و روي‌گرداني‌ از اهداف‌ و ارزش‌هاي ‌انقلاب‌‏ اشاره‌ نمود.11 نقدهاي‌ روش‌شناسي‌ از تئوري‌ برينتون‌ به اين تعبير كه‌ وي‌ در اوج‌ رواج ‌شيوه‌هاي‌ تقليدگرايي‌ علوم‌ اجتماعي‌ از علوم‌ تجربي‌ و با تقليد از شيوه‌هاي‌ پوزيتويستي‌‏، به‌ ساخت‌ و ارائه‌ تئوري ‌(نظريه‌ ترميدوري‌) دست‌ زده‌ است‌‏، سبب شد اين‌ تئوري‌ از كليت‌ و اعتبار علمي‌ لازم‌ برخوردار نگردد. همچنين به‌ دليل‌ دخالت‌ متغيرهاي‌ بي‌شمار در امور اجتماعي‌‏ و هم‌ غيرقابل‌ اندازه‌گيري‌ بودن‌ آنان نمي‌توان‌ يك‌ نظريه‌ عام‌ و مطمئن‌ در تحولات‌ اجتماعي‌ عرضه‌ كرد، و لذا تعميم‌پذيري‌ اين‌ تئوري‌ها و تئوري‌ ترميدوري‌ انقلاب‌ برينتوني‌‏‏، دچار اشكال ‌است‌.12
در رابطه با انقلاب اسلامي ايران نيز اين بحث وجود دارد كه آيا نظريه ترميدور بر اين انقلاب قابل تطبيق است يا خير؟ به رغم اينكه برخي خواسته‌اند استقرار دولت موقت در اوايل انقلاب و حضور بني‌صدر در پست رياست جمهوري را مصداق مرحله اول اين نظريه و حضور افرادي چون شهيد رجايي و حضرت آيت الله خامنه‌اي، به عنوان دو چهرة ممتاز انقلابي در پست رياست جمهوري را مصداق مرحله دوم و دوران پس از رحلت امام (ره) را با ويژگي فاصله‌گرفتن از برخي شعارها و اهداف انقلاب اسلامي به ويژه دوران اصلاحات (با ويژگي دوران تشديد اين فاصله و بازگشت از ارزشهاي اصيل انقلاب) را مصداق مرحله سوم و دوران ترميدور و حركت دوري انقلاب بدانند، به گونه‌اي كه بسياري از تحليلگران ادامه اين روند را به استحاله كامل اهداف انقلاب و بازگشت‌ناپذيري اين فرآيند تعبير مي‌كردند، اما با انتخابات دروه نهم رياست جمهوري اين فرضيه باطل شد.
به بيان ديگر به فرض كه نظريه برينتون تا اين مرحله از دوران انقلاب اسلامي قابل تطبيق باشد، اما با انتخابات دوره نهم و طرح شعارهاي اين دولت كه به اعتراف بسياري از تحليل‌گران داخلي و خارجي همان شعارهاي انقلابي دهه اول بود، به طوري كه مقام معظم رهبري نيز بر اين نكته صحه گذاردند، اين نظريه قابليت تحليل خود را از دست مي‌دهد و امكان تطبيق آن بر انقلاب اسلامي وجود ندارد.
در واقع بايد گفت حضور تيزبين و تفكرات انقلابي و رهبري هوشمندانه و هدايتگرانه مقام معظم رهبري در طول سالهاي پس از رحلت امام (ره) هرگز اجازه ظهور چنين اتفاقاتي را نداده است و ايشان در سخنانشان به شكل دقيقي به اين نكته اشاره كرده‌اند: "يك واقعيت شگفت‏آورى در انقلاب ما وجود دارد كه اين انقلاب را يك حالت استثنايى مى‏بخشد و آن اين است كه در قوانين علوم اجتماعى دربارة انقلاب‏ها، مى‏گويند انقلاب‏ها همچنانى كه يك فرازى دارند، اوجى دارند، يك فرودى هم دارند ... آن قوانين مى‏گويند تا وقتى شور و انگيزة انقلابى در مردم هست، انقلاب‏ها به سمت جلو حركت مى‏كنند، اوج مى‏گيرند، بعد هم به تدريج اين شور و هيجان و اين عاملِ حركت به پيش، كم مى‏شود و در مواردى تبديل به ضد خود مى‏شود؛ انقلاب‏ها سقوط مى‏كنند و برمى‏گردند پايين. انقلاب‏هاى بزرگ دنيا كه در تاريخ دويست سال اخير ما اينها را مى‏شناسيم، بنا بر همين تحليل، همه با آن نظريه قابل انطباق هستند؛ اما انقلاب اسلامى از اين تحليل جامعه‏شناختى به كلى مستثناست. در انقلاب اسلامى پادزهرِ فرود انقلاب در خود اين انقلاب گذاشته شده است بارها عرض كرده‏ايم كه تجسم انقلاب در "جمهورى اسلامى" و در "قانون اساسى جمهورى اسلامى" است. نويسندگان قانون اساسى كه از نظر امام و مكتب امام درس گرفته بودند، در خود اين قانون عامل تداوم‏بخشِ انقلاب را گذاشته‏اند: پايبندى به مقررات اسلامى و مشروعيت‌بخشيدن به قانون، مشروط بر اينكه بر طبق اسلام باشد؛ و مسألة رهبرى.
... در نظام جمهورى اسلامى، اساس حركت بر پايبندى به مبانى است. آن چيزى كه به عنوان مبدأ مشروعيت اين نظام محسوب مى‏شود، يعنى ولايت الهى كه منتقل مى‏شود به فقيه، مشروط است به پايبندى بر احكام الهى. آن كسى كه در رتبة رهبرى نشسته است، اگر نسبت به آرمان‏هاى اسلامى، نسبت به قوانين اسلامى از لحاظ نظرى يا عملى، بى‏قيد شود، از مشروعيت مى‏افتد و ديگر اطاعت او بر كسى واجب نيست، بلكه جايز نيست. اين، در خود قانون اساسى، يعنى در خود سند اصلى انقلاب، ثبت شده است. بنابراين، شما اگر امروز به امواج دشمنى و كينه‏ورزىِ دشمنان انقلاب اسلامى نگاه كنيد، مى‏بينيد كه مهم‏ترين آماج دشمنى آنها با همين دو سه اصلى است كه مربوط به اين عامل تضمين‏كننده و نگهدارندة انقلاب است. لذا اين انقلاب شكست‏خوردنى نيست؛ اين انقلاب فرود آمدنى نيست؛ اين انقلاب از سير و حركت خود باز نمى‏ايستد؛ چون جامعة ما يك جامعة مؤمن و دينى است و دين و ايمان اسلامى در اعماق دل مردم، از همة قشرها، نفوذ دارد؛ مردم به معناى حقيقى كلمه به دين معتقدند. بنابراين، آن چيزى كه جزو ارزش‏هاى دينى باشد، براى مردم معتبر است و حراست از آن كه در قانون آمده است، از نظر مردم يك وظيفه است. الان شما مشاهده مى‏كنيد كه شانزده سال بعد از رحلت امام و بيست‏وشش سال بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، دولتى بر سر كار مى‏آيد كه شعار اصلىِ آن، پيروى از آرمان‏هاى اسلام و انقلاب و عدالت است و مردم هم رأى و دل و خواست و جهت حركتشان همين است."13
اين نكته واقعيتي است كه امروزه نيز بسياري از مخالفين نظام جمهوري اسلامي و انقلاب اسلامي بر آن اعتراف دارند و بر همين اساس تأسف مي‌خورند كه چرا بعد از گذشت 28 سال از انقلاب اسلامي هنوز ترميدور ايراني رخ نداده است.14
پي‌نوشت‌ها:
1. Thermidor
2. .Robespierre.
3. .Jacobins.
4. ر.ک: علی آقا بخشی و مینو افشاری راد، فرهنگ علوم سیاسی، نشر چاپار، تهران، 1379.
5. . Gyroudins.
6. . Cromwell.
7. . stuarts.
8. . کرین برینتون، کالبد شکافی چهار انقلاب، نشر نو، تهران، چاپ چهارم، 1366، ص 240.
9. . همان ص 259.
10. . همان ص 241 و 275.
11. . مرتضی شیرودی، انقلاب اسلامی و تئوری ترمیدوری برینتونی، سایت باشگاه اندیشه.
12. . همان.
13. . سخنرانی مقام معظم رهبری در مراسم هفدمین سالگرد رحلت امام خمینی (ره) ، 14 خرداد 1385.
14. . yardabestani-1.blogfa.com
اگر چه مقالهٔ بالا نکات جالبی داشت به نوعی در راستای هدفی‌ از پیش تعیین شده بود ، در زیر مقاله ای بخوانید از تاریخ ترمیدور برای انقلاب فرانسه ، این دو مقاله را به این دلیل گذاشتم که خواننده خود بیاندیشد .
اعدام روبسپير در جريان انقلاب فرانسه: انقلاب گيوتين
۱۴ ژوئیه ۱۷۸۹ (میلادی)؛ یورش به زندان باستیل، نخستین جرقه انقلاب
پنج سال پس از انقلاب کبير فرانسه و بعد از يک دوره وحشت «روبسپير» از فرماندهان بزرگ اين انقلاب به دست دوستانش اعدام شد. 28 جولاي روز اعدام وي به نام روز ترميدور خوانده شد. اکنون نيز در فرهنگ سياسي جهان دوران ترميدور به دوراني گفته مي شود که در پي هر انقلاب بزرگ پديد مي آيد و در طي آن انقلابيون به حذف يکديگر از راه هاي مختلف مي پردازند ولي چگونه مبارزاني که در کنار يکديگر مي جنگند پس از پيروزي دست به کشتن هم خواهند زد؟
فرانسه قرن 18 با 26 ميليون نفر جمعيت از سه طبقه مجزا تشکيل شده بود: اشراف، کليسا و مردم عادي.
طبقه اشراف حدود 300 هزار نفر جمعيت داشتند و صاحب مشاغل و عناوين عالي بودند. البته اشراف اصيل که به خانواده هاي قديمي نسب مي بردند بيش از چند هزار نفر جمعيت نداشتند که اغلب ساکن پاريس يا دربار ورساي بودند. اينان توسط دانش روز آن زمان «شجره شناسي» و از طرف پادشاه تاييد شده و بالاترين درآمد را در اختيار داشتند که قسمتي از آن به صورت مستمري از خزانه پرداخت مي شد. ديگر اشراف که مي توان از آنها به نام «نجبا» ياد کرد القاب خود را به روش هاي مختلف از نظام سلطنتي خريداري کرده و با درآمدي از املاک اجدادي، خدمت در درجات بالاي ارتش و تجارت عمده زندگي را مي گذراندند. رسوم فئودالي در اين طبق استمرار داشت. آنان قصرهايي در املاک خود ساخته و صاحب دارايي رعايا، سهمي از محصول ساليانه، مجوز شکار و بهره برداري از منابع طبيعي و حق قضاوت در محدوده خود بودند. اشراف به دليل تحصيلات و آشنايي با علوم روز، قرار گرفتن در جريان اقدامات استعماري فرانسه قرن 18 که به سراسر جهان دست اندازي مي کرد و همين طور تفاوت هايي در سطح درآمد از طبقات بسيار پرتحرک آن روز به شمار مي آمد.
مردم عادي 98 درصد جمعيت را تشکيل مي دادند. اين طبقه خود از دو سطح ساخته شده بودند. شهرنشينان که شامل بازرگانان، بانکداران اوليه، صاحبان صنايع خرد و مشاغل مشابه مي شود و سطح آخر شامل کشاورزان، کارگران و کساني که در عمق فقر نه به فکر انقلاب بودند و نه حضوري در آن داشتند.
از سال 1788 مشکلات اقتصادي و کمبود مواد غذايي آغاز شد. قيمت گندم 50 درصد افزايش يافت. مدتي قبل دولت فرانسه بودجه خود را براي کمک به استقلال طلبان امريکا و در جنگ با رقيب قديمي خود دولت انگليس از دست داده بود. اين هزينه بدون اينکه سود قابل توجهي داشته باشد خزانه را خالي کرد. لويي شانزدهم تلاش کرد که مخارج را از طريق افزايش ماليات اشراف جبران کند. ولي اشراف که صاحب گروه ها و انجمن هاي بسيار بودند حاضر به ترک منافع خود نشدند. با افزايش سطح کشمکش ها تصميم گرفته شد که اين مشکل از راه ايجاد مجلس طبقاتي حل شود. اين مجلس تاريخچه يي در قرن 14 داشت و از نمايندگان سه طبقه اجتماع تشکيل مي شد که هر گروه از نمايندگان مجموعاً يک حق راي در آن داشتند. لويي با انگيزه تضعيف طبقات بالابه نمايندگان مردمي دو حق راي عطا کرد و مجلس در سال 1789 تشکيل شد. از 1139 نماينده آن 291 نفر از کليسا، 270 نفر از اشراف و 578 نفر از مردم عادي بودند. علاوه بر اينکه تعدادي از نمايندگان کليسا از جمله کشيشان عادي و برخي از نمايندگان اشراف صاحب افکاري متفاوت با روحيه سنتي طبقه خود بودند. مجلس تشکيل شد ولي به علت نداشتن تجربيات قبلي مرتباً به مشکل برخورد مي کرد. بي اعتنايي طبقات بالابه نمايندگان مردم تا جايي پيش رفت که از ورود آنها به ساختمان اصلي ممانعت کردند. نمايندگان مردم که اغلب از سطوح بالاي طبقه خود بودند و با روحيه اشرافي آشنايي داشتند به مقاومت در برابر اين برخورد ادامه دادند و مساله از موضوع بودجه و ماليات به نوعي مخاصمه منحرف شد. به دستور لويي چند هنگ نظامي در پاريس موضع گرفتند و فضاي حکومت نظامي ايجاد شد. اين امر باعث افزايش تشنج عمومي شد زيرا برخي از اين سربازان آلماني يا سوئيسي بودند که احتمال مي رفت به مردم حمله کنند. شايعه تيراندازي سربازان آلماني به سوي فرانسويان کافي بود که مردم براي دفاع از خود به اسلحه خانه يي حمله کرده و تفنگ هاي بدون باروت به دست آورند. قلعه «باستيل» با 7 زنداني و 110 نگهبان انبار باروت بود. جمعيت به سوي قلعه حرکت کرد و انقلاب با فتح باستيل جرقه خورد.
بررسي ابعاد انقلاب فرانسه از حجم کتاب ها و کتابخانه ها بيشتر است. گروه هاي متعددي در طول سال هاي اوليه آن نقش داشتند مانند طرفداران سلطنت مشروط طيف ميرابو از اشراف و طيف لافايت فرمانده نيروهاي مسلح. گروه ژاکوبن ها شامل نيروهايي چون پتي بون و روبسپير بودند. گروه چپ کوردليه با اعضايي مانند دانتون و دمولن. اگرچه از اختيارات پادشاه اندکي کاسته شد ولي روش مرزي براي اداره کشور به دست نيامد. القاب اشرافي لغو شد. املاک کلسيا به مزايده گذاشته شد و روحانيون در شمار کارمندان دولتي درآمدند. پاپ تشکيلات جديد را محکوم کرد. لويي تصميم به فرار گرفت ولي شناخته، بازگردانده و زنداني شد. هر گروه انقلابي براي خود داراي گارد مسلح بود که زد و خوردهايي را باعث مي شد. لافايت با افرادش به تجمع گروه جمهوريخواه کوردليه حمله کرد. دانتون گريخت و بقيه پنهان شدند. مدتي به تنظيم قانون اساسي گذشت. در قانون جديد پادشاه قدرت خود را از اراده فرانسويان دريافت کرده بود. لويي به رغم ميل خود قانون اساسي را تاييد کرد. در مرزهاي اتريش ناآرامي هايي اتفاق مي افتاد و ملکه ماري آنتوانت که نسب اتريشي داشت اميدوار بود با جنگ وضعيت به شکل قبلي خود برگردد. در سال 1792 به اتريش اعلان جنگ داده شد. سربازان فرانسه در اولين جنگ شکست خورده و فرار کردند. لويي با انحلال گارد شخصي خود موافقت نکرد و دست به وتو تعدادي از مصوبات مجلس زد. فرمانده کل ارتش اتريش - پروس در 25 ژوئيه اعلاميه يي منتشر کرد که اگر به خانواده سلطنتي اهانتي شود مردم پاريس را قتل عام خواهند کرد. در 10 اوت مردم به قصر لويي حمله کردند که هزار نفر کشته داشت. نيروهاي اتريش و پروس وارد آلمان شدند. لافايت اولين انقلابي بدعاقبت بود که به دست اتريشي ها زنداني و از طرف فرانسويان، خائن ناميده شد. براي حل مشکلات کشور از 2 سپتامبر گيوتين ها شروع به کار کردند. از حدود 1400 نفر اعدامي در چهار روز سه چهارم زندانيان عادي و بقيه اشراف و اهالي کليسا بودند. پس از قتل عام انتخابات عمومي برگزار شد و روبسپير در آن از همه جلو افتاد. گروه او در مجلس تمايل به اعدام لويي داشتند. در جريان بحث ها مدارکي از گاوصندوق مخفي قصر به دست آمد که نشانه ارتباط دربار با ضدانقلابيون و پادشاهان اروپايي بود. سرانجام حکم اعدام پادشاه در دادگاهي با حضور وکلاي مدافع تعيين شد. 21 ژانويه 1793 لويي شانزدهم با گيوتين گردن زده شد. در حالي که مخارج جنگ و بحران مالي باعث شورش مردم گرسنه شده بود.
در برابر اين وضعيت آشوب زده روبسپير يک راه حل ساده ارائه داد: او اعتقاد داشت نسبت به خائنان بيش از حد گذشت نشان داده شده است. او بر اساس قانون 17 سپتامبر 1793 هر کسي که وفاداري خود را کاملاً به اثبات نرسانده بود، مستحق مرگ معرفي کرد.
اعدام ها دوباره آغاز شدند و گروه بسياري از انقلابيون سابق در حالي که سرود انقلابي «مارسيز» را مي خواندند کشته شدند. اهانت به اشياي مقدس و حمله به کليساها اين آشوب را همراهي مي کرد. انقلابيون حتي تقويم را تغيير داده و تقويم جمهوري با ماه هاي متفاوتي را جايگزين آن کردند. فهرست اعداميان سرانجام به دانتون رسيد و او در هنگام رفتن به سوي گيوتين در مقابل خانه روبسپير فرياد زد:«تو هم به دنبال من خواهي آمد».
در ژوئن 1794 تنها روبسپير باقي مانده بود که جشن هايي را در ستايش نظم نوين خود برگزار مي کرد. او از 10 ژوئن سلسله اعدام هاي ديگري را آغاز کرد که دوستانش را هم وحشت زده و منزجر ساخت. اين اقدامات باعث اختلافاتي بين افراد باقي مانده شد. سرانجام روبسپير در 26 ژوئيه در مجلس حاضر شد تا درباره موج آدم کشي ها توضيح بدهد.
مجلس در همان جلسه به بازداشت او و چند تن از اطرافيانش راي داد. روبسپير در شهرداري پاريس سنگر گرفت و در جريان يک درگيري مجروح و دستگير شد. 22 نفر در فهرست اعدام قرار گرفتند. در غروب 28 ژوئيه 1794 برابر روز نهم ماه «ترميدور» سال دوم جمهوري از تقويم جديد فرانسه سر روبسپير توسط گيوتين از بدن جدا شد. او که در هنگام مرگ مسن ترين فرد از گروه اعداميان بود 36 سال داشت.
بعضي از مردم وقتي از ظلم يا محروميتي سرخورده مي شوند آرزو مي کنند به قدرتي دست يابند تا عاملان اين بي عدالتي ها را اعدام کنند. تاريخ يکي از اين نمونه آرزوها و نتايج آن را در جريان انقلاب فرانسه ثبت کرده است. فرانسه از سال 1789 تا 1914 درگير کشمکش هاي مختلف بود که حکومت کشور را دائماً از پادشاهي به جمهوري و برعکس تغيير مي داد. پس از انقلاب مدتي ناپلئون، مدتي جمهوري، مدتي لويي هجدهم و... قدرت را به دست گرفتند. مجموعاً سه بار قانون اساسي از نو نوشته شد و دوره هاي طولاني در قحطي و جنگ و نبردهاي خونين برقرار شد تا سرانجام فرانسه کنوني از خرابه هاي جنگ دوم جهاني ساخته شد. در لايه هاي عميق اين مهد دموکراسي و آزادي انبوهي از سرهاي بريده دفن شده است.

چهارشنبه

سِر کارل ریموند پوپر (۲۸ ژوئیه ۱۹۰۲ - ۱۷ سپتامبر ۱۹۹۴ )



مدتها پیش مقاله ایی خوندم از عبدالکریم سروش ، شر و شور قبل از انتخابات ، محیط آرام و فضا نسبتا باز . از کتابی‌ سخن به میان آمده بود با نام ، "جامعه باز و دشمنان آن" ، لبخندی زده در دل گفتم ، جامعه باز دشمنانی اندک داره و چشمها را بستم . کمتر از ۲ ماه گذشت و دشمنان جامعه باز قد علم کردند ، چه دشمنانی ، با گرز گران در دست و ادعایی گوش خراش ، بخوانید از پوپر و بعدها اگر تمایل داشتید باز بخوانید از پوپر...